هوشنگ میرزاجانی ( رشادت در:جنگ تحمیلی اول (دفاع مقدس))
فرزند جان بابا
تاریخ تولد
1341/07/04
تاریخ شهادت
1361/02/15
محل شهادت
فکه شوش
محل تولد
خوزستان - آبادان - آبادان
وضعیت تأهل
مجرد
مسئولیت
رزمنده
نحوه شهادت
ترکش
نوع خدمت
بسیج
عضویت
بسیجی
به نام الله ، مکتبي که شهادت دارد اسارت ندارد . در سحرگاه 4/7/1341 رأس ساعت چهار صبح در شهرستان آبادان در يک خانواده کارگري پا به عرصه وجود نهاد . دوره ابتدائي خود را با موفقيت بپايان رساند با مشکلات زيادي که پدر و مادر هوشنگ و خود او در زندگي ديده و چشيده بودند . و ناملايمتهائي که از همان اوان زندگي به آنها دست و پنجه نرم کرده با سختيها آشنا گشته بود در سال 1357 در حاليکه در کلاس چهارم متوسطه مشغول تحصيل از پيکار و مبارزه دست برنداشت در اين هنگام دست از تحصيل برداشت . چون وظيفه اش را در اين بحبوحه از زمان خطيرتر از درس خواندن مي ديد و همچنان در فکر پيشرفت انقلاب بود . و همراه با جوانان هم سن و سالش شبانه شروع به نوشتن شعار و چسباندن عکس و پوستر و اعلاميه از امام عليه خونخوار پهلوي بر روي ديوارهاي شهر نمود بطوري که چندين بار با مهارت از چنگال دژخيمان گريخت . پس از پيروزي انقلاب ملت قهرمان ايران که از هنر خطاطي و نقاشي تا حدودي بهره مند بود و چون خود را در برابر انقلاب الهي مسئول مي ديد به سهم خود بر ديوارهاي شهر شعارهاي ضد رژيم و به نفع جمهوري اسلامي و بر عليه امپرياليسم جهان خوار و وابسته گانش نقش مي نمود . تا اينکه صدام يکي از مزدوران همين ابرقدرتها و دست اندرکان جنايتکارش جنگ تحميلي را عليه رژيم جمهوري اسلامي آغاز کرد . در آن زمان بود که شهيد هوشنگ بيش از پيش خود را مسئول و مسئوليت خويش را خطير مي ديد . براي اين بود که فعاليش بيش از پيش شد و لحظه اي آرام نداشت در اولين وهله به آموزش سلاحهاي جنگي پرداخت . بعد از آموزش امدادگري و کمکهاي اوليه و ساختن دواي قرمز براي زخمهاي عميق و سطحي و بيرون رفتن از آبادان را براي خود ننگي بزرگ مي شمرد سلاحهاي سنگين دشمن به سوي خوزستان فرود آمد هواپيماي دشمن اولين هدف خود يعني آموزش و پرورش آبادان را بمباران کرد هوشنگ خود را بلافاصله به محل مورد اصابت رسانيد . و براي بيرون کشيدن اجساد از زير آوار و نجات دادن افراد مجروح نهايت کوشش خود را به کار برد سپس مناطق مسکوني آبادان هدف قرار گرفت هوشنگ به همراه ديگر همرزمانش عده زيادي از شهدا را از زير آوار و خاک ها خارج کرد و عده اي را هم از مرگ نجات دادند در اين هنگام براي مبارزه با بعثيون حيوان صفت مشغول جمع آوري شيشه و صابون و ديگر مواد لازم براي ساختن کوکتل مولتف شد ساختن اين مواد آتش زا به ديگران مي آموخت تا بدين وسيله اگر قواي کفر وارد شهر شدند تا آخرين قطره خون و قدرتشان در مقابل دشمن پايمردي و استواري بخرج داده ايستادگي کنند . زماني که ارتش بعث عراق با آن صلاحهاي مرگبار وارد شهر خون و حماسه خرمشهر شد هوشنگ و ساير هموطنانش با ابتدائي ترين طريق ممکن مثل پرتاب مولتف به سوي تانکهاي دشمن و با حفر گودالهاي بزرگ و کشيدن سيم خاردار مانع پيشروي سريع بعثيون مي شدند تا اينکه دشمن خرمشهر را به خونين مبدل شد . هوشنگ از اين وضع رنج مي برد . و در خود گرفتگي عجيبي احساس مي کرد و مادام اين سخن برلبهايش جاري بود که چگونه تحمل کنيم قسمتي از خاکمان زير چکمه اين خود فروختگان حزب بعث باشد . في الجمله هوشنگ حتي از اينکه خانواده اش از آبادان بيرون رفتند بسيار ناراحت شده و رنج مي برد و براي مدت هفت ماه بعد از شروع جنگ در زادگاهش آبادان ماند در کميته و مساجد و سپاه فعاليت داشت و پوتين پايش يک هفته يک هفته از قول دوستانش از پايش بيرون نمي آمد . لحظه اي آسايش و آرام نداشت تا اينکه به درخواست دوستانش براي استراحت به شيراز آمد و چون خانواده اش به جهرم رفته براي ديدار خانواده خود به جهرم مي آيد و به دليل اينکه خانواده اش احتياج به سرپرستي او داشتند مجبور شد مدتي در جهرم بماند حتي در اين مدت کوتاه هم دست از فعاليت برنداشت و به همراهي دوستان فعالش فعاليت خود را ادامه داد . و بر ديوارهاي شهر جهرم شعارهايي مي نوشت تا اينکه در صدد پرکردن نمايشنامه راديويي آموزنده برآمد ولي متأسفانه ناتمام ماند .در طول زماني که در جهرم بود جبهه و نجات وطن و قرآن و اسلام تمام ذهن او را پر کرده بود و با خود جنگ اعصاب داشت که چرا من آنجا باشم و برادرانم در سنگرها بجنگند چگونه وجدانم قبول کند. من در جهرم استراحت کنم و اجساد مردم بي گناه زير آوار بماند ديگر طاقتم به طاق رسيده بايد به جبهه بروم چندين بار برايمان نقل کرد که خواب ديده ام شهيد شدم اين موضوع روح سرشار از عشق الهي و سرمست از عشقي که نسبت به امام داشت و خود را تشنه شهادت احساس مي کرد بيان مي نمود در اواخر سال 1360 از طريق بسيج شيراز ثبت نام کرد ولي چون آن زمان برادرش جهرم نبود و او تنها سرپرست خانواده اش بود موفق شد عازم جبهه شود . در اين هنگام بود که احساس مي کردم که در اين جامعه و انقلاب جنگ در برابر ملت قهرمان ايران و امام چه مسئوليتي دارم به خدا من شرمنده هستم و اين موضوع سخت عذابش مي داد . تا اينکه در تاريخ 21/1/61 به جبهه اعزام شد از طريق بسيج به طور داوطلب به اين منظور که در فتح خونين شهر سهيم باشد خود را براي عمليات بيت المقدس به جبهه رساند . همين که قدم به جبهه حق عليه باطل مي گذارد مي گويد آمده ام خودم را فداي مهدي (عج) کنم و در عمليات بيت المقدس به نبرد عليه کفر مي پردازد . يکي از همسنگرانش مي گويد در حالي که يکي از کفار را به هلاکت مي رساند . هوشنگ پا بر سينه اش مي گذارد و مي گويد انتقام دو سال آوارگي و دو سال بي ناموسيهاي شما را گرفتم حال اگر کشته شوم شهيدم و اطمينان دارم که مولايم حسين بالين من خواهد آمد باز همسنگرش مي گويد سحرگاه هر روز تمام بچه ها را به نماز و دعا دعوت مي کرد . و پيشاپيش ديگران دعاي ندبه مي خواند . و هنگامي که صحبت از ازدواج مي شد مي گويد دوستان مگر نمي دانيد همه ما تازه داماد هستيم . تفنگ و سنگر را نشان مي داد مي گويد اين عروس و اين حجله چه دامادي از اين باشکوه تراست و گاهي براي تنوع مي گويد خوشحال کسي که با صندوق به نزد پدر و مادر خويش باز گردد . تا اينکه در سحرگاه 15/2/61 يکي از همرزمانش مورد اصابت قرار مي گيرد و هوشنگ بلافاصله خود را به او مي رساند که نجاتش بدهد در اين هنگام مانند علي اصغر فرزند سرور شهيدان حسين بن علي (ع) از ناحيه گردن مورد اصابت قرار مي گيرد و با سه بار گفتن يا حسين به ملکوت اعلا مي شتابد . و شربت شهادت را که مدتي در انتظارش بود مي نوشد . و در بيستمين بهار زندگي که قسمتي از آن را به مبارزه عليه ظلم و جور سپري کرد به ديدار مولايش شتافت . و روحش به سوي حق پرواز مي کند .روحش شاد و راهش پررهرو باد .
سلام خدمت عزيزانم. اميدوارم كه حال يكايك شما خوب باشد. هيچ ناراحتى نداشته باشيد و نگران حال من نباشيد به لطف شما و به اميد حق حالم خوب است در آنجا در جبهه مشغولم ناراحتى ندارم. در ضمن شما پدرم اميدوارم مرا به بزرگى خودتان عفو نماييد از اينكه بدون خداحافظى و بدون اطلاع به جبهه رفتم خلاصه از شما و از مادرم و تمامى عزيزانم بخشش مى طلبم اميدوارم كه اگر اتفاقى برايم افتاد ناراحت نشويد و خواهشى كه دارم كسى خودش را مقصر نداند چونكه اين راهى بود كه خودم انتخاب كردم و بايد مى رفتم حالا كه رفتم ديگر بايد ادامه بدهم. خلاصه كسى كه سخنى يا بدنى از من ديده است اميدوارم به بزرگى خودش مرا ببخشد در ضمن خواهش من از همه شما اين است كه ناراحتى و گريه و زارى را كنار بگذاريد. و چند روز زندگانى را برخود ناراحت نسازيد. براى آخرين بار از همه شما معذرت مى خواهم و شما را به خداوند بزرگ مى سپارم و از همه شما خداحافظى مى كنم درضمن اگر اتفاقى برايم افتاد فكر نمى باشم به كسى بدهكار باشم. خداوند حافظ اسلام و عمر امام بزرگوار طولانى. هوشنگ ميرزاجانى. 11/2/61. تا انقلاب مهدى (عج) نهضت ادامه دارد...