کنگره ملی شهدای استان فارس

دوشنبه 10 آذر 1404
02:38
محمدهادی آسمانی

محمدهادی آسمانی

فرزند

تاریخ تولد
1340/11/04
تاریخ شهادت
1361/01/02
وضعیت تأهل
مجرد
بسم رب الشهداء والصديقين
زندگينامه شهيد محمدهادي آسماني .
شهيد محمد هادي آسماني متولد 1340 در شهرستان شيراز محله لب آب کوچه حمام علمدار در خانه کوچکي که تعداد هشت خانوار زندگي مي کردند بدنيا آمد . اگر چه خانه کوچک و تعداد خانوار زياد بود ولي پر از مهر و محبت و صميميت و کرداشان براي بچه هائي که در اين خانه بدنيا مي آمدند سرمشقي بود . محمدهادي بچه پر از جنبه و جوش و از همان اوائل بچگي به تمام اقوام وخويشان محبت مي ورزيد . همان محبتي که تا شهيد شدنش با او همراه بود . او از ده سالگي شروع به خواندن نماز کرد تحصيلات او تا سوم نظري بود . شبها در انجمنهاي اسلامي که مخفي تشکيل مي شد شرکت مي نمود . هر شب نماز مغرب و عشا را در مسجد جامع به امامت آيت ا... شهيد دستغيب خوانده و از همان جا با عده ديگري به راهپيمائي مي پرداخت . در همين تظاهرات چندين مرتبه زخمي و يکمرتبه دستگير شد و روز هم در هنرستان ميثم مشغول تحصيل و ارشاد محصلين بود . در روز 22 بهمن که مردم به شهرباني حمله نمودند تا پاي جان ايستاده بود که ما تا غروب آنروز تمام بيمارستانها را به دنبال او گشتيم . بعد از مغرب آمد با چه وضعي که سر تا پا همه از دود سياه شده بود . بعد از پيروزي انقلاب هنرستان را رها کرده و به سپاه پيوست . او مقلد امام بود و به امام عشق مي ورزيد و بولايت فقيه ايمان کامل داشت . پس از نام نويسي در سپاه براي تعليمات به تهران اعزام شد و پس از برگشتن از تهران به جبهه آبادان رفت و مدت 4 ماه در آبادان بود . بعد از برگشتن از آبادان در زندان عادل آباد خدمت مي کرد . هميشه در سختي و بلا شکيبا و بردبار بود ، هيچوقت با کسي ترشروئي و بدخلقي نشان نداد حتي اگر دشمنش بود . در بدترين موقع که سپاه با مخالفين و ضد خلقي ها درگير بود محمد هادي در زندان عادل آباد بود بطوريکه برادران تعريف مي کنند به زندانيان به اخلاق خوش و کردار خدا پسندانه رفتار مي نمود . همه برادران سپاه فريفته اخلاق او شده بودند . او در زندگي فريفته جاه و مقام نشد و هميشه به دوستان و آشنايان و رفقا از گذشتن دنيا و مال و مقام نصيحت و موعظه مي نمود . هر هفته به تمام اقوام و خويشان سرکشي مي نمود . هيچوقت ازکار زياد و سرکشي به دوستان و راهنمائيهائي که به مردم مي کرد خسته نمي شد . چه غريب و چه خودي در نظر او يکسان بودند ، بيشتر نهار و شامش نان و ماست و خرما بود به گوشت و برنج علاقه اي نداشت . اگر کسي او را دعوت مي کرد اگر تجملاتي بود قدم نمي گذاشت . حقوقي را که مي گرفت به رفقا براي مخارج عروسي و غيره مي داد از آن روزيکه به سپاه وارد شد نمازي شبش ترک نشد . به پدر و مارد و تمام اهل خانواده مهربان و با محبت بود . هيچوقت به پدر و مادرش بي احترامي نکرد هر شب که در منزل بود اذان صبح تمام خانواده را بيدار مي کرد . هميشه به ياد خدا بود و آرزوي شهادت مي کرد به او مي گفتيم که هر وقت خدا بخوهد شهيد مي شوي . مي گفت : که پاسدار نبايد بيشتر از شش ماه زنده بماند و من مدت دو سال است که در لباس پاسداري زنده مانده ام بطوريکه در يادداشتهاي شهيد به جا مانده راجع به شهادت چنين مي نويسد : داستان شهادت و آنچه شهادت را و شهادت آنها را فدا ميکند بقدري احساسي است و بقدري هيجاني و عاشقانه که روح را به آتش مي کشد و منطق را فلج مي کند و قدرت ناطقه را ضعيف و انديشيدن را دشوار ، شهادت آميخته است از يک عشق گذران و از يک حکمت عميق و پيچيده و اين دو را با هم نمي توان بيان کرد . در تاريخ 28/10/60 برادر کوچکش بنام محمدابراهيم بطور ناگهاني به جبهه رفت چون نمي دانستيم با چه کسي رفته محمدهادي بمدت يک هفته مرخصي گرفت و دنبال برادرش به اهواز رفت که او را پيداکند . همان شب که محمدهادي حرکت کرد شب بعد برادرش از اهواز برگشت چند روز بعد تلفن کرد که محمدابراهيم را پيدانکردم به او اطلاع داديم که آمده است او با خيال راحت از اهواز به بستان و به تنگه چزابه رفت و بعداً به شوش ، پانزده روز به عيد يک شب ساعت يازده آمد . ما خوشحال شديم که از جبهه برگشته اما او براي خداحافظي به شيراز آمده بود و ما نمي دانستيم ولي خود او مي دانست که بايد برود . يک شب در شيراز ماند و شب بعد با خوشحالي زياد بعداز اينکه وصيت نامه اش را به برادر کوچکش سپرد به اهواز برگشت و گفت انشاءا... حمله نزديک است و بايد بروم . همان رفتني بود که بعد از 17روز خبر شهادتش را شنيديم . بعداً فهميديم که چه گوهري بوده که خدا براي دوستي خودش آفريده بود و آخر هم بديدار لقاء... رفت . والسلام عليکم و رحمة الله و برکاته . 3/2/1361 روحش شاد و راهش مستدام باد .