بسم الله الرحمن الرحيم : من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدواالله اليه و منهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر ما بدلوا تبديلا : حمد و سپاس مر پروردگاري را که جهان را آفريد و انسان ها را خلق فرمود تا خليفه الله در زمين باشند . درود بر پيامبران و اولياي خدا که به منظور مربي انسان ها بر انگيخته شده راه حق و باطل را بر انسان ها مشخص کردند و با رهنمود هايشان شيفتگان کمال و پويندگان راه حق و حقيقيت به درجات عالي انساني نائل آمدند . سلام بر شهداي راه حق و عدالت و سلام بر پاکبازان عاشوران که با نثار خون خود درس شهامت ، استقامت و شهادت را بر رهروان راه خويش آموختند و مکتب خويش را بيمه نمودند تا از تحريف ها و بدعت ها مصون بماند . و سلام بر رهرو راه حسين روح خدا خميني کبير کاروان سالار کاروان اسلامي امت اسلامي ايران . کاروان بشريت به پيش مي رود . اما دو جريان حق و باطل در گذرگاه اين کاروان همواره به ستيز مشغولند . حق جويان که عابدين شب و شيران روزند بر سپاه باطل مي خروشند و به پيروي از دستورات حق بانگ پيروزي خود را در اقصي نقاط عالم به گوش جهانيان مي رسانند . و اما در اين زمان سالکان راه خدا به پيروي از نواده حسين ( ع ) مي روند تا پيام خون شهيدان در ؟؟؟ پيروزي آنان و راز شکست ابرجنايتکاران را در صفحه تاريخ به يادگار به ثبت رسانند . آري اين جاست که با وجود راه هاي مختلف خداجويان چه خوب انتخاب مي کنند . آنان با الهام از آيه شريفه انا لله و انا اليه راجعون هستي خويش را در طبق اخلاص نهاده و به آن کس که صاحب اين هستي و عاشق خريد آن است به بهاي شهادت مي فروشند و اسلام عزيز را با نثار خون خويش بيمه مي کنند . و اينان که خونشان پويندگان راهشان را به سوي خدا رهنمون مي شود . و اين بار سخن از شهيدي است که نامش رضا و هدفش رضاي خداست . رضا يوسفي در سال 1342 هجري شمسي در حالي که عشاير راهي ييلاق مي شدند در يک خانواده کاملاً مذهبي به دنيا آمد . خانواده اي که غالباً صوت فرح بخش قرآن در فضاي آن طنين انداز بود . آري پدر شهيد علاقه اي خاص به سرور شهيدان اباعبدالله الحسين ( ع ) داشت و همواره در ماه هاي محرم با بستن علم بيرق ياد حسين را در اذهان زنده نگاه مي داشت . جوانان را همواره به خواندن قرآن و مطالعه کتاب هاي اسلامي ترغيب مي نمود و يوسفي در نزد چنين پدري مراحل کودکي را گذراند . از آن جا که حکومت طاغوت قصدش وابستگي هر چه بيشتر مردم ايران به ممالک خارج بود پدر شهيد چون دام داري تنها را مقرون به صرفه نيافت در روستاي فعلي چدرويه ساکن و به کشاورزي نيز همت گماشت . و تا اين زمان ده سال از عمر شهيد رضا در چادر و چادر نشيني گذشت . و چون وضع مالي پدر رضايت بخش نبود رضا در اين سن جهت فراگيري تحصيلات ابتدائي راهي دبستان روستاي چدرويه شد . وي همراه با تحصيل در امر دام داري و کشاورزي نيز ياوري براي پدر بود . و همواره سعي مي کرد رضايت خاطر والدين را فراهم نمايد . شهيد رضا استعدادي فوق العاده داشت و دائم در آزمون ها موفق بود وي در مهر ماه سال 1357 جهت تحصيل در دوره راهنمائي به مدرسه راهنمائي چدرويه راه يافت که اين زمان مصادف با اوج گيري انقلاب اسلامي امت مسلمان بود . وي در مدرسه به کمک دبيران و ديگر دانش آموزان اعلاميه هاي امام را به در و ديوارها مي چسباند و با آن که هنوز رژيم فاسد پهلوي داراي قدرت بود علناً در روستا بر ضد رژيم شعار مي داد و ديگران را به راهپيمائي دعوت مي کرد و در اين راه از کوشش باز نمي ايستاد . شهيد رضا به حق مقلد امام بود . و هميشه در جريانات انقلاب الگو و اسوه بود و در انتقال شعارها و پلاکاردها از شهرستان جهرم به روستاي زادگاهش پيشتاز و مؤثر بود . شهيد رضا از آن جا که سعي مي کرد آسايش والدين را فراهم نمايد سرانجام پس از دو سال تحصيل در دوره راهنمائي براي اين که بتواند شغلي بيابد و از اين راه در آمدي به دست آورد و به زحمات والدين خاتمه دهد راهي هنرستان حرفه اي عشاير شد و در رشته تراشکاري به آموختن اين هنر مشغول شد . و پس از موفقيت در اين رشته و اتمام آن به زادگاهش بازگشت . زيرا کم کم وقت آن مي رسيد که لباس مقدس سربازي را در حکومت جمهوري اسلامي ايران به تن کند و از دستاوردهاي گران قدر انقلاب اسلامي پاسداري نمايد و وي مي توانست با کفالت پدر و مادر پير و از کار افتاده اش از انجام خدمت معاف گردد . ولي بارها مي گفت ( امروز خدمت سربازي در جمهوري اسلامي ايران بر همه واجب است و امروز همه سرباز امام زمان ( عج ) مي باشند . ما بايد به سربازي رويم تا اسلام را ياري کنيم صدام و صداميان را به جاي خويش بنشانيم و ضد انقلاب را رسوا نمائيم . ) شهيد رضا در پاسخ به اصرار والدين در مورد کفالت و احتياجشان به سرپرستي او مي گفت ( من خوب مي دانم که شما به ياري من محتاجيد ولي چاره اي نيست . خداوند شما را حفظ و ياري فرمايد . من بايد مانند ديگر جوانان به خدمت نظام اعزام شوم . ) و همين منظور جهت گرفتن دفترچه آماده به خدمت به گروهان ژاندارمري جهرم مراجعه و اين دفترچه را دريافت داشت . وي که تا رفتن به خدمت نظام فرصت داشت به ياري پدر شتافت تا چند صباحي با نگهداري تعداد گوسفندانشان از زحمت پدر کم کند وي همواره به اين فکر بود که چه توشه اي بر گيرد و در سنگر با او انس گرفته دل خوش دارد . و در اين انديشه دعاي کميل بن زياد را انتخاب کرد . همواره همراه گوسفندان اين دعا را مي خواند تا آن را از حفظ نمايد و در دل شب هاي تاريک و در ميان غوغاي توپ و تانک با قرائت آن بيشتر به ياد خدا باشد . تا اين که وعده موعود فرا رسيد و خورشيد روز 15 دي ماه 1361 از افق سر برآورد و جهان را روشن نمود . در اين روشنائي شهيد رضا کيف دستي خود را بر داشت و از اقوام و دوستان خداحافظي کرد و به سوي پادگان 05 کرمان جهت فراگيري فنون اوليه نظام به اتفاق ديگر برادران اعزام گرديد . و در آن پادگان مدت سه ماه به فراگيري اين فنون پرداخت سپس در تاريخ 18/1/62 داوطلبانه راهي کربلاي خوزستان گرديد و جزء لشکر 21 حمزه در حمله بيست و يکم در منطقه عين خوش شرکت کرد و اين بار جان سالم به در برد . وي داراي روحي سرشار از ايمان و يک پارچه تحرک اسلامي بود . هنگامي که به مرخصي مي آمد اکثراً از خاطرات جبهه تعريف مي کرد و اين خاطرات را به عنوان هديه اي جاويد معرفي مي نمود . شهيد رضا ضمن اثبات حقانيت مبارزه امت اسلامي ايران اقوام و خويشان را جهت شرکت در اين مبارزه تشويق نموده و از کمک هاي مالي آن ها به جبهه ها تشکر و تقدير مي کرد . او به مادرش توصيه مي کرد مکتب شيعه با شهادت رشد نموده و با شهادت دوام يافته تا امروز به ما رسيده است . امروز نيز بر ما جوانان مسلمان است که به پيروي از رهبرمان امام خميني ادامه دهنده راه حسين ( ع ) باشيم تا پاي جان در حفظ اين مکتب انسان ساز بکوشيم . مادرم اگر من به شهادت رسيدم تو مي تواني برايم گريه کني ، مجلس ختم بگيري و اگر جنازه ام پيدا شد امت حزب الله آن را تشييع مي کنند ولي سرور شهيدان با آن همه ارج معنوي که داشت کسي را نداشت . خواهر مکرمه اش زينب عليها السلام و بازماندگان آن حضرت را به اسارت بردند و در شهرها و باد ديگر گرداندند و همواره با اين وصايا و سفارشات مرخصي ها را به پايان مي رساند و با روحيه اي شاد راهي جبهه مي شد . در يکي از نامه هايش از چوپاني به عنوان خاطره اي شيرين ياد مي کند و چنين مي نگارد . ( در نيمه هاي شب 27/3/62 در پاسگاه شرهاني به وسيله نگهبان مطلع شديم که عراق به قصد حمله به سوي ما پيشروي مي کند و با سه تيپ به يک پاسگاه ما حمله کرد . گروه اندک ما تا ساعت هشت صبح مقاومت کرده و چون ارتباط ما با پشت خط قطع شد حدود سه کيلومتر عقب نشيني کرديم و بلافاصله با رسيدن گروه هاي کمکي دوباره به سوي سنگرهاي قبيل به پيشروي ادامه داده و با عبور از روي نعش صداميان و با شوق فراوان سنگرها را پس گرفته و به آن ها درس عبرت داديم . چنان درسي که ديگر خيال حمله از اين محور از سرشان بيرون رود . آري پويندگان راه خدا همواره سختي ها را تحمل مي کنند و چه آسان آن ها را پشت سر مي گذارند . شهيد رضا از اختلاف بي زار بود به وحدت دعوت مي نمود . در باره انجام واجبات ديني به ديگران سفارش مي کرد و از محرمات الهي نهي مي نمود از غيبت و تهمت و افترا مبري بود . خواستش اجراي قوانين اسلامي بود . هميشه مي گفت به درستي حلال محمد حلال الي يوم القيامه و حرام محمد حرام الي يوم القيامه روزي به يکي از نوشته هايش برخوردکرديم که در حکم راز و نياز با خداي خويش است . وي چنين با خداي خويش راز و نياز مي کند ( خدايا مي بينم مؤمنان با مال و جان در راه دفاع از دينت قيام مي کنند . اما من که مالي ندارم . دوست دارم جانم را در راه نثار کنم ) و اين چنين به پيمودن راه خدا و شهادت در راه او عشق مي ورزد . شهيد رضا از شهادت خود آگاه بود و در آخرين ملاقاتي که با دوستان داشت اين خبر را به اطلاع آن ها رسانده و براي هميشه از آن ها خداحافظي کرد . وي مي گفت ( پدرم يک عمر علمدار و پرچمدار حسين ( ع ) بوده است و من بايد شهيد شوم تا ارادت پدر و خانواده ام به خاندان عصمت و طهارت عملاً ثابت گردد . او فروتن ، متواضع ، خوش رفتار ، و کم ادعا بود . آخرين ملاقاتش در اواخر شهريور ماه 62 بود که پس از اتمام مرخصي مجدداً به جبهه باز گشت . و اين بار جزء گروه شناسائي قرار گرفت و چندين شناسائي موفقيت آميز در خاک عراق انجام داد . در اين ايام حادثه اي دل شهيد را جريحه دار مي کند و در نامه اش چنين مي نگارد . ( اينک چند کلامي در باره گلي که در کنارم پر پر شد . نيمه هاي شب يکي از بچه ها صدايم کرد ، سراسيمه خود را به سنگر رسانيدم ديدم کريم مشرقي به خون غلطيده است . چه قدر نارحتم . روحش شاد و راهش پر رهرو باد ) شهيد رضا آرزو مي کند که به يار غرقه در خونش بپيوندد و خود نيز مانند مشرقي در نيمه هاي شب 6/8/62 در حال نگهباني با اصابت خمپاره به سنگرش در خون مي غلطد و به دوست شهيدش ملحق مي شود . شهادتش در تاريخ فوق و در پاسگاه شرهاني اتفاق افتاد . پيکر مطهرش پس از انتقال به جهرم در تاريخ 11/8/62 تشييع و در گلزار شهداي بخش کرديان در جوار امامزاده و در کنار ساير شهدا به خاک سپرده شد . روحش شاد و راهش پر رهرو باد .