فرازي از زندگي نامه شهيد عباس عباسفرد : باغ در انتظار شکوفه بود وگل مژده ي بهاران مي داد سپيده که سر مي زند و چراغ آفتاب روشن مي شود نوزادي به نام عباس متولد مي شود و خانواده از طراوت ميلادش به شور و شوق مي آيد و مقدمش را گرامي مي دارند عباس با شهد نوشين محبت پدري و مادري مسلمان تربيت مي شود و نهال نو رسته ي زندگي اش از جوانه هاي سبز و وقار و متانت آراستگي مي گيرد . عباس واقعاٌ دلسوز و مهربان بود نماز و روزه را فريضه اي بزرگ مي شمرد در راهپيمائي هاي گسترده شرکت مي کرد شهيد عباس واقعاٌ کارهايش عجيب و غريب بود و نشان اين بود که در اين دنيا ماندگار نيست هر بار که از منزل بيرون مي رفت و بر مي گشت دست و پيشاني مرا مي بوسد به او گفتم مادر مگر امام زاده هستم که اين قدر مرا مي بوسي مي گفت هر کس پيشاني مادر خود را ببوسد از آتش جهنم به دور است عباس مثل يک دختر از من دلجوئي مي کرد علاقه شديدي به جبهه داشت و عباس مي ديد خرج و مخارج خانواده را همين مخارج ؟؟؟ است از سپاه بيرون آمد روي ماشين کار کرد و خرج و مخارج خانوده را خودش تأمين کرد عباس دست از فعاليت هاي مذهبي و سياسي و اجتماعي نکشيد و جهت اداي نماز جماعت هر شب يک مسجد مي رفت و مي گفت بايد در تمام مساجد فسا نماز بخوانم شهيد هفته اي 1 الي 2 جلسه کلاس درس اخلاق در روستاي ششده داشت در ماه محرم در برگزاري مراسم عزاداري سرور و سالار شهيدان حضرت حسين بن علي ( ع ) صادقانه شرکت مي کرد عباس موقعي که مي خواست خالصانه براي برادران ايثار گر خدمت کند با اخلاص کامل به معبودش پيوست و ياد و نام شهيد حلاوت بخش جان ها و زبان ها مي شود . ٌ روحش شاد و يادش گرامي باد ٌ .