بسم الله الرحمن الرحيم
زندگي نامه شهيد اسماعيل کمالي
شهيد کمالي در سال 1341 در شهرستان نوبندگان متولد شد اسماعيل فرزند پنجم خانواده بود . مدرسه ابتدايي و راهنمايي و دبيرستانش را در همان نوبندگان به پايان رساند . بچه متين و سربراه و بسيار تميزي بود . به مستمندان و مسکينان کمک بسيار مي کرد و از همان کودکي به فکر ديگران بود . يادم مي آيد که خانه پيرزني شبي بود که سقف روي سرش خراب شد و اسماعيل سقف آن خانه را درست کرد . قبل از انقلاب هم حرکات انقلابي داشت و در تظاهرات و راهپيمايي ها هميشه صف اول بود . اهل مسجد بود و در مسجد فعال بود . در زمينه پخش اعلاميه فعاليت مي کرد . بعد از پيروزي انقلاب باز هم در مساجد و پايگاه هاي مقاومت فعاليت مي کرد تا ديپلم گرفت و بعد از ديپلم به سربازي رفت و سربازي اش را تمام کرد . بعد از سربازي در تربيت معلم پذيرفته شد و در همان تربيت معلم بود که به جبهه اعزام شد . بعد از 45 روز به شهادت رسيد و شهيد شد . وي خيلي با عصمت و با نجابت بود و همه او را دوست داشتند و به پدر و مادرش احترام مي گذاشت و تا زماني که پدر اجازه نمي داد نمي نشست . هميشه مي گفت جبهه انسان ساز است وقتي آدم به جبهه مي رود انسان مي شود ، در منطقه فاو به شهادت رسيد . هميشه در زمان مدرسه سعي ميکرد با بچه هاي بد دوست شود و آنها را به راه راست هدايت کند . بسيار رفتار و کردار شايشته اي داشت . مادر شهيد مي گويد : فرزندم بسيار شايسته و متين بود . با نجابت و مظلوم بود بسيار با خدا بود و به ديگران کمک ميکرد هميشه لباس هاي خودش را مي شست و در کارهاي خانه به من کمک مي کرد و به بچه ها مي گفت خودتان کارهاي خودتان را انجام دهيد . هميشه از غذاي خودش به مستمندان ميداد و لباس هاي خودش را به بيچارگان مي داد و دلسوز و دل رحم بود . خدا دوستش داشت و او را پيش خود برد . به من خيلي احترام مي گذاشت به خواهر و برادرانش احترام مي گذاشت و زمانيکه مريض سخت بود و ضعيف شده بود برايش غذاي جدا درست مي کردم ميگفت اول سهميه خواهر و برادرانم را جدا کن و بعد به من بده . وقتي به جبهه رفت به من هيچ نگفت و مي دانست که من او را خيلي دوست دارم و ناراحت مي شوم وقتي مي خواست از دانشگاه به خانه بيايد خيلي خوشحال مي شدم و جلو در مي ايستادم تا بيايد و هميشه مي گفت مادر من مي دانم تو چرا جلو در مي ايستي . به خواهرش گفته بود ميخواهم به جبهه بروم و به مادرم هيچ نگوييد چون پنج شنبه ها منتظر آمدنش بودم . به خواهرش گفته بود که من به جبهه مي روم پنجشنبه اول به مادرم بگو ، پنج شنبه بعد مي آيد . پنج شنبه بعد هم بگو حضور آقا مشرف شده اند و پنج شنبه سوم هم هر اتفاقي که بخواهد براي من بيفتد مي افتد و درست همان هفته سوم بود که به شهادت رسيده بود. موقعي که مشغول خدمت سربازي اش بود کردارش را از امام علي عليه السلام آموخته بود چند خانه غربت چادر نشين يک کيلومتري از هنگ دور بود ناهار و شام که به سربازها مي دادند هر چه اضافه مي آيد جمع آوري مي کرد مي برد تقسيم بين خانه ؟؟؟ مي کرد که همقطارانش به ما مي گفتند 2 روز بعد از شهادتش جوانان شب ها تا ساعت 2 بعد از نيمه شب مي رفتند سر قبرش و فاتحه مي خواندند و ما هر چه اصرار مي کرديم تا 40 و تا 4 ماه و ده روز لباس سياه از تن خود بيرون نمي آوردند . مربي تيم فوتبال بود از خانه تا نوبندگان 22 کيلومتر راه است فوتباليست ها شب هاي جمعه از فسا مي آمدند با سينه زني و نوحه خواني سر قبرش فاتحه مي خواندند يک روز هم يک جام آوردند قبل از شهادتش دائم آرزوي شهادت مي کرد و مي گفت شهادت نصيب همه کس نمي شود يعني روزي مي آيد که من هم شهيد شوم در راه دين و قرآن و کشور . خانواده شهيد اسماعيل کمالي