بسم الله الرحمن الرحيم
زندگي نامه شهيد بزرگوارعبدالحميد شهامت
او در بهمن ماه سال 1346 در خانواده متدين در شهرستان کازرون ديده به جهان گشود.و بردباري وي از کودکي نيز زبانزد عام و خاص بود.در طفوليت اتفاقات ناگواري در شش ماهگي و يک سالگي برايش رخ داد و يکبار پزشک از زنده ماندنش قطع اميد نموده بود والدينش او رابه حضرت ابوالفضل عليه السلام سپردند و در واقع او را به آن حضرت هديه نمودند.او تحصيلات ابتدائي خود را در مدرسه فردوسي و دوره راهنمائي را در مدرسه امير کبير گذرانيد.با شروع کلاسهاي دانش آموزي بسيج فعالانه در اين کلاسها شرکت مي کرد با وجود سن کمي که داشت در ماه مبارک رمضان 1362 بعلت علاقه شديدي که به جبهه داشت بدون گذرانيدن دوره اعزام و مجددا در ديماه همان سال براي بار دوم مبادرت به رفتن به جبهه نمود و در پادگان امام حسين عليه السلام شيراز مشغول سپري کردن آموزش بهياري گرديد و بعد نيز به جيهه اعزام شد.و پس از مدتي که در اردوگاه بهداري بود اسلحه بدست گرفت و وارد نبرد گرديد.وي در عمليات خيبر شرکت نمود و از چند مهلکه نجات يافت.و يکبار نيز دچار موج گرديد.براي بار دوم در تيرماه سال 1363 به جبهه اعزام و دورهاي مختلف آموزش رزمي را نيز در اصفهان سپري کرد.بعلت علاقه وافري که به جبهه داشت تحصيل را رها کرد و يکسره زندگي نامه شهيد بزرگوار خود را وقف جهاد نمود.مدت کمي در حرفه جوشکاري مشغول کار گرديد ولي اين کار او را ارضا نکرد و آنرا نيز رها نمود.و در جهت خدمت داوطلبانه خود رابه سپاه پاسداران انقلاب اسلامي معرفي و وارد خدمت سربازي گرديد و بعد از اتمام دوره آموزش مقدماتي در تهران مدتي در نور آباد ممسني و سپس به کازرون و منطقه قائميه منتقل و مشغول انجام .ظيفهشد.شهيد اوقات بيکاري خود را صرف جمع آوري کمکهاي نقدي اهالي به جبهه مي نمود.و مجددا در جهت اصرار و پا فشاري در جهت اصرار بيشتر به پايگاه مقاومت بسيج کازرون منتقل گرديد و برنامه اش يک شب در بسيج نگهباني و شب ديگر در پايگاه مقاومت مسجد امام حسين عليه السلام و يکي از نيروهاي فعال پايگاه به شمار مي آيد.اغلب روزهاي دوشنبه و پنج شنبه روزه دار بود و اکثر نماز خود را به جماعت اقامه ميکرد.او سرانجام داوطلبانه به جبهه رفت و قصدش بر اين بود که تمام دوران خدمتش را در جبهه بگذراند.وي در تاريخ 24/10/1364 به جبهه اعزام و وارد تيپ المهدي گردان والفجرشد.او قبل از اعزام دوره هاي مختلفي از جمله شنا و غواصي را نيز در کرمان گذرانيده بود.درمورخه 20/11/1364 در ساعت 10 شب جزء گردان والفجر خط شکن عمليات هشت گرديد و با اسلحه آر پي جي پيکار خود را بر عليه خصم زبون آغاز نمود.و در سپيده دم والفجر چون شير خروشان مي غريد و صفوف مزدوران بعثي را از هم دريد و حماسه مي آفريد که شرح ان دوستانش بسيار نقل مي کنند.تا سرانجان هنگام اذان صبح تاريخ 21/11/1364 در گرما گرم جهاد و ايثار مورد اصابت ترکش نارنجک تفنگي صداميان واقع و زحمي گرديد.و چندين بار سالار شهيدان را نجوا ميکرد.و آقا صاحب الزمان را صدا مي زند و بر اثر اصابت ترکش خمپاره دشمن عاشقانه به معبود خويش مي پيوندد و به شهادت مي رشد و در مورخه 24/11/1364 در قطعه شماره سه گلستان شهدا واقع در امامزاده سيد محمد نور بخش آرميد.
بسم الله الرحمن الرحيم
وصيت نامه شهيد بزرگوارعبدالحميد شهامت
هل ادلکم علي تجاره تنجيکم من عذاب اليم:آيا شما را با خبرسازيم از تجارتي که خريدار خدا و فروشنده بنده و کالاي مورد خريد جان است،که اين معامله انسان را از عذاب الهي دور مي کند.هدف از نوشتن وصيتنامه به خاطر آين بود که نوشتن وصيت وظيفه هر مسلمان بوده ولي من در خودم نمي بينم که خدا سعادت بزرگ شهادت را به من عطا کند و اما من بعد از مدتها بود که در کنار قبر شهدا که مي استادم يا با خانواده عزيزشان روبرو مي شدم خجالت مي کشيدم که چرا اين جوانهاي پاک و نوراني در زر خاک باشند گو من زنده باشم و غبطه به حال شهدا ميخوردم و همانطور که مي دانيد دفاع از دين اسلام واجب است.لذا به جبهه رفتم و نيازي ندارد که بگويم آگاهانه رفتم چرا که خون امام حسين عليه السلام در رگ تمام جوانهاي ما وجود دارد و حسين يگانه مرد آزاده جهان بود.و اما شما اي پدر و مادرم از اينکه نتوانستم پسر خوبي براي شما باشم و نتوانستم در مدت عمرم ذره اي از خدمات گرانقدر شما را جبران کنم معذرت مي خواهم.مادرم قدر آنهمه زحمات شبانه روزيت را ميدانم.در آن لحظه هائي که خواب خوب خودت را صرف شيرا دادن و بزرگ کردن من کردي.مرا در آغوش محبت جاي دادي.اما چه کنم که خدايم اين چنين به من اصرار مي کند.ميدانم چه زحماتي به پاي من کشيدي و مرا تربيت کردي و اما چه کنم که امام حسين عليه السلام الان نداي هل من معينش بلند است و بايد به ياري حسين زمان امام امت خميني رحمه الله عليه بت شکن شتافت.و اما برادرانم و خواهرانم ميدانم که برادر خوبي برايتان نبودم.خداي ميداند اما به خوبي خودتان ببخشيد.مادرم همچون زينب صبور و شکيبا باشو اگر ياد من افتادي آن لحظه که زينب بر سر نعش برادر رفت و نعش برادر را پيدا کرد. آخر الامر گقت اي جسد آيا تو حسين مني؟بيادآر.ديگر پيامي ندارم و برايم دعا کنيد که از آنهائي باشم که نامه اعمالشان را بدست راست مي دهند والسلام عليکم و رحمه الله و برکاته خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگه دار معلولين و مجروحين شفاعت عنايت بفرما،منتظري نسوه محافظت بفرما.