بسم الله الرحمن الرحيم
شهدا هفت شهر عشق را در نورديدند وما هنوز هم در خم يک کوچه نيستيم(امام خميني)
ما ومجنون همسفر بوديم در صحراي عشق او به منزل ها رسيد وما هنوز آواره ايم
دوران طفوليت وتحصيلات شهيد:
اين برادر شهيد در سال1346 در خانواده اي متدين ومذهبي در شهرستان کازرون متولد شد در زندگي هر خانواده با ايمان بهترين برنامه براي آثار اعمالش در دنيا وسند رو سفيدي آنها در آخرت فرزند خوب وبا ارزش تحويل جامعه دادن است پدرومادر خانواده نام او را علي اکبر گذاشتند به اميد پيروي از فرزند امام حسين(ع)اين نام انتخاب کردند تا سن 5سالگي رسيد که دست تقدير الهي براين قرار گرفت که پدر را از خانواده بگيرد از همان کودکي علاقه به مجالس وعظ وخطابه وامام حسين(ع)وائمه معصومين داشت وبه همراه بزرگ ترهاي خانواده در مجالس شرکت مي کرد تا سرانجام در سن6سالگي دوره ابتدائي را از دبستان فردوسي شروع کرد واين از تحصيل را با موفقيت پشت سرگذاشت ودوره راهنمائي را در مدرسه قدسي بپايان رسانيد وبه دوره متوسطه(دبيرستان)راه يافت ودر دبيرستان بزرگ مجرد ثبت نام شد ودو سال اول ودوم را در آن دبيرستان گذراند وسال سوم وچهارم در دبيرستان بواسحق با مشکلات زيادي که سر راه او قرار مي گرفت حتي با اين که سال چهارم دبيرستان مدت دو ماه بيشتر سر کلاس حاضر نبود ودر جبهه به سر مي برد با هوش وذکاوتي عجيب که داشت توانست خودش را با همکلاسي هايش هم رديف کند وکلاس چهارم را با موفقيت بپايان برساند وبه اخذ ديپلم نائل گردد وهمزمان امتحان کنکور دانشگاه داد وامتياز خوبي جهت راه يافتن به دانشگاه کسب کرد.خيلي خانواده علاقه داشتند که به دانشگاه برود ولي او مي گفت من دانشگاه اصلي راانتخاب کرده ام. دوران انقلاب وجبهه وفعاليت شهيد:
دوران انقلاب که جنايت کاران نظام طاغوتي در همه شهرهاي ايران شروع به ترويج فساد در جامعه کرده بودند چون وظيفه ايمان آورندگان بخدا مقابله کردن با فساد بود امت اسلامي که خواهان برقراري حکومت اسلامي بودند به راه افتادند واين شهيد دلاور با اين که آن وقت دانش آموز کم سن وسالي بود وقطره اي درياي بيکران انسان ها در تظاهرات وراهپيمائي ها شرکت مي کرد وهمان روزها که اولين ودومين وسومين شهيد شهرمان به فيض شهادت نائل آمدند اين برادر شهيد هم در ميان مردم سلحشور مبارزه مي کرد وهمه روزه به محض راه افتادن وحرکت کردن مردم او در بين آنها حاضر بود وخط ولايت را شناخته بود خودش را مقيد مي دانست که بايد مبارزه کرد چون در مجالس امام حسين(ع)فهميده بود ظلم يزيديان برامام سوم چقدر سنگين بوده است وطريقه مبارزه را آموخته بود ودر مدت حکومت نظامي دلير بود وفعاليت خودش را پي گيري مي کرد تا اين که به فضل الهي وراهنمائي امام بزرگوار در22بهمن 1357 امت اسلامي به پيروزي رسيد.از همان اوايل که مردم با چوب دستي نگهباني در شهرها بعنوان محافظت از شهر شروع کردند او مانند مردم همياري خود را ادامه داد تا اين که بدستور امام عزيز تشکيل سپاه وبسيج وبالاخره اقدام به تاسيس پايگاه هاي مقاومت گرديد فعاليت خودش را در پايگاه مقاومت ادامه داد ووقتي پايگاه مقاومت شهيد دانشجو(رستگار)برقرار گرديد او يک نيروي ورزيده وفهميده بود.هنوز مدت زياد از پيروزي انقلاب نگذشته بود که جنايتکاران بين المللي جنگ نا برابري را برامت اسلامي ما بوسيله دست نشانده خود يعني صدام تحميل کردند او که روزها به تحصيل وشب ها به نگهباني در پايگاه مشغول بود نتوانست بي تفاوت بماند وببيند شهرها وبلاد اسلامي ما در دست اجانب باشد تا اين که آموزش کافي نظامي براي رفتن به جبهه را در پادگان آموزشي ياسوج گذراند وعازم ميادين نيرد گرديد در حدود 5 بار هر دفعه 3ماه وبيشتر در جبهه مي ماند وهمين که از جبهه به مرخصي مي آمد در پايگاه به نگهباني مشغول مي شد وفعاليت چشم گيري داشت ومدت زماني که در جبهه بسر مي برد عضو گردان جر لشکر33المهدي (عج)بود در عمليات والفجر8که به پيروزي وگرفتن شهر فاو منجر شد شرکت داشت ودر عمليات کربلاي4همراه دوستان ديگرش ابوفاضل نظري- جعفر سکندري- قدرت الله بامشاد- منوچهر غلامي وبقيه همرزمانش شرکت مي کردند بعد از اين که عده اي از برادران در اين عمليات اسير وبه شهادت رسيدند از نظر اين که آتش سنگين بوده به آنها دستور داده شده که خود را به پناهگاه ببريد.شهيد خودش چنين بيان مي کرده که من از آن دور چشمم به يک سنگر عراقي افتاد خودم تنها به آن پناه آوردم وبعد از چند لحظه اي خمپاره اي کنار سنگربه زمين خورد وسنگر ريزش کرد ومن زير آوار سنگر قرار گرفتم از نصف شب تا5صبح زير آوار ماندم وهيچ کس نمي دانست که کجايم ولي من فرياد بچه ها مي شنيدم يکي از بچه ها صبح صدا مي زد ومي گفت علي اکبر صادقي مفقود شده من صداي آنها را مي شنيدم اما کسي صداي مرا نمي شنيد ومن هم در آن موقع آية الکرسي را فراموش کرده بودم شهادتين خودم را گرفتم وصلوات برمحمد(ص)مي فرستادم تا يادم آمد آن آيات را زمزمه کردم مثل اين که يک کوه که بر من سنگيني مي کرد از روي بدنم که از قسمت سينه به پائين زير آوار بود برداشته شد وبعد با دو دستم توانستم مقدار گل وآوار از روي بدنم کنار بزنم واز آنجا خارج شوم.توفيق شهادت را پيدا نکردم وبيرون آمدم وبه بچه ها که رسيدم همه مرا مي بوسيدند ومي گفتند تو که مفقود شده بودي از کجا مي آيي جريان را به آنها گفتم وفرداي آن روز نيروهاي تازه نفس بجاي ما آورند وما را به پشت جبهه منتقل کردند چند روزي به مرخصي آمد تا استراحت داشته باشد وقتي به مرخصي آمد به وي گفتيم که مواظب خودت باش در جواب مي گفت آخرش چه؟اسلام بالاتر از حرف شماست البته تا خدا نخواهد برگ از درخت نمي افتد.ومي گفت:شهيد هميشه بوده وهست از صدر اسلام تاکنون واز روزگار حسين(ع)تا روزگار خميني واز جنگ ؟؟؟تا جنگ حسين(ع)واز جنگ حسين(ع)تا جنگ تحميلي ابرقدرت ها برادران اسلامي،شهادت امروز نشد فردا،فردا نشد فرداها،ايران نشد لبنان وفلسطين واما اسلام هست جنگ وشهادت است وما هميشه بايد با آغوش باز به استقبال شهادت برويم چند روزي که به مرخصي آمده بود عمليات کربلاي5شروع شد دو روز بيشتر نگذشته بود که باز هم به جبهه رفت ودر اين عمليات هم شرکت کرد وبا آن رشادت ها ودلاوري ها که ياران امام حسين(ع)در کربلا داشتند که مي گفتند اي حسين(ع) من دوست دارم هزار بار در راه تو کشته شوم!جان نثاري کنم وديگري مي گويد من دوست دارم هفتاد بار در راهت جان نثاري کنم ديگري گويد اگر امشب اباعبدالله مهلت نگرفته بود همين امشب جانبازي مي کرديم وخون ناقابلمان در راه حمايت از زاده زهرا اهدا مي کرديم.اين شهيد عزيز خط سرخ شهادت را همچون ياران امام حسين(ع)در کربلا دنبال کرد تا اين که در کربلاي5در منطقه شلمچه به فيض عظيم شهادت نائل گرديد.راهش پررهرو ويادش گرامي باد