بسم الله الرحمن الرحيم
مت زندگي نامه برادر مفقودالاثر محمد قنبريان (کارمند بنياد شهيد) ؛ " و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون ." هرگز گمان نبريد که شهيدان راه حق مرده اند بلکه زنده اند و نزد خداي کريمشان روزي مي خوردند ، چون بهرش جان سپرده اند . بار ديگر گلي نو شکفته از گلستان صدق و صفا چيده شد و خزان يغماگر ، قهر و ستم ؟؟ را بباد فنا داد و نه تنها خانواده اي را به سوگ نشاندند بلکه دل دوستان و آشنايان را در آتش غم بسوخت چنان سوختني که دود فقدانش آسمان بر همگان سايه گستراند و چه زود آن خورشيد تابناک ايثارگر را به غروب مرگ کشاند بيست سال از بهار عمرش پيش نرفته بود و دراين مدت از راه حق و عشق به رسالت دين دگر راهي نپيموده بود ، راست قامتي که جانش را به راه اسلام فدا کرد و درخت تناور دين را با خون خويش آبياري نمود . دريغا کاين گل خوش رنگ و شاداب ، بشد پژمرده در بوستان احباب ، بهار عمر وي از بيست نگذشت ، که با خيل شهيدان رفت و پيوست . رزمنده اي که جان شيرين را به جانان ديرين خويش تسليم کرد و به تاريخ 28/11/1364 در خط والفجر 8 فاو جام شهادت را لاجرعه نوشيد و روان پاکش با شهداء به معراج عشق پرواز نمود . روحش شاد و راهش پر رهرو باد ويژگي هاي شهيد : شهيد محمد قنبريان در 14 ارديبهشت ماه به سال 1344 در شهرستان کازرون متولد شد تولدي که خانواده را در شادي کشاند و در آغوش پر مهر و محبت خانواده پرورش يافت .مولودي که در آسمان زندگي چون خورشيد تابناک جهان هستي را به نور خويش فروزان نمود و تاريکي غم و اندوه را از پرتو اشعه هاي درخشان خويش بزدود غنچه گلي که در چمن زندگي شکوفا شد و بساط نشاط در پهنه باغ و چمن گسترند و مشام جان نازنين پا به عرصه جان گذاشت براي نامگذاري وي بهترين اسماء براي وي انتخاب کرديم او را به نام محمد نامزد نموديم و اين بهترين نامي است که باعث برکت و نشاني از رشادت و بزرگواري و آيتي از افعال پسنديده انسانيت و خصال برگزيده روحانيت است که در خانواده اي متوسط پرورش يافت و به سن 6 سالگي براي تحصيلات ابتدائي به دبستان بازيار کازرون رفت و تا کلاس پنجم با موفقيت کامل رسانيد و سپس وارد مدرسه راهنمائي حکيم شد و در آنجا مشغول به تحصيل گرديد و از همان سالي که وارد مدرسه راهنمائي شد ، مواجه با انقلاب اسلامي گرديد . او با تمام توان به فعاليتهاي گسترده خويش در راه اهداف اسلامي گام موثر برداشت و در راهپيمائي هائي که انجام مي گرفت شرکت فعال داشت و از همان سال روحيه شهادت طلبي و مبارزه در او آشکار بود و پس از پيروزي انقلاب به فرمان امام امت مبني بر تشکيل بسيج مستضعفين در 5 آذر ماه سال 1358 شرکت فعالانه در اين نهاد مقدس داشت و از همان سال فعاليت خود را براي تداوم انقلاب اسلامي گسترش داد و در ستاد مقاومت مسجد شيخ و مسجد شهداء شرکت فعالانه داشت تا آنجائي که در مدرسه بچه ها را جمع مي کرد و به بسيج مي برد و برنامه ؟؟؟ و برايشان تدارک مي ديد و به آنها آموزش سلاح مي داد و از آنجائي که هميشه عاشق ديدار امام بود در همان سال اول انقلاب که او 13 سال بيش نداشت با مادر خود براي ديدار امام روانه مي شدند و ؟؟؟ اين سعادت بزرگ گرديد و هم زمان با شروع جنگ تحميلي که او در کلاس دوم راهنمائي مشغول تحصيل بود قلم را گذاشت و سلاح را برداشت راهي جبهه کردستان در منطقه سومار گرديد و ماموريت سه ماه خود را با فعاليت چشم گيري انجام داد . خاطرات شهيد ، از زبان خودش : در سال 1359 بود جنگ ايران و عراق شروع شد با شنيدن اين خبر بلافاصله بعد از مدت کمي به بسيج رفت و ثبت نام نمودم . قرار شد بعد از مدتي به ما آموزش نظامي بدهند و ما را به جبهه اعزام کنند و پس از مدتي ما را به پادگان ارتش بردند و برايم صحبت کردن و لازم آمار گرفتند و بعد از آمارگيري چند دقيقه اي به دور پادگان دويديم و نرمش کرديم و پس از گذشت چند ساعتي مسئول بسيج آمد و به ما گفت: که آيت الله منتظري پيام داده که دانش آموزان بايد به مدرسه بروند و جبهه براي آنان واجب نيست ، سپس وي آمد و دانش آموزان را کنار زد که يکي از آنها خود من بودم و من هر چه به او التماس کردم به جبهه بروم نگذاشت و ناچار به خانه برگشتيم و از آن پس من هر روز به بسيج مي رفتم و مسئولين را زير فشار مي گذاشتم مي خواستم که مرا به جبهه بفرستند ولي متاسفانه آنان جواب رد به من مي دادند و مي گفتند که شما دانش آموز هستيد و بايد صبر کنيد تا مدرسه ات تمام شود و در تابستان به جبهه بروي بعد از چند ماهي که گذشت روزي به بسيج رفتم و يکي از بچه هاي مسئول آنجا به من گفت که اگر مي خواهي به جبهه بروي تا ثبت نامت بکنم ، من از شنيدن اين خبر خوشحال شدم و فورا مدارکهاي خود را تهيه کردم و به بسيج بردم ثبت نام کردم و بعد از گذشت مدتي در تاريخ 1/4/1360 به شيراز رفتيم و در آنجا سازماندهي کردند و بعد از چند روزي که در پادگان بودم به ما اعلام کردند که بچه ها آماده باشيد بيائيد وسائل جبهه را تحويل بگيريد بعد از اينکه وسائل خود را گرفتيم از بلندگو شنيدم که مي گفت گروهان چمران جمع شوند ، که مي خواهند به جبهه بروند با شنيدن اين خبر بچه ها از خوشحالي تکبير مي گفتند و رفتند وسائل خود در جعع کردند و آوردند و بعد از دو ساعت سخنراني سوار ماشين شديم و به سوي جبهه غرب حرکت کرديم و در تاريخ 8/4/1360 وارد پاوه شديم از آنجا ما را به خط مقدم بردند و بچه ها را تقسيم بندي کردند و هر چند تائي از بچه ها را يک به قله اي مي بردند و من هم در يکي از قله ها مستقر شدم و مشغول مبارزه با دشمنان و صداميان بودم و با دوستان از جمله عليرضا طهماسبي و گلستان و اصغر شجاعي و صمد فخار و بعضي از بچه هاي ديگر که همسنگر بوديم بعضي اوقات به شهر مي آمديم و خريد مي کرديم .بالاخره بعد از گذشت سه ماه ماموريت به کازرون آمديم و پس از گذشت چند مدتي دوباره به جبهه جنوب اعزام شد و در آنجا در شهر سوسنگرد با نصرالله ايماني در نانوائي آنجا مشغول به کار بوديم و هنگام عمليات به خط مقدم مي رفتيم و بعد از آن دوباره به سوسنگرد برگشتيم مشغول به نان پخش بوديم و مدت سه ماه در آنجا ماموريت بوديم و بعد از اين مدت به يک منطقه ديگر در جنوب اعزام شديم و در حمله چزابه و آزادي بستان شرکت داشتم و بعد از عمليات به مرخصي رفتم و بعد از چند روزي دوباره به جبهه اعزام شدم و بالاخره در اکثر عملياتها در جبهه ها حضور داشتم و همگام با رزمندگان به مبارزه عليه صداميان شرکت داشتم و در عمليات طريق القدس بود ، در مرحله اول آزادي خرمشهر که مشغول مبارزه بودم از ناحيه پا مجروح شدم مرا به پشت خط سپس به يکي از بيمارستانهاي تهران (بيمارستان نيرو هوايي و سپس بيمارستان سيد مصطفي خميني) بستري کردند و بعد از گذشت چند ماه در بيمارستان به شيراز اعزام شدم و دوباره در يکي از بيمارستانهاي شيراز مرا بستري کردند که حدود 8 ماه طول کشيد تا پاهايم بهتر شد و توانستم دوباره به جبهه حق عليه باطل بروم و سپس از گذشت چند ماه به خاطر عشق و علاقه زياد به خانواده هاي شهدا و فرزندان و همسران آنان در ارگان بنياد شهيد اين ارگان مقدس که از قطره قطره خون شهدا تشکيل شده بود مشغول به کار شدم تا شايد بتوانم خدمتي به امت شهيد پرور و ادامه راه اين گلگلون کفنان باشم . هر چند که ما هر کاري بکنيم به انداز يک لحظه رزمندگان در جبهه هاي نمي شود .اخلاق و سجاياي شهيد : هنور به حد تکليف نرسيده بود که فرائض نماز و روزه را با شوق وافر انجام مي داد اخلاق و سجاياي معنوي اين شهيد اثر جاويد که رفتار و کردارش بيانگر ؟؟؟ نيست و نمائي از پاک و بي آلايشي اعمال اوست و نمود را يکي از صدق و صفاي درونش به شمار مي رود ، صبحگاه که سر از خواب بر مي داشت پس از اداء فريضه نماز و تعقيبات مشغول خواندن زيارت عاشورا مي شد و پس از انجام اين عبادات کمي صبحانه مي خورد و راهي بنياد شهيد مي شد . با اينکه از ناحيه پا معلول و مجروح شده بود ولي با عشق زياد و پشتکار گرم مشغول به کار خويش مي شد و به هنگام کار خويش مي شد و به هنگام شب پس از اداء نماز مغرب و عشاء با دوستانش در مسجد و در کوچه هاي شهر پاسداري مي داد . همچنين هنگام خواب هميشه سوره واقعه را قرائت مي نمود و همچنين به ما سفارش مي کرد که از دروغ و غيبت پرهيز کنيد با اقوام و خويشان صله ارحام را انجام دهيد و امام امت را دوست داشته باشيد او را تنها نگذاريد دعاي خير براي ايشان کنيد .سرانجام محمد پس از يک سال و چند ماه در جبهه به طور مداوم در عمليات والفجر 8 به سال 1364 در جاده فاو ام القصر مفقودالجسد گشت .روحش شاد و راهش پر رهرو باد . والسلام
متن وصيتنامه برادر مفقود الاثر محمد قنبريان (كارمند بنياد شهيد). بنام خداوند بخشنده مهربان. و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون. خيال نكنيد كسانيكه در راه خدا كشته شده اند مردگانند بلكه آنان زنده اند و نزد پروردگار خويش روزى مى گيرند. پيامى دارم به پدر و مادر خويش و آن اينكه در شهادت من جزع و ناله و زارى نكنيد و برايم لباس سياه نپوشيد چون من در راه خدا شهيد شدم و شهادت غصه ندارد. من امانتى نزد شما بودم شما بالاخره مى بايست اين امانت را به صاحب آن (خداوند) پس مى داديد و چه بهتر كه در مسير شهادت اين امانت ادا شود. و خلاف اين مطلب باعث شرمسارى است. شب هاى جمعه به مسجد برويد و در دعاى كميل برايم دعاى خير بكنيد شايد خداوند گناهان مرا ببخشد. پيام به مردم: اى مردم متعهد و متدين در خط امام باشيد و از خط امام منحرف نشويد كه انحراف از خط امام، انحراف از مسير اسلام است. توجه به گفتارهاى كذب و ياوه دشمنان نكنيد كه آنان بالاخص منافقين درصدد ضربه زدن به اسلام عزيز هستند. به اميد پيروزى اسلام بر سپاه كفر محمد قنبريان.