بسم رب الشهداء و الصديقين
شهيد غلام مزارعي فرزند فتحعلي در سال 1309 در روستاي خانيک فراشبند از توابع شهرستان فيروزآباد استان فارس ديده به جهان گشود و با تولد خود گرمي و شادي خاصي به پدر و مادر و اقوام خود بخشيد ايشان در يک خانواده ي فقير و تنگدست و مذهبي متولد شد که به سختي زندگي را سپري مي نمودند و شهيد بزرگوار داراي 2 برادر ديگر و يک خواهر بودند و پس از گذراندن دوران طفوليت در سن نوجواني به همراه پدر و مادرش و يک برادر که از خودش بزرگتر بود جهت امرار معاش شروع به کار و کوشش مي نمودند تا بتوانند در آن زمان زندگي خود را بگذرانند و ايشان آن قدر زرنگ و قوي بودند که از هيچ کاري ترس نداشتند و دست به هر کار سختي مي زدند تا محتاج ديگران نشوند و شبانه روز تلاش مي نمودند و چون در آن زمان در منطقه ي خانيک مدرسه نبود نتوانستند به مدرسه بروند و در فراشبند هم مشکل هزينه ي مدرسه و زندگي بسيار سخت بود و به اين دليل بود که ايشان بي سواد بودند و در سن جواني بودند که مصيبت از دست دادن پدر و مادرش از يک طرف و از طرف ديگر هزينه ي زندگي براي برادران خواهرش مشکلات آن شهيد بزرگوار را زياد نمود به قدري که حتي يک ساعت هم از تلاش و کوشش نمي ايستادند و آن بزرگوار هيچ شغلي غير از کارگري و کشاورزي نداشتند و پس از مشقات زياد و مشکلات فراوان پس از چند سال که کمي وضع زندگي آن ها بهتر شد تصميم به ازدواج گرفتند و توسط ريش سفيدان محل خودشان به روستاي باغ دشت آمدند و با يک خانواده ي فقير و مذهبي همانند خانواده ي خودشان به توافق رسيدند و پس از چند ماهي که گذشت سرانجام ازدواج نمودند و با برادران و خواهرش همگي در يک خانواده شروع به زندگي نمودند و ايشان با تلاش خود براي هر دو برادرش زن گرفت و تنها خواهر خود را به خانه بخت فرستاد و تا حدودي خيال خود را راحت نمود و هميشه در محل مي گفت خدا را شاکرم که در جلو خواهر و برادرانم رو سفيد شدم و لااقل توانستم آن ها را سر و سامان بدهم و خلاصه پس از گذراندن مدتي زندگي به همين روال خداوند ثمره ي زندگيش 2 فرزند پسر و سه 3 فرزند دختر به ايشان داد و شادي و شور فراواني در اين خانواده رونق گرفته بود چون شهيد بزرگوار روزها به کسب و کار مشغول بود و شب ها به کانون گرم خانواده مي رفت و با زن و فرزندان خود دور هم جمع بودند و تا نيمه هاي شب به شکرگزاري و دعا به درگاه خداوند خويش مشغول بودند پس از مدتي چون وضعيت کار در روستاي خانيک خوب نبود با توافق زن و فرزندانش جهت امرار معاش مجبور شدند زادگاهش را ترک کنند و به روستاي باغ دشت که محل تولد همسرش بود بيايند و در کنار قوم و خويشان همسرش مشغول به کار شدند به طوري که همه ي روستاي باغ دشت شيفته ي اخلاق و رفتار ايشان شده بودند و اين قدر ايشان زرنگ و شجاع و نترس و با شهامت بودند و اين قدر پاکدامن و صادق و درستکار بودند که همه ي محل دلشان مي خواست که ايشان در کار کشاورزي شريک آن ها بشود و آن شهيد بزرگوار آن قدر متواضع بودند که حتي کسي که سن او از ايشان هم کمتر بود آرزو داشتند که يک بار جلوتر از ايشان سلام کنند و خداوند آن قدر ايشان را دوست داشت که ايشان در روستاي باغ دشت محبوبيت خاصي داشتند و مورد احترام کليه ي اهالي باغ دشت قرار گرفته بودند و مردم نگذاشتند که ايشان چون وطن خويش و اقوام و برادرانش را که به اجبار ترک کرده بودند سختي نبيند و احساس تنهايي نمايند با همه ي مردم باغ دشت برادر و دوست بودند و همه از ايشان راضي بودند چون هيچ وقت نبود که کسي کاري به ايشان رجوع کند و ايشان نه بگويد هميشه مصمم بود و با اراده ي بسيار قوي و با ياد خداوند شروع به کار مي کردند به طوري که زبانزد همه مردم بودند و هميشه ايشان با نماز و روزه و با تقوا و پرهيزگار بودند و آني از عبادت و تقواي خود غافل نمي شدند در ماه هاي محرم و صفر به عزاداري مي پرداختند و در نذورات در آن ماه ها به مردم کمک مي کردند در ماه مبارک رمضان به تقوا مشغول بودند و همراه روزه گرفتن و عبادت در روزها جهت امرار معاش خود و خانواده کار مي کردند و هيچ وقت از کار خسته نمي شدند که مبادا زماني زن و فرزندانش احساس کنند که ايشان خسته شده است تا اين که انقلاب اسلامي به رهبري آيت الله العظمي امام خميني (ره) شروع شد و ايشان در زمان انقلاب فردي بودند که در تبليغات عليرغم اين که سواد نداشتند ولي فعاليت خود را هميشه زيادتر مي نمودند و همراه اهالي محل به شهرستان کازرون مي رفتند و در تظاهرات شرکت مي نمودند و همکاري مستمري با انقلابيون داشتند به مساجد مي رفتند و در جلسات مذهبي و انقلابي فعاليت چشمگيري داشتند و همکاري لازم را با مردم مي نمودند و پس از پيروزي شکوهمند انقلاب اسلامي که خوانين مزدور که با وساطت امام راحل (ره) به ايران اسلامي آمده بودند و نتوانستند خودشان را نگه دارند و با تعدادي از اطرافيانشان که همانند خود خوانين مزدور بودند با دولت اسلامي شروع به ناسازگاري نمودند و جنگ با خوانين مزدور شروع شد و آن شهيد بزرگوار فردي با غيرت و با شهامت و با رشادت بودند که در جنگ با خوانين پيش قدم شدند و با آن ها به جنگ پرداختند و همراه برادران سپاه و بسيج به عنوان رزمنده اي دلاور و جان بر کف تا نابودي کليه ي خوانين مزدور و طرفدارانشان از پاي ننشستند تا آن ها را نابود نمودند و هميشه با برادران بسيج و پايگاه مقاومت شهداي باغ دشت همکاري بسيار صميمانه اي داشتند و خود را خادم اسلام و امام و سپاه و مردم مي دانستند و همه او را خيلي دوست داشتند و چيزي نگذشته بود که سرانجام در سال 1362 با جمعي از برادران بسيجي روستاي باغ دشت از جمله شهيد سيد حمزه حسيني و شهيد صفدر جوکار از طريق سپاه پاسداران انقلاب اسلامي کازرون راهي جبهه هاي نور عليه ظلمت شدند و با مزدوران بعثي به نبرد مشغول شدند و هميشه در حبهه که بودند به نقل برادران همسنگرش که مي گفتند ايشان در شب ها و نيمه شب ها دست به دعا بر مي داشت و از خداوند خويش طلب مغفرت مي نمود و از درگاه خداي خود آرزوي شهادت مي نمودند و مي گفت بار الها اگر اين بنده ي حقير اندازه ي يک دانه ي جو پيش شما ارزش دارم و از گناهانم گذشته اي و مرا مورد لطف خود قرار داده اي و مرا در جوار رحمت خويش قرار داده اي لحظه اي به من حقير سر تا پا تقصير بنگر و خون ناقابل مرا جهت سيراب کردن درخت پر برکت اسلام و پايداري اسلام و مسلمين و رهبري قبول بفرما و شهادت را نصيبم بگردان که تنها آرزويم شهادت در راه خدا و پيامبران و اسلام و قرآن و ائمه اطهار و رهبري معظم امام خميني (ره) و در راه ميهن اسلام ايران مي باشد و خداوند بزرگ هم که ايشان را بسيار دوست داشت سرانجام چيزي نگذشت که در مورخه ي 1/5/1362 هنگام نبرد با مزدوران بعثي در منطقه ي حاجي عمران در عمليات والفجر 2 به درجه ي رفيع شهادت نائل شدند و در گلزار شهداي امامزاده چهل تن روستاي باغ دشت در جوار شهيدان والامقام و همرزمانش به خاک سپرده شدند . روحش شاد و راهش پر رهروباد . والسلام عليکم و رحمة الله و برکاته .