بابابیگ زارعی ( رشادت در:جنگ تحمیلی اول (دفاع مقدس))
فرزند قلی
تاریخ تولد
1307/07/06
تاریخ شهادت
1360/09/08
محل شهادت
دشت ازادگان بستان
محل تولد
فارس - ارسنجان - ارسنجان
مسئولیت
رزمنده
نحوه شهادت
ترکش
نوع خدمت
بسیج
عضویت
بسیجی
بسم الله الرحمن الرحيم
زندگي نامه بابا بيک زارعي : او در يک خانواده ي مذهبي و زحمتکش در روستاي کتک پرورش يافت وي از همان اوان کودکي طعم تلخ زندگي نامه زير سلطه ي و زور گوئي خوانين را چشيد از رو بود که بيشترين کينه و نفرت قلبي ايشان متوجه اين قشر انگل (خوانين) بود ظاهراً ابتدائي ترين شغل شهيد بابا يک زارعي چوپاني و گله داري بوده همان شغلي که پيامبران الهي به دارا بودن آن افتخار مي کرده اند بعدها ايشان با پرسه زدن به اين ده و آن ده و کار اجباري خوانين مزدور و لقمه ناني به چنگ مي آورده و به وسيله ي آن زندگي مي گذرانيده است بديهي است شهيد زارعي در تمام طول عمر داراي شغل مشخص و معيني نبوده تا اينکه در حول و حوش انقلاب و مبارزات همه جانبه ي امت مسلمان ايران مسئوليت تلمبه ي آب لوله کشي قدمگاه را عهده دار مي شود و بر اثر احساس مسئوليتي که مي کرد اين کار خدا پسندانه را بعد از پيروزي انقلاب اسلامي نيز دنبال مي کند و به استخدام جهاد سازندگي ارسنجان در مي آيد حقوق و دستمزدش به طور مرتب به او نمي رسيد ولي بارها اين حرف را تکرار کرده بود که من براي خدا کار مي کنم لذا مهم نيست که به من دستمزد بدهند يا نه ايشان با همان دستمزد اندک و محدودش خانواده ي نه نفري خود را داره مي کرد با اين همه گرفتاري و شدائد زندگي حتي خم هم به ابرو نياورد و قهرمانانه با تمامي مصائب به مبارزه برخواست بدانجا که مصداق واقعي کلام رسول الله بود آنجا که مي فرمايد" الکاد لعيا کا مجاهد في سبيل الله " آنکس که براي عائله اش کار مي کند و زحمت مي شد و خود را به رنج و تعب مي افکند مانند مجاهد در راه خدا است . تا آنکه شهيد بابابيک زارعي با آنکه فرزند دلبندش مدتها قبل در جبهه ي مريوان داوطلبانه مشغول نبرد با بعثيون کافر و انگلهاي داخلي بود داوطلبانه و عاشقانه از سوي جهاد سازندگي ارسنجان به جبهه ي بستان اعزام گرديد ويژه نامه شهيدي از تبار مستضعفان بابيک زارعي عضو جهاد سازندگي ارسنجان آنروز خبري از آفتاب نبود آسمان نيلگون را لکه هاي سياه ابر پوشانده بود به موازات نزديک شدن به غروب آفتاب و گسترده شدن دمان قيرگون شب ، لکه هاي ابر نيز به هم مي پيوستند و هر لحظه متراکم تر مي شدند پنداشتي آن شب ابرها نيز منتظر ظهور حادثه اي بشاش و لبهاي پر لبخند خود به بيکديگر تبريک و شاد باش مي گفتند . زيرا از چند روز قبل که به آنان آماده باش داده شده بود ديگر سر از پاي خود را نمي شناختند و خود را براي حمله آماده مي ساختند آنروز جبهه حال و هواي ديگري داشت باران رحمت الهي مرورايد وار و زنجير گونه زلفهاي زرمنده گان را نوازش مي داد از سنگرها نيز آواي دلواز کلام الهي قوت قلبي بود براي جند الله که الا بذکر الله تطمئن القلوب . جهادگر ميانسال بابابيک زارعي نيز که از خبر آماده باش فرمانده ي خود در پوست خود نمي گنجيد با دستهاي پينه بسته ي خود مشغول پاک نمودن سلاح خود شد اکنون مي توانست باور کند که براستي مستقيماً با آمريکاي انسانخوار در ستيز است و همين امر باعث شده بود که وي با غروري غير قابل توصيف سلاحش را بر سينه ي گرم و پر مهر خود بفشارد اکنون ديگر اميدوار بود که رسالت خودش را، آنطور که امام و رهبرش از او خواسته بود انجام مي دهد زيرا چند شب پيش از اعزام شدنش به جبهه خوابي ديده بود در حالي که مشغول چرانيدن گوسفندان است امام را مي بيند که به نزد او آمده و از وي مي خواهد که رهسپار جبهه شود ولي او مسئله نبودن سلاح را مطرح مي کند در اين هنگام امام چوبدستي را از او مي گيرد همين که چوبدستي به دست امام مي رسد مبدل مي شود به يک اسلحه وي اسلحه را از دست امام گرفته و فوراً رهسپار جبهه ي نور عليه ظلمت مي شود . آري او اکنون اوضاع را بر وفق مراد مي ديد حال ديگر واژه ي شهيد شدن و جان در راه دوست باختن براي او واژه اي گنگ و نامفهوم نبود او ديگر بر خلاف ايامي که دور از جبهه مي زيست با مشاهده ي بدنهاي عزيزان که در خاک تيره به آرامي غنوده بودند و خون گرمشان فضا را معطر ساخته بود . او با چشمان نافذ خود مي ديد که رزمندگان جان بر کف چنان برخلاف عده اي دنيا پرست که مال و ثروت دنيوي چشم و دل آنان را کور و کرده و خداوند برقلب آنان مهر نهاده و قوه ي عقل و ادراک را از ايشان سلب نموده جهت ربودن گو شهادت که براي آنان سعادت است از هم سبقت مي گيرند . آري زندگي در اين کره ي خاکي چنان او را عذاب مي داد که انگار او را در يک سلول تنگ و تاريک نهاده اند و قفلي آهنين نيز بر درب آن زده اند و اکنون به خوبي احساس مي کرد که تنها کليدي که مي تواند اين قفل آهنين را بگشايد و در فضاي روخاني پر و بالي بزند همانا شهادت است شهادت مي توانست او را از اين سلول مخوف و دهشتناک رهانيده و او را به ملاقات معشوق خود برساند معشوقي که شبهاي طولاني او را عجز و يا به زاري در پيشگاه خود وا مي داشت بالاخره در هنگامي که خصم نابکار در بستر گرم خود غنوده و سر در آغوش زيبا رويان از شدت مستي پيش پاي خود را نمي ديد جنود خدا با گامهائي پولادين و با شعار جز خداي قهار خدائي نيست و در حالي که صدا فرو باريدن رحمت الهي با ناله ي شب زنده داران امت محمدي دمساز بود بيکباره سيل ارتش اسلام به سوي غارها و دخمه هاي پاسداران ظلمت و سياهي سرازير شد و قبل از اينکه به آنان مهلت تفکر و چاره جوئي بدهد از هر سو آنان را به محاصره ي خود در آوردند ارتش کفر چنان از باده مست شده بود که حتي آن زمان هم که گلوله هاي آتشين مجاهدان طريقت سينه هاي چرکين آنان را پاره پاره مي کرد خيال مي کردند آنچه که مي بينند در خواب است هجوم ارتش اسلام چنان همه جانبه و متهورانه بود که پيش از آنکه ارتش کفر از خواب گردان بيدار شوند همگي آنان در چنگال قهر الهي گرفتار آمدند . بابابيک زارعي نيز همدوش ديگر برادران رزمنده همچون پدري مهربان که فرزندانش را بدرقه مي کند به پيش مي رفت تا اينکه به نقطه گاه اصلي که از مدتها پيش جهت رسيدن به آن طي طريقها کرده بود رسيد تاکنون حبيب بن مظاهر وار تمامي خدنک نابکاران را به جان خريده بود ولي ديگر رمقي در بدن نداشن و نفسش به شماره افتاده بود . در حالي که هنوز طنين الله اکبر خميني رهبرش سمع مجاهدان پاکبار را نوازش مي داد پيکر زيباي شهادت را در آغوش خود کشيد و روح پاکش از بستان خوزستان به بستان بهشت به پرواز در آمد تا بار ديگر چهره هاي درخشان و معصوم بهشتي ها مطهريها رجائيها با هنرها ، مدني ها و دستغيب ها را که در فراقشان سرشکي چون سيل باريده بود زيارت کند چه سعادتي از اين بزرگتر کسي که نتوانسته انصارالله و صلحاي عصرش را در حيات مادي زيارت کند در محکمه ي عدل الهي و در ميهماني خدايش ملاقات کند والسلام . روحش شاد و راهش پر رهرو باد .
بسم الله الرحمن الرحيم و به النستعين دراين موقع كه اينجانب بابا بيک زارع فرزند قلى شماره شناسنامه 1308 صادره از كتك شمال آبيارى جهاد كه بفرمان نايب الامام الخمينى بعنوان بسيج داوطلب جهاد حق بر كفر و عازم مى باشم كه انشا ء الله در جبهه جنگ درمدت سه ماه مبارزه با كفرنمايم گواهى مى دهم خداوند تبارك و تعالى يگانه شريك و نظير ندارد و شهاد ت مى دهم كه حضرت على بن ابى طالب عليه و اله اجمعين بايادزده فرزندانش كه با اميد به آنها حضرت مجتبى حسن (ع) و قائم حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف وصى پيغمبر و امام بر حقند ونيز تمام ضروريات دين از معاد و غير گواهى ميدهم و بعد اين وصيت نامه اينست كه ؟از اين تاريخ به بعد ؟ در جبهه لايق شهادت باشم و پيك حق را لبيك گويم پسر بزرگم حسين زارعى وصى اينجانب ميباشد كه طلب وبده اينجانب را از هر جهت وصول و پرداخت نمايد وبرادران وخواهران و مادر خودرا جمع آورى نمايد ومبلغى بعنوان وام قالى بافى به بانك صادرات بدهكارم كه اين سفته ميباشد و مبلغ يك صد و پنجهزار ريال كه يك هزار ريال و پانصد تومان است به شركت تعاون روستا وى شورا بدهكارم كه بعهده پسرم مى باشد بپردازيد و آنهم وصى اينجانب وكيل است كه دريافت و خرج برادران و خواهران خود نمايد و از همه خداحافظى و مغفرت مى طلبم از مادرم عيال و اولاد و همه دوستان وبرادران دينى خداحافظى مى نمايم والسلام على عباد الله الصالحين يا ابا عبدالله الحسين تاريخ نهم آبان سال 1360 با با بيك زارعى ساكن شوراب