بسمه تعالی
شهید رضا نظری در 22/7/1341 در خانواده ای ساده دل و کشاورز در روستای شیران چشم به جهان گشود. دوران ابتدایی را در همان روستا گذراند و برای ادامه تحصیلات به مرکز شهرستان (سوریان) رفته و دوران راهنمایی دبیرستان را در آنجا به پایان رسانید و سپس در رشته دندانپزشکی در دانشگاه شیراز متولد شد. اوایل جنگ تحمیلی درس و دانشگاه را رها کرده و به اذن پدر به جبهه جنگ حق علیه باطل رفته و دوره آموزشی خود را در پادگان مرودشت به پایان رسانید و بعد عازم تهران شد و بعد از تهران به کردستان منتقل گشته و در آنجا با شرایط سخت در کوههای کردستان به انجام وظیفه مشغول بوده در آنجا به دلیل سختی شرایط ایشان خود مسئول پخت نان و تدارکات بودند. در آنجا شرایط سخت کردستان غذای ایشان و همرزمانش جیره بندی شده بود و ایشان از جیره خود به باقی همرزمانش می رساند و کسانی را که زخمی بوده اند را به دوش خود می کشید تا به مقصد برساند. بعد از یکسال خدمت در کردستان به مادوت عراق منتقل شده و بمدت یکسال نیز در این منطقه بوده که در آنجا مسئول شناسایی مناطق عملیاتی بود و سرانجام ایشان در حین عملیات با شش تن از همرزمانش بعد از شناسایی آن منطقه موقع برگشت بر اثر گاز خردل شیمیایی شده و ایشان برای نجات یک تن از همرزمانش ماسک خود را برداشته و به صورت او زده و به طرف کوه رهسپار می شود ولی نشت گاز شیمیایی آنقدر زیاد بوده که او را از پا در می آرود و ایشان از کوه پرتاب گشته و جنازه این عزیز به مدت 18 روز ناپدید بوده و دایی این شهید یعنی شهید سرهنگ جواد علی گندمکار برای پیدا کردن جسد این عزیز تعدادی از نیروهای خود را داوطلبانه به آن محل می برند اما به نتیجه نمی رسند و دوباره همرزمان خود شهید به محل شهادت ایشان رفته که بعد از جستجوی فراوان سر انجام به یک پیرمرد برخورد می کنند که آن پیرمرد علت جستجو را از آنها می پرسد و آنها می گویند که به دنبال جنازه دوست خود می گردند و او به آنها اشاره می کند که پشت سر من حرکت کنید آنها با پیرمرد همراه می شوند که به توده ای از خار و خاشاک می رسند بعد پیرمرد آنها را با عصای خود کنار می زند و جنازه شهید را به آنها نشان می دهد همان طور که همرزمان شهید مشغول وارسی جنازه بوده اند یکباره متوجه می شوند که پیرمرد نیست گویا از نظرها غایب شده بود ایشان خیلی کم به مرخصی می آمدند و هرگاه که می آمدند بعد از دیدار با خانواده و اقوام دوباره عازم جبهه می شدند با وجودی که هنوز از مرخصی اش باقی مانده بود و در جواب گلگی خانواده آنها را دلداری می داده که عزیزانی از خانواده های دیگر نیز در جبهه ها مشغول جنگند درست نیست که من اینجا در راحتی بگذرانم و آنها زیر توپ و خمپاره باشند و آنها را راضی می کرد ایشانم همیشه وقتی به مرخصی می آمدند اول به گلزار شهدا می رفتند و یکبار که در گلزار شهدای شیراز مشغول تدفین یک شهید بودند گفته بود که نور سبزی سر تا پای وجودم را فرا گرفته گویا همانجا با آن شهید عهد شهادت بسته بود. خصوصیات رفتاری این شهید آنگونه بود که همیشه نمازش را به وقت می خواند و روزه هایش را نیز ترک نمی کرد و خانواده خود را به انجام واجبات و ترک محرمات تشویق می کرد ایشان بسیار به حجاب تأکید می کردند و صله ارحام را نیز به جا می آوردند و بسیار مهربان وخوش اخلاق و شوخ طبع بودند. روحش شاد وراهش پر رهرو باد.