زندگينامه شهيد علي اکبر اميدي
بسم الله الرحمن الرحيم
شهيد علي اکبر اميدي در روستاي کوشک هزار بخش بيضاء از توابع شهرستان سپيدان فارس در خانواده اي متقي و مسلمان چشم به جهان گشود . والدين علي اکبر ، داراي هفت دختر بودند و هميشه از خداوند طلب فرزند پسر مي کردند . در يکي از روزها ، روحاني روستا که سيدعلي اکبر نام داشت ، به پدر علي اکبر پيشنهاد کرد که به پابوس حضرت امام رضا (ع) روند و از آن حضرت طلب فرزند پسر نمايند . آنها روانه مشهد مقدس مي شوند و پس از التماس والتجاء نزد آن حضرت ، به روستايشان مي گردند و پس از مدت زماني ، خداوند پسري به آنها عطا مي فرمايد که علي اکبر نام مي گيرد . از آنجائيکه پدر علي اکبر از معتمدين روستابود و بيشتر وقتش را در مسجد صرف رتق و فتق مشکلات روستائيان مي نمود ، علي اکبر نيز از سن چهارسالگي همراه پدر گام به مسجد نهاد و با فضاي مقدس آن آشنا شد . پس از مدتي علي اکبر خردسال که اتفاقاً صوت خوشي هم داشت اذان و اقامه ي نماز را نزد پدر فراگرفت و در خردسالي به عنوان موذن مسجد روستا برگزيده شد. پدرخانواده با آنکه فردي روستائي و بي ريا بود ، اما هيچگاه تسليم تعصبات پوچ نشد و در امر تحصيل فرزندان خود از هيچ کوششي فروگذار نکرد . وي به جهت اينکه روستايشان فاقد مدرسه راهنمايي بود و دختر بزرگش قدم به دوره ي راهنمايي نهاده بود براي اينکه دخترش بتواند ادامه ي تحصيل دهد ، همراه خانواده به شيراز کوچ نمود . اين موضوع در آن سالها در ميان روستائيان امري کم سابقه بود . علي اکبر در شيراز به سن مدرسه رسيد و پدر او را در مقطع ابتدايي نام نويسي کرد . او از همان نخستين روزهاي مدرسه ، هوش و نبوغ خدادادش را به رخ همگان کشيد و مانند تک ستاره اي در آسمان مدرسه درخشيد . شدت آن درخشش به قدري بود که اولياء مدرسه در پايان سال تحصيلي، ده تومان به او جايزه دادند . ده تومان در آن روزگار پول زيدي بود و براي يک کودک هفت ساله پس انداز قابل توجهي به حساب مي آمد . همين امر مبين هوش و استعداد خارق العاده علي اکبر در فراگيري دروس مي باشد . علي اکبر مقطع ابتدائي را در شيراز و با نمرات درخشان به پايان رساند .از آنجا که تحصيلات خواهرش تمام شده بود و نيز در روستايشان مدرسه راهنمايي داير شده بود ، به روستا بازگشتند و او درسش را در آنجا پي گرفت . اواخر تحصيلش در دوره راهنمايي با روزهاي اوج انقلاب همراه شد .او که ميخواست حقانيت انقلاب را دريافته و دل به زعيم عاليقدر آن حضرت امام خميني (ره) سپرده بود ، در حد توان و بضاعت خود ، به ياري انقلاب برخاست . همانگونه که ذکر شد ، علي اکبر صوت خوشي داشت و موذن مسجد روستا بود که پس از بازگشت به روستا ، اين وظيفه مجدداً به وي محول شد .در شبهايي که مدرم کشور بر روي پشت بامها نداي تکبير سر مي دادند ، علي اکبر نيز نخستين کسي بود که اين نداي روحبخش و دشمن شکن را در فضاي روستا سرداد . پس از پيروزي انقلاب ، علي اکبر جهت فعاليتهاي فرهنگي و مذهبي ميدان بيشتري يافت وي با مراوده با روحانيون و جوانان مذهبي، براي پوشيدن لباس روحانيت و کسب علوم ديني ، علاقه فراواني يافت . علي اکبر پس از آنکه مقطع راهنمائي را در روستاي کوشک هزار به پايان رساند ، به پدر اعلا نمود که علاقه مند است تا تحصيلاتش را در زمينه ي علوم ديني و در حوزه هاي علميه دنبال نمايد . پدر که خود فردي مذهبي و روشنفکر بود و هيچگاه با تحصيلات فرزندانش چه دختر و چه پسر فروگذاري نکرده بود ، از اين پيشنهاد با جان و دل استقبال کرد و در صدد برآمد تا فرزند را نزد بهترين اساتيد علوم ديني بفرستد .پدر پس از تحقيق و رايزني با افراد گوناگون به اين نتيجه رسيد که فرزند را به شيراز و نزد شهيد آيت اله دستغيب ببرد . علي اکبر به علت هوش و نبوغ خارق العاده اش ، مدارج حوزوي را يکي پس از ديگري نزد شهيد دستغيب پيمود و به عنوان يکي از طلاب ساعي حوزه شناخته شد . پس از شهادت شهيد دستغيب ، علي اکبر روانه قم شد و دوره ي سطح را نزد اساتيد آنجا تلمز نمود و پس از امتحان ، موفق به کسب اجازه پوشيدن لباس روحانيت شد . بعد از آن ، براي خدمت و تبليغ ديني به روستا بازگشت تا در کنار مردم آنجا باشد. او پس از بازگشت به روستا ، دريافت که حضورش در جبهه هاي نبرد حق عليه باطل موثرتر خواهد بود . علي اکبر هنگامي که قصد و نيتش را با پدر در ميان نهاد ، پدر به او گفت به خاطر موقعيتي درسي ، بهتر است منصرف شود ، وقتي اصرار فرزند را براي حضور در جبهه شنيد ، به او گفت : شما بمان به درس و خدماتت ادامه بده و من به جاي تو به جبهه مي روم .علي اکبر در ظاهر تسليم پيشنهاد پدر شد . پدر براي آنکه به قول خود عمل نمايد، روز بعد در بسيج منطقه نام نويسي کرد و پس از چندي عازم جبهه شد . پدر شهيد مي گويد: در روز نام نويسي علي اکبر را در بسيج ديدم وقتي فهميد نام نويسي کرده ام به من گفت : مي خواهيد واقعاً به جبهه برويد . گفتم بله به جبهه مي روم . علي اکبر در پاسخ من خنديد و گفت : برو به سلامت . من پس از چند روز اعزام شدم او هم سه روز بعد از رفتن من عازم جبهه شد . عي اکبر در نخستين اعزام به منطقه عين خوش رفت و حدود سه ماه در آن منطقه حضور داشت و سپس بعلت درگذشت خواهر به منزل مراجعت نمود. پدر شهيد مي گويد : من در پاسگاه زير عراق بودم که اطلاع يافتم يکي از دخترانم در حال وضع علم است و مجبور به بازگشت شدم . پس از آمدن به روستا ، در تدراک انتقال او به شهر بوديم که متأسفانه درگذشت . پس از درگذشت وي ، علي اکبر نيز خبردار شد و براي شرکت مراسم ترحيم خواهرش به روستا بازگشت . پس از پايان مراسم به شيراز رفت تا همراه نخستين اعزام به منطقه برود . وي در دومين عزيمت به جبهه ، دوباره به منطقه ي عين خوش آمد . روزهاي نخست علي اکبر به عنوان مبلغ مذهبي فعاليت مي نمود .اما پس از گذشت زماني ، در يگانهاي رزمي نام نويسي کرد و به رزم پرداخت . او در سازمان دسته اش ، به عنوان نارنک انداز تفنگي برگزيده شده بود .در يکي از درگيريهايي که با دشمن پيش آمد ، علي اکبر شجاعانه به رزم پرداخت . و با نارنجکهايي که شليک مي کرد تعدادي از نفرات دشمن را به خاک هلاکت افکند تا اينکه مورد توجه دشمن قرار گرفت و در صدد برآمدند تا او را ازکار بيندازند . سرانجام آنها نيز با شليک نارنجکي ، وي را هدف قرار مي دهند . علي اکبر که همچون جنگاوري کارآمد و پرتلاش در حال رزم بود ، با اصابت نارنجکي که از سوي دشمن شليک شده بود ، قامتش چونان سروي جوان مي افتد تا علي اکبر در فردوس برين کمر به خدمت مولايش حضرت علي اکبر (ع) ببندد . پدر شهيد درباره خوابي که قبل از شهادت فرزند ديده ، چنين مي گويد : روزهايي که در جبهه نبرد حق عليه باطل به سر مي بردم شبي در عالم رويا ديدم سيدي بلند قد و نوراني در مسجد روستا براي مردم سخنراني مي کند .من که محو جمال آن سيدجليل شده بودم به ميان جماعت آمده سيد که مرا در بين مردم ديد خطاب به من فرمود ، علي اکبر بايد به جبهه برود و شهيد شود . خلدبرين مأمنش باد روحش شاد و راهش پررهرو باد .