کنگره ملی شهدای استان فارس

پنج‌شنبه 22 مرداد 1405
10:59
ابراهیم اردالی

ابراهیم اردالی ( رشادت در:جنگ تحمیلی اول (دفاع مقدس))

فرزند علی محمد

تاریخ تولد
1346/06/01
تاریخ شهادت
1365/11/10
محل شهادت
شلمچه آبادان
تحصیلات
ابتدایی
محل تولد
فارس - استهبان - استهبان
وضعیت تأهل
مجرد
مسئولیت
تک تیرانداز
بسم الله الرحمن الرحيم
زندگي نامه شهيد ابراهيم اردالي . ابراهيم در يکم شهريور ماه سال 1346 در روستاي استهبان ديده به جهان گشود . و زندگي در دامن مادري صبور و مومن و با تقوا آغاز نمود . پس از گذراندن هفت سال در کانون گرم خانواده راهي خانه علم شد . و با شوق کودکانه کتابش را گشود تا دوران راهنمايي ادامه داد . ولي به دلييل نبود امکانات در محل زندگي اش از ادامه تحصيل باز ماند . وي براي برادرهاي بزرگتر ها احترام زيادي قائل بود هرگز از ياد فقرا غافل نشد چشمانش غرق در نجابت بود . در سن نوجواني پدر را در گذران زندگي و امر کشاورزي ياري داد . از همان سنين کودکي به واجبات و نماز اول وقت و روزه اهميت مي داد و به آن عمل مي نمود . با شروع جنگ تحميلي ابراهيم از طريق بسيج براي دفاع از ميهن اسلامي راهي جبهه شد و مدت 180 روز در کنار کبوتراني که همه در تب و تاب پرواز بودند گذراند ، چندين بار به جبهه اعزام شد تا اينکه براي آخرين وداع دستان پر مهر مادر را بوسيد و رفت ابراهيم سرانجام در عمليات کربلاي 5 شرکت و پس از 180 روز حضور در جبهه بر اثر اصابت ترکش بدن مطهرش پاره پاره شد و سبکبال و عاشق به شهداي صدر اسلام پيوست و در جوار تربت پاک شهداي منطقه خير بخاک سپرده شد . موقعي که به دنيا آمد دلم خواست که نامش را ابراهيم بگذارم دوست داشتم . از بچگي هر چه بخواهم بگويم کم گفتم اين بچه تا 16 سال اصلاً لباس گلدار نمي پوشيد ساده و يکرنگ بود لباسش بيشتر آبي آسماني يا ساده بود لباس مرحم و هيچ وقت يقه اش باز نمي گذاشت از 13 الي 14 سالگي نماز مي خواند و روزه مي گرفت يک تکه زمين داشتيم که دوست پدرش داده بود دستش هر وقت مي رفت توي باغ که چند تا ميوه داشت و مي چيد و مي برد براي مادرش پسرش آنجا نبود مي گفتم مادر تو داري آنجا زحمت مي کشي 4 تا ميوه که برايت حلال است مي گفت نه مادر درست نيست اينطور پاکدامن بود که از سه 4 تا ميوه مي گذشت . از نظر اخلاقي آنقدر خوب بود که دختر توي خانه و پسر بيرون بود و چون آن موقع من کسي را نداشتم و پس بزرگم بود خيلي به من کمک مي کرد اگر شما مي آمديد خانه ما او ديگر پا توي حياط نمي گذاشت تا وقتي که شما خداحافظي کنيد و برويد در کوچه مي گفت مادر اگر چيزي لازم داريد بگوييد ولي داخل اتاق نمي آمد اين اخلاقش بود . خيلي به پدرش و به خودم کمک مي کرد اخلاقش با خواهر و برادرهايش خيلي خوب بود که از خودش کوچکتر بود خيلي دوستش داشتيم نمي دانم چه جوري بود وقتي پولش مي داد که براي خودش لباس بخرد اول براي برادرها و خواهرهايش مي خريد اگر پول زياد مي آورد براي خودش مي خريد و يک بي بي داشت غريب بود به او خيلي احترام مي گذاشت و او را خيلي دوست داشت . تحصيلات پنجم ابتدايي اينجا مدرسه نبود نمره هايش 20 بود سالي 10 الي 15 کتاب جايزه اش مي دادند درسهايش خيلي خوب بود بايد مي آمد استهبان و درسش را ادامه مي داد ولي چون آنجا غريب بود و وسيله هم نداشتيم که بيايد و برود به همين خاطر گفت من نمي دانم و مي خواهم کمک پدرم کند شروع کرد کار کشاورزي و دور انجير و کارگري بود هر که صورت حساب مي خواست انجام دهد او انجام مي داد از ديپلم گرفتها بهتر بود رياضي اش خيلي خوب بود . از چند سالگي رفتند به جبهه به موقع سربازي بود رفت جبهه 18 سالش بود شهيد شد 7 ماه خدمت مي کرد منطقه شلمچه کربلاي 5 خمپاره آمده بود همان موقع افتاده بود توي دريا او مسئول تدارکات بود . شهيد در آن موقع که مثل حالا پيشرفته نبود بيشتر در کاري کشاورزي مي رفت او همه کتابهايش در مورد کتابهاي نماز امام خميني بود و براي من که سواد نداشتم مي خواند و مي گفت که نماز بخوانيد اهميت مي داد کتابهاي قرآن مي خواند صبح 1 ساعت مي نشست سر نماز و قرآن مي خواند . او قبل از انقلاب فعاليت داشت نمي گذاشت در مغازه بروند پارچه چادر مي خريد و مي گفت مادر براي خواهرها چادر بدوز تا از حالا عادت کنند اجازه نمي داد توي کوچه بدون چادر بروند . به حجاب و نماز اهميت مي داد نسبت به امام علاقه زياد داشت زياد پاي صحبت امام مي نشست . خواب : 1 سال بود که ابراهيم شهيد شده بود آمد در کوچه دستمال سبزي دستش بود گفتم مادر بيا داخل گفت من ماموريت دارم ميخواهم بروم . يک نفر ديگر خواب ديده بود که با ما اقوامي ندارند توي شاهچراغ پيش نماز بود گفتم ابراهيم اينجا چه کار مي کني گفته بود مشغول نماز هستم گفتم خانه ات کجاست گفت آن بالا يک اتاقي بود سبز بود لامپ کشي کرده بود و رنگارنگ بود من خودم اينجا پيش نماز بودم يک پدر بزرگي داشت چند سال پيش فوت کرده بود گفت آقام آورده ام اينجا که پشت سرش ايستاده بود نماز مي خواند . يک نفر خواب ديده بود که خيلي حجله قشنگي داشت و يک حوري بهشتي داشت مي گفت نگاه کن مادرم همه اش مي گويد جواني ناکامم ، عروس نکرده ام نگاه کن علي اکبر امام حسين چه حوري براي من آورده است آمد و به من گفت که اين طور خواب ديدم و من از آن ناراحت نيستم که الان فوت کرده است . زياد رفتم سر قبرش که حاجت داشته باشم جا نماز مي بردم سر قبرش انداخته بودم رفته بوي توي بيد مراد دو طرفش را چيده بودند برده بودند براي ؟؟؟ خودشان مي آيند سر قبرش نذر مي کنند هر حاجتي دارم برآورده مي شود هر وقت دلم بشکند که بروم سرقبرش حاجتم برآورده مي شود . خواهر و برادرش به چه سفارش مي کرد به حجاب و نماز سفارش مي کرد و مي گفت جلوي نامحرم نياييد با نامحرم صحبت نکنيد نماز بخوانيد . طاهر باشيد تقوا داشته باشيد در مغازه نرويد که الان هم خواهرهايش در مغازه نمي روند . دوستانش سردار پسر مش بختيار (اهل رونيز ) فاميليش را نمي دانم 7 ماه با هم بودند . اهل شوخي و تفريح کم بود . مراسم عقد و عروسي کم شرکت مي کرد اگر مجلس عقد دعوتش مي کردند مي رفت ولي اهل عروسي و ترکه بازي نبود . آرزويش را هيچ وقت نگفته بود که آرزويش چه است و چه آرزويي دارد 16 ساعت با پدرش آب را مي داشت حرفي نزده بود پدرش گفته يک کلام حرف براي من بزن گفته بود حرفي که سند ندارد من بزنم چه فايده دارد حرفي بايد بزني که ثمره داشته باشد حرف گوش مي داد ولي کم حرف مي زد . به فقرا زياد رسيدگي مي کرد وقتي يک نفر مي آمد در خانه نرود مي رفت و به او پول مي داد تا من مي خواستم بروم او مي رفت و به فقرا رسيدگي مي کرد . پيام شهيد اين است که حيف است که جوانها شهيد شوند بروند و جوانها خودشان را آلوده کنند دولت جلويش را بگيرد الان سال 56 خيلي بد است عروسي ها بدجور شده است فيلمبردار مي آورند خيلي بد است من خودم آن شب خواب مي ديدم که ده آتش گرفته آنهايي که کاري از دستشان مي آيد جلوي اين کارها را بگيرند شب تا نصف شب مي نشينند دور سيخ و سنگ زن و بچه هايشان گرسنه هستند خودشان ذليل بچه هايشان هم ذليل هستند آنها که مي رفتند ولي اينها مرده هستند اينها با ننگ دارند زندگي مي کنند گناه دارد کسي که مسئول است بايد جلوي اين کارها را بگيرند خدا خوشش نمي آيد که مردم ذليل شوند و آلوده شوند . يک بار جاي دوستش رفت يکبار براي رضاي خدا رفت يک بار هم جاي رفيقش رفته بود يک بار هم مهمات کم داشته بودند به دوستانش گفته بودند آنها نرفته بودند ابراهيم با اين که دو روز هم چيزي نخورده بود کمي پسته از دوستش گرفته بود ريخته بود توي جيبش رفته بود که همان موقع شهيد شده بود که اين را يکي از دوستانش برايم تعريف کرد که بار 4 شهيد شده 3 بار جاي دوستانش رفته بود 2 بار آمد مرخصي هميشه مي گفت که مادر غصه نخور جاي خوبي دارم جايم خوب است نگران نباشيد پدرش که پول مي گرفت جلويش به اندازه کرايه راه بر مي داشت و هر چه مي گفتي بيشتر ؟؟؟ مي گفت نه شما عيالوار هستيد ما که خوراک بهمان مي دهند اينها را مي گفت که ما ناراحت نشويم به رفقايش گفته بود جاي خوبي دارم شهادت سعادت است و سعادت مي خواهد که ببينم نصيب ما مي شود حالا جاي خوبش روي آب شبانه روز خمپاره مي آيد روي سرش خمپاره انداخته بودند افتاده بود توي قايق و ترکش خورده بود توي صورتش البته دوباره ديگر هم توي صورتش ترکش خورده بود قبل از شهادتش صورتش زخمي شده بود ولي اينجا نيامده بود که ما بفهميم همان جا خوب شده بود . اطلاع از شهادت : از طرف بنياد آمدند به ما اطلاع دادند ولي من خودم به دلم واضح شده بود چند روز قبل ناراحت بوديم و دلمان مي لرزيد چيزي دلمان نمي کشيد بخوريم کشاورزي داشتيم موقع چغندر قند بود يک ماشين آمده بود چيزي گفت من همان جا فهميدم پدرش هم مي دانست چون خودش دو سال قبل خواب ديده بود که حضرت محمد (ص) آمده به خوابش گفته بود 5 پسر داري مي خواهي 5 فرزندي که داري يکي از آنها را ببرم هر چه التماس کردم و دست به دامنش شدم گفت نه مي خواهم ببرمش بعد از آن يک پسر گيرم آمد اسمش را محمد گذاشتم يک بره هم دارم براي ابوالفضل العباس . پدرش مي گفت هر وقت مي خواهم برايشان لباس بخرم چون پسر ديگر هم داشتيم مي گفت لباس ابراهيم همه اش سبز مي شد از لباس آنها جدا کاره مي شود دست خودم نيست که اين لباس را بردارم جداکاره است خيلي خوب بود خيلي هم دوستش داشتيم حالا هم شکر خدا مي کنيم که خيلي خوب بود نماز اول وقت اهميت مي داد سجده مي رفت روزه مي گرفت نماز مي خواند الحمدالله بقيه بچه ها هم همين جوري هستند . بعد از يک مدتي که گذشت يک شب جمعه آمد به خوابم ، خواب ديدم که يک لباس مثل عمامه (لباس روحاني ) به تنش است يک اباي سبز روي کولش و عمامه سياه دور سرش بود يک آئينه بزرگ سرتاسر جلويش بود روبروي گلزار شهدا داشت از پشت سر مي رفت روبروي آئينه ايستاده بود صدايش زدم مهرداد برگشت و نگاه کرد داشت مي رفت به طرف آئينه که از خواب بيدار شدم . مادرش تعريف مي کرد که چند بار خوابش ديدم که با لباس سربازي است مي آيد دم در مادر مي زند وقتي در را باز مي کنم کسي نيست آيا مشکل پيش آمده که توسل پيدا کنيد وصل شويد خودم و شوهرم خيلي به مهرداد اهميت مي دهيم من در خانه مادر شوهرم زندگي مي کردم و چون از بچگي من پهلوي آنها بودم به من مي گفت خواهر مي گفت تو خواهر من هستي که وقتي که شهيد شده بود هر موقع مي رفتم گلزار شهدا به خوابمان مي آمد همان صبح که از خواب بيدار مي شويم يک روحيه ديگري داشتيم و فکر مي کرديم که زنده است و خوشحال مي شديم همه حاجت دارند ولي توي اين فکر نبودم که وقتي مجلس يادبودش بود مي گفتيم خدايا شهيد ما را شفاعت از او مي خواستيم ولي حاجتي که به او وابسته شديم يادم نيست . او هميشه به برادرانش سفارش مي کرد که با هم باشيد و همديگر را دوست داشته باشيد به هم احترام بگذاريد و تفرقه بين آنها نباشد . دوستاني که الان در قيد حيات هستند خدا خواست صفري (همسنگر بودند ) اکبر پور ولي اسمش يادم نيست (سرباز بود ) . او مي گفت که جنگ هست نمي فهمد کي خوب است کي بد است چه کسي براي حق رفته است مي گفت شايد اين سري که من رفتم برنگشتم اين صبحتها را مي کردم خودمان داشتيم بنايي مي کرديم آمده بود مرخصي اين چند روز که آمده بود کمک ما مي داد همين طور تعريف مي کرد مي گفت شهيد است که خمپاره مي آيد دستش يک طرف مي افتد پايش يک طرف ديگر مي گفت وقتي مي روي جبهه دل و جرات ديگري پيدا مي کني اين صحبتها را مي کرد آيا اهل تفريح بودند خودشان کشاورزي داشتند هميشه سرزمين بودند . مراسم عقد و عروسي شرکت مي کرد ولي نه به صورتي که الان است خوشش نمي آمد شوهر خودم هم همين جور است از اين مراسم ها که اين جوري (بد ) باشد خوشش نمي آيد . آرزويش او اين بود که انسان وقتي که جوان است آرزو دارد که سر و سامان بگيرد و زندگي تشکيل بدهد . او از لحاظ لباس و غذا ايراد نمي گرفت هر جور لباس بود مي پوشيد مادرش مي گفت که برنج درست کنم مي گفت نه تخم مرغ درست کن نمي خواهد برنج درست کني . او کتاب قرآن و کتابهايي که توي خانه بود مطالعه مي کرد وقت که نشد بخواهد اين کارها را انجام دهد توي مسجد فعاليت داشت ولي توي بسيج آن موقع نه چون مسجد نزديک خودمان بود مي رفت آنجا . نحوه اطلاع پيدا کردن از شهادت ايشان اين طور بود که هر سري که مي آمد با دو تا از همسايه ها که آنها هم سرباز بودند مي آمد و يک سري آمدند ولي مهرداد با آنها نبود گفتند حمله شده و مهرداد توي بيمارستان است مستقيم نگفتند که مفقود شده مادرش خودش را مي زد و ناراحت شد رفت خانه خواهرش گفت چه طور شده است ما به دلمان بد راه نداديم و بعد از چند روز که برادرهايش رفتند اهواز و خط اول و حتي توي سردخانه ها گشتند ولي خبري از او پيدا نکردند که بعداً گفتند که اسير شده همان موقع هم از ناحيه پا و کمرش ترکش خورده بود وقتي که بردنش اسارت موقعي که مي خواستند عملش کنند همانجا سر عمل شهيد شده بود و توي پرونده صليب سرخ نوشته بودند و عکس هم از مهرداد گرفته بودند که صورتش مثل خودش بود کاملاً مشخص بود . او به فقرا کمک مي کرد همان برادرهايش هم همين جور هستند و به فقرا رسيدگي مي کنند و نمي گذارند کسي بفهمد عقيده شان اين است که به فقرا کمک کنند . پيام کشور دو سه دسته شده بود آدم وقتي مي رود و اين مراسم ها را مي بيند (عروسي ها ) شرمنده مي شود اين جوانها رفتند براي چه کسي شهيد شدند براي ناموس هاي ما وقتي عروسي مي شود نوارهاي مبتذل مي گذارند صدايش تا کجا مي رود جوانهايشان رفته دور ويدئو وقتي نگاه مي کني در خانه هايشان فيلم بد مي گذارند آدم دلش خون مي شود ما خودمان به اين چيزها اهميت مي دهيم به اخلاق خوب راه راست و معنويات نمي شود که به هم مردم ايراد گرفت بعضي ها اخلاقشان خوب نيست ما خودمان ناراحت مي شويم مادرش هم ناراحت مي شود پيام ما اين است که خون شهدا را حفظ کنند اگر آنها نبودند خدا مي داند چه بر سر کشور و ناموس ما آمده بود از اين برنامه ها جلوگيري کنند . او در حين خدمت مرخصي 1 ماهه و يا 2 سه ماهي يک بار به مرخصي مي آمدند ولي نمي دانم چه مسئوليتي در جبهه داشتند سرباز بودند . بار آخري که مي خواست برود يادمان نمي رود آن برادرش تهران بود با زن و بچه آمد اينجا ما لار بوديم آمديم آن برادرش هم توي نيروي انتظامي فسا بود آن هم آمد و نيز که همان روز همه ما جمع شده بوديم که مي خواست برود از در که رفت بيرون پشت سرش را نگاه کرد همان لحظه نمي دانم چه لحظه اي بود مادرش مي گويد همان موقع که رفت و پشت سرش را نگاه کرد هيچ وقت از يادم نمي رود برادرهايش تا سر جاده با او رفتند و او را بدرقه کردند و خداحافظي کردند همان موقع که ميخواست برود شب 21 ماه رمضان بود که مي رفت به نماز اول وقت اهميت زيادي مي داد و خيلي زحمت کش و کارکن بود خانواده متوسطي بود همان پدر و برادرهايش زحمت کش بود و هستند و پدرش که در سن کودکي مهرداد فوت شده بود خيلي ساده هستند توي دلشان ساده و بي ريا هستند با مردم هم همين جور هستند . اکثر شبهاي ماه مبارک رمضان که دعاي سحر مي خواندند خيلي خوشش مي آمد و مي گفت که من اين دعا را خيلي دوست دارم کارهاي هنري نداشتند تا کلاس پنجم بيشتر نرفته بود راهنمايي هم که کشش نداشت زياد توي درس خواندن کشش نداشت . او قبل از انقلاب بچه بود خانه شان (تاج آباد ) رونيز بود وقتي که انقلاب شد برادرهايش تهران بودند وقتي آمدند گفتند شما هم بياييد رونيز چون پدرش هم آن موقع فوت کرده بود شايد کلاس سوم الي چهارم ابتدايي بود عقلش به اين چيزها نمي کشيد . نسبت به امام علاقه زياد داشت همه ما به امام و ولايت فقيه علاقه داريم . او مجرد بود و برادر آخري هم بود . چند مدتي که گذشت از موقع مفقود شدنش يک طبق گذاشتيم و يک يادبودي توي گلزار شهدا برايش گذاشتيم . روحش شاد و يادش گرامي باد .
QR Code

برای مشاهده این صفحه QR کد را اسکن کنید