بسم الله الرحمن الرحيم
شهيد محمد حسين کشتکار در نهم مهر ماه سال 1332 ه. ش در روستاي زيراب در خانواده اي فقير و مذهبي پا به عرصه ي گيتي نهاد نام پدرش علي و مادرش فاطمه نام دارد و ايشان فرزند دوم خانواده و فرزند اول پسر مي باشد که پدر و مادرش بر سر نامگذاري ايشان اختلاف نظر داشتند پدر او را محمد و مادر او را حسين صدا مي زدند تا اينکه به تفاهم رسيدند که نامش را محمد حسين گذرادند در سن 6 سالگي پا به مدرسه ي زند زيراب گذشت و استعداد خوبي داشت و در کنار مدرسه به مکتب مي رفت و چون پدر مکتبي بود سوره هاي کوچک قرآن را حفظ مي کرد تا کلاس پنجم به مدرسه رفت و کلاس ششم را نا تمام گذاشت و بعد از ترک تحصيل در کار کشاورزي به پدر که رعيت خان بود کمک مي کرد پدرش پس از چندي براي کار به ذوف آهن رفت و انجا مشغول کار شد و پس از چند ماه محمد حسين هم به آنجا رفت و مشغول به کار شد و چون فردي فعال و باهوش بود حقوقش از پدرش هم بيشتر بود . در سن 18 سالگي به خدمت سربازي رفت و محل آموزش وي گرمان بود که پس از گذشت تقريبا دو هفته در قرعه کشي نامش درآمد و از خدمت معاف گرديد . بعد از معافيت به کشور امارات رفت و مشغول کار شد که پس از گذشت يک سال از امارت برگشته و ازدواج کرد و پس از چند ماه دوباره به خليج سفر کرد . حدود سه سال داراي فرزند نشدند تا اينکه پس مدت سه سال خداوند فرزند پسري به آنها عطا نمود که نامش را قنبر گذاشتند و پس از آن فرزند دوم آنها متولد شد به نام مهدي . ايشان دوباره براي کار به امارت رفت در همين اثناء بود که جنگ تحميلي عراق عليه ايران شروع شد و ايشان پس از بازگشت از امارات به جبهه هاي نبرد حق عليه باطل اعزام گرديد . چند ماهي در جبهه بود که پدرش نيز به جبهه رفت و نگذاشت که محمد حسين به جبهه برود در همين هنگام فرزند سوم آنها به دنيا آمد و بعد از تولد هادي يک 45 روز و يک سه ماه به جبهه رفت تا اينکه فرزند چهارم آنها يک دختر بود به دنيا آمد و ايشان علاقه ي شديدي به او داشت . بار آخر که مي خواست به جبهه برود پدر ساک و وسائلش را از ميني بوس به پائين پرت کرد و مانع از رفتن او شد . بزرگان روستا او را خيلي نصيحت کردند و مي گفتند که شما با چند فرزند قد و نيم قد مي خواهي به جبهه بروي شما که چندين بار به جبهه رفته اي و دين خدا را ادا کرده اي . خلاصه آن روز با کمال احترام از ماشين پياده شد و سکوت کرد و هيچ نگفت . عصر همان روز که ماشين هاي باري در خيابانهاي روستا شن ريزي مي کردند خداحافظي به جبهه رفت و دو ماهي طول کشيد که صداي ايشان را از راديو پخش کردند و ايشان اسير شده بود خانواده و قوم و خويشان هم نگران و اين شايعات به گوش محمد حسين رسيد او 3 روز مرخصي آمد و در اين مرخصي از اينکه خداحافظ نکرده بود از پدرش عذرخواهي کرد و بر تمام شايعات خط بطلان کشيد و براي رفتن تمام اقوام و خويشان او را بدرقه کردند و يک خداحافظي براي رفتن به جبهه به جا آورد دوازده روزي نگذشته بود که در بهمن ماه 1364 عمليات افتخار اميز والفجر 8 که منجر به آزادي سازي شهر بندري فاو گرديد ايشان مفقود گرديد . شهيد غواص بود و به قول يکي از همرزمان شهيد که ساکن ششده قره بلاغ است مي گفت من آرچي زن بودمو محمد حسين کمک آر پي جي زن بود من زخمي شدم و ايشان مرا به عقب آورد و او را به راهش ادامه داد و ندانستم چه شد و خبري از او نداشتم تا اينکه پس از ده سال چشم انتظاري در سال 1374 در ماه مبارک رمضان در يک قبرستان دسته جمعي گروه تجسس آنها را يافتند و به وطن بازگرداندند و به خاک سپردند. عشق يعني يک استخوان و يک پلاک ، سالهاي سال تنهاي تنها زير خاک .خصوصيات اخلاقي در خانواده ؛ با همسر و فرزندان بسيار مهربان بود . با بچه ها مثل خودشان بازي مي کرد . مثلا بچه ها را بر پشتش سوار مي کرد و بر چهار دست و پا مي رفت و آنها را شاد نگه مي داشت حتي اگر بچه ها مي خواستند شب خانه ي پدر بزرگشان بخوابند راضي نبود و آنها را به خانه مي آورد . احترام به پدر و مادر را در همه حال نگه مي داشت چشم مادرش ناخنک داشت و شهيد محمد حسين چندين بار او را پيش پزشک برد ، تا اينکه عمل کرد و ايشان به جبهه عزيمت نمود . وقتي از جبهه برمي گشت ، حتي اگر شب هم بود اول سراغ پدر و مادر مي رفت و بعد به سراغ همسر و فرزندانش مي رفت . والسلام عليکم و رحمه الله و برکاته . راهش پر رهرو باد . والسلام