بسم اله الرحمن الرحيم زندگينامه شهيد نعمت اله کشاورز
صبح بود در روزهاي سرد و غم انگيز ديماه در زماني که رختان بهار را با ناکامي گذرانده بود هنگامي که کسي جز سرسپردگان و بردگان ؟؟؟؟؟ طعم شيرين زندگي ظاهري را نمي چشيد وقتي که شکوفه ها و گلهاي بهاري در دستهاي کثيف دشمنان انسانيت با آه و ناله پژمرده و پرپر شده و به دور ريخته بودند . در شيراز در ميان خانواده هاي فقير ، خانواده اي بود که در آرزوي داشتن فرزند انتظار مي کشيد . در يک صبح شبگونه خداوند پسري به آنها به خاطر اينکه او را نعمتي از نعمتهاي خدا داشته بودند او را نعمت نام نهادند او در صبحي چشم به جهان گشود که آسمان اشک غم و شادي را با هم فرو مي ريخت اشک غم را به خاطر زندگي ذلت بار مردم ستمديده و ساده و اشک شادي را به سبب آينده اي روشن که به دشت همين کودکان جوان گشته کوير زندگي به دشت سرسبز و وسيعي مبدل خواهد گشت . بله ، آن خانواده بي خبر از غم ناگهاني آينده غرق در شادي بودند پس از آن خداوند چند فرزند ديگري نيز به آنها داد دوره هاي ؟؟؟آغاز و سپري مي شد سه يا چهار ساله بود که کودتاي 28 مرداد و هم 15 خرداد انجام پذيرفت و عده اي به خاک و خون کشيده شدند گذر زمان از گذر جوي شديدي شده بود نعمت شش ساله شد او را به مدرسه فرستادند همچون کودکان ؟؟؟ خود غرق در شاد و افکار کودکانه خود به کلاس پنجم رسيد و دوباره همه چيز کنجکاو مي شد .کلاس پنجم که بود دانشجوئي معلم آنها شد که اکنون مي دانم معلمشان کمونيست بود . او در حين آموختن درس به دانش آموزان کتابهائي از مرحوم صمد بهرنگي براي شاگردان خود فراهم مي کرد و آنها را به مطالعه وامي داشت در همين زمان بود که فرو رفتن در افکار جامعه اين نوجوانان شروع شد پس از دوران ابتدائي به دوره دبيرستان رسيد و در دبيرستان نمازي تحصيل را ادامه داد و در هنگام درس خواندن کتابهاي ؟؟؟ درسي و اسلامي شناسي را مطالعه مي کرد چون پدرش کارگر ساده اي بود و درآمد زيادي نداشت به همين دليل هم درس مي خواند و هم کار مي کرد کم کم معني ظلم و ستم را مي فهميد و همچنين با چشم مي ديدي ولي کاري از دستش بر نمي آمد . فرياد مي زد ولي در گل خفه مي شد زمان عمرش از عمر به ثانيه گردان ساعت تندتر مي گذشت خداي مگر چه مسئوليتي به دوش اينان نهاده اي سال 56 فرا رسيده بود و مبارزه پنهاني مردم علني شد و اين زماني بود که رهبر عظيم الشان مبارزه بي پايان خود را در عراق شروع کرده بود و صداي اله اکبرش خون ؟؟؟ موذن در قلب مهربان مردم جا گرفته و چون شمشيري سينه دشمن را مي شکافت و پشتيبان را به لرزه در مي آورد . نعمت همچون ديگران به اولين فرياد فرياد زد و به دعوت مردم مي پرداخت حالا ديگر مردم مسئوليتي را که به دوش داشتند حس مي کردند و انجام مي دادند 17 شهريور تهران شروع شد بي گناهان در خون خود غلطيدند پيامهاي امام پي در پي به ايران آمده و به دست همگان مي رسيد و آنان را بيش از پيش به شور و شعف و اميد داشت .هر روز عده زيادي به گروه مبارزان مي پيوست صداي اله اکبر در سراسر کشور پيچيده و گوش و ؟؟؟ روزگار را کر کرده بود . حالا ديگر ابليس زمان به فکر تخت و تاج افتاده و از ارتش براي اين کار استفاده مي کرد .حادثه مسجد نو و مسجد حاج حبيب مردم را به خشم اورده بود و بيگانه پرستان به ظاهر ميهن دوست ما اسلحه سينه مبارزان را سوراخ مي کردند .فصل فصل سرما و يخبندان بود ولي ابرها دلگرم شده بودند و به جاي اشک غم و ؟؟ پوشاندن کفني سفيد بر تن زمين گاهگاهي اشک شادي سر داده و اميد بهاري بي نظر را مي داد بادها در گوش درختان زمزمه شادي و آزادي سر داده بودند و درختان سر از پا نمي شناختند و زودتر از هميشه شکوفه هاي خود را به بار آورده بودند ولي ؟؟؟؟ آيا مي خواستند گلهاي خود را بر سر مزار شهيدان به خون خفته بريزند تا به نحوي از اين جوانان قدرداني کرده باشند آيااين چنين بوده بود . کشت و کشتار ادام داشت حالا ديگر بيگانه پوشان به وحشت افتاده بودند ولي افسوس دير جنبيدند چون پرنده آزادي قدمي بيش با کشور ما فاصله نداشت و امام حکم جهاد را داده بود . همه عمال رژيم يکي يکي فرار مي کردند تا اينکه کد خداي آنها و نوکر آمريکا يعني شاه رفت و چون دير رفت فرشته آمد ، شاه رفت ـ امام آمد . ديو رفت و ديو صفتي ديگر را بر جاي گذاشت يعني همين مرغ طوفان را با اين وجود کاري پيش نمي بردند و تظاهرات ادامه داشت پيامهاي امام ديگر از نزديک به گوش مي رسيد و آن افسانه به حقيقت پيوست آه چه خوب بود زماني که امام وارد شد اشک شادي در چشمها برق مي زد و همه پيروزي را حس مي کردند ولي به اين فکر نبودن که هنوز لازم است خوني ريخته شود . باز هم آسمان عزيز باز هم صبح بود .همان صبحي که نعمت به دنيا آمده بود ، ابرها باريدند تا اشک شراکت در غم ؟؟ خانواده ها ريخته باشند ، اين غم ادامه نداشت چون بهار آزادي فرا رسيده بود و درختان نيمي از گلهاي خود را بر سر گلزار شهداين که در آن سحرگاه غمگين در آن واپسين لحظات عمر ننگين رژيم به ظاهر انسان دوست و به دست جلادان خونشان ريخته شده بود و با خون خود پيام آزادي را مي دادند افشاندند . بله نعمت اله کشاورز هم يکي از اين شهيدان بود که در راه خدا کشته شود و آزادي خلق را موجب شد .والسلام