بسم الله الرحمن الرحیم
بسیجی شهید حسین کهنسال سال 1348 در روستای " میرملکی ” در خانواده ای فقیر و مذهبی چشم به جهان گشود . دوران شیرین کودکی را در محیط سالم زادگاهش با شادمانی و نشاط سپری کرد . سال 1355 قدم به محیط علم و دانش نهاد و تا کلاس پنجم در دبستان میرملکی ادامه ی تحصیل داد . از همان کودکی همراه با درس و مشق مدرسه در کشاورزی به خانواده کمک می کرد . در سالهای پیروزی انقلاب اسلامی ، کودکی نه ساله بود و همراه والدین به اجتماعات می رفت . پس از پیروزی ، بیشتر اوقات خود را در مسجد و گروه مقاومت محل به امور فرهنگی پرداخت . زمانی که آتش جنگی نابرابر از سوی شیاطین بعثی برافروخته شد ، مشتاقانه به ندای ملکوتی پیر جماران لبیک گفت . مدت دو ماه در کربلای خوزستان با خصم زبون پیکار کرد . پس از حماسه آفرینی در مراحل سه گانه ی عملیات محرم ، در حالی که شاهد پیروزیهای چشمگیر رزمندگان بود ، جان بر سر پیمان نهاد و شهادت را پذیرا شد . روحش شاد و یادش گرامی باد .
. بسم الله الرحمن الرحيم. آفتاب عمر چه زود غروب مى كند. آنگاه كه خدا خواهد كه انسانى دنيا را وداع كند اما چه زيباست كه اين تقدير لطافت قلب مهربان مادرى باشد كه فرزند دلبندش را در آغوش بگيرد و اين كار ميسر نباشد مگر با شهادت در راه خدا، مكتب، و وطن اينك كه با ياد خدا به جبهه مى روم خداى من شاهد است كه نه براى گرفتن انتقام و نه براى اينكه وقتى شهيد شدم به بهشت بروم. تنها هدفم از اين كار احياى دينم و تداوم انقلابم مى باشد. براى رسيدن به اين هدف پاى را در چكمه
مىكنم و خدا را يارى مى طلبم زيرا هدفم خدا، مكتبم، اسلام و مرادم روح الله است. هر قدمى بردارم و هر گلوله اى كه به طرف دشمن شليك كنم و قلب سياهش را هدف سازم. خدا را به ياد آورم و هر گلوله اى كه به تنم بخورد با ياد خدا دردش را كه شيرينتر از شكر تحمل كنم. و اما تو اى پدرو مادر عزيزم اميدوارم كه سلامهاى گرم و خالصانه اى فرزندت حسين را كه از كربلاهاى جنوب نثارتان مى كنم بپذيرى و همواره در پناه خدا و در جهت خدا بنده خوب خدا باش. مادرجان تو برايم مادرى نمونه بودى آنچنان كه هميشه آرزو
مى كردم. مادرجان تو شغل مادرى و تربيت فرزندانت را به عنوان عبادتى بزرگ و تكليف الهى مى دانستى و در قبال آن خود را در برابر خدا سخت مسئول مى ديدى. مادرم هميشه خود را شرمنده مى دانم از اينكه نتوانستم لااقل ذره اى از اين همه زحمات و محبتهاى شما را جبران نمايم. اما قول مى دهم كه انشاءالله با دعاى خير شما را شاد كنم. و باز هم مى گويم اى مادرم، برايم دعا كن كه مرگم شهادت در راه خدا گردد. و از برادرانم مى خواهم كه خبر حسينى در پيش بگيرند و هميشه به خط سرخ حسين خارج نشود. و از خواهرانم كه اگر شهيد شدم هيچگونه برايم گريه نكنند چون اگر شما گريه كنيد من ناراحت مى شوم و شما بايد خواهرى نمونه برايم باشيد و در پايان از دانش آموزان و همسنگرانم مى خواهم كه راه مرا ادامه داده و مرا فراموش نكنند و در پايان از مردم روستاى ميرملكى مى خواهم كه هميشه امام عزيزمان را دعا كنند و جبهه فراموش نكنند. همه شما را به خداى بزرگ سپردم و عازم جبهه نبرد شدم. در پايان چند دعا مى كنم. خداوندا، مرا شهيد بميران شايد خون ناچيز من كمكى كرده باشد براى تداوم انقلاب اسلامى. خداوندا سايه رهبر انقلاب از سر ملت ايران كوتاه و كشيده مگردان. رزمندگان ما را در جبهه هاى جنگ هر چه زودتر پيروز بگردان.
ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم موجيم كه آسودگى ما عدم ماست.
بسيجى جان بركف دانش آموز اول راهنمايى حسين كهنسال.