کنگره ملی شهدای استان فارس

جمعه 10 بهمن 1404
16:33
جهان بخش اتابکی

جهان بخش اتابکی

فرزند سهراب

تاریخ تولد
1342/06/01
تاریخ شهادت
1361/02/20
محل شهادت
اروند کنار
محل تولد
فارس - مرودشت-اتابک
وضعیت تأهل
مجرد
مسئولیت
سرگروهبان واحد
نحوه شهادت
ترکش
نوع خدمت
ارتش
عضویت
کادر ثابت
ً بسم رب الشهداء و الصديقين ً با عرض ادب و بندگي به حضور رهبر کبير انقلاب و سلام و درود به شهداي گل گون کفن ايران که با نثار خون پاک خود جمهوري عدل اسلامي را آبياري کردند . زندگي نامه شهيد جهانبخش اتابکي فرزند سهراب اتابکي که در جبهه جنوب در جنگ حق عليه باطل به درجه رفيع شهادت نائل آمد . شهيد جهانبخش اتابکي فرزند سهراب که در روستاي اتابک کربال به دنيا آمد و پدرش در همان محل سکونت داشت در منزل معمولي گلي که در روستاها است اين شهيد در سنه 1342 به دنيا آمد و در سنه 1347 به مدرسه رفت و يک سال که به درس ادامه داد . چون شناسنامه ايشان کم بودکارنامه تحصيل به ايشان تعلق نگرفت و در سنه 1348 باز هم ادامه داد که مدرک تحصيلي به ايشان داده شد و به مدت 4 سال در همان محل اتابک به درس ادامه داد و سال پنجم چون در محل خودش معلم نبود از پدرش خواست که آن را به جاي ديگر بفرستد . تا درس را ادامه دهد پدرش پيش يک معلم که به نام آقاي شيرزادي بود که در روستاي ديگر که به نام سبز آباد مي باشد اسم ايشان را ثبت نام نمود . که آن سال 1352 بود که در دبستان عشايري سبزآباد اشتغال به تحصيل داشته که کلاس پنجم را در مدرسه عشايري خوانده بود با وضع شهيد جهانبخش اتابکي با ناراحتي که حدود 2 کيلومتر راه پياده مي رفت به خاطر درس خواندن باز به خاطر اين که مدرسه راهنمائي در آن منطقه وجود نداشت به مرودشت عازم شد . براي درس خواندن در حدود پنج سال هم در مرودشت در خانه اي اجاره اي بدون اين که کسي براي ايشان نهار يا شام يا اين که کار ديگر بکند به سر برد منزل شخصي به نام کاکاجان شيرواني که آن شخص هم فوت نموده است به سر مي برد . اين پنج سال هم با وضع بدي چون پدر ايشان وضع مالي نداشت تا کلاس سوم راهنمائي در مرودشت بود که پيش از اين به خاطر وضع زمان طاغوت که وضع کارگري و کشاورزان را نابود کرده بود نتوانست بيشتر ادامه درس بدهد در مرودشت در مدرسه شهريار و مدرسه جم تحصيل نموده است شهيد جهانبخش اتابکي از سنه 1356 به خاطر اين که وضع مالي خوبي نداشت و در حدود 6 خواهر و 2 برادر و پدر و مادري در عذاب بود به کارگري مشغول شد البته مدت ها در کار بنائي تا کمک پدرش بتوانند خانواده اشان را اداره کند در سال 1356 پدرش از محل اتابک با وضع خيلي بدي به مرودشت آمد و مدت دو سال در کارخانه پاستوريزه کار مي کرد شهيد جهانبخش اتابکي هم پهلوي پدرش در همان کارخانه کار مي کرد . که مزد شهيد مبلغ 15 تومان و مزد پدرش 30 تومان بود باز هم با وضع طاغوت نتوانسته با آن مزد ايشان کم بود شهيد جهانبخش اتابکي به خاطر اين که بتواند روزها کار کند و شب ها درس بخواند کارخانه را با پدرش ترک نمودند و همه روزه از مرودشت به شيراز مي رفتند منزلشان اجاره اي بود در حدود 2 سال اجاره نشين بود پدرش با هم کاري فرزندش جهانبخش اتابکي يک قطعه زمين به مساحت 200 متر از شهر مرودشت دور بود خريد و در آن زمين 2 اتاقک گلي و چوبي درست کردند و با دردسر زياد که زمان طاغوت هم نمي گذاشتن که ضعيفان در يک جاي دور افتاده هم منزلي درست کنند اين دو اتاق چندني بار مأمورين زمان طاغوت خراب کردند ولي پدر شهيد روزها سر کار مي رفت و شب ها براي اين که مأمورين شهرداري شاه خانه اشان را خراب کردند خانه درست مي کرد باز فردا صبح هم مأمورين شاه مي آمدند خرابش مي کردند خلاصه با همه جگر خوني اين دو اتاق را ساختند و حالا با همان 2 اتاق زندگي مي کنند که به وضع شان نگاه کنيد . شهيد جهانبخش اتابکي مدت شش ماه در باباکوهي به درخت کاري ادامه داد . و بعد در جاده کفترک مدت يک سال در کارگاه ساختمان سازي شخصي به نام خاک ره نگهبان بود مزد ايشان به مبلغ يک صد تومان شبانه روزي مي گرفت تا اين که يک روز صاحب کارگاه شهيد را براي جرثقيل به شيراز فرستاد که در بين راه چون عقب ماشين بود از پشت ماشين پرت شده بود و مقدار زيادي شهيد را روي زمين کشيده بود که آسيب زيادي به سر و صورت و دست و سينه ايشان وارد شده بود و ايشان را به بيمارستان برده بودند تا اين که چند روزي نمي توانست سر کار برود اما اين چند روز که ايشان ناراحتي و زخمي بودند باز هم در راهپيمائي که امام دستور مي داد شرکت مي کرد . ً خلاصه اي از فعاليت هاي شهيد در دوران انقلاب ً شهيد جهانبخش اتابکي از موقع که در ايران انقلاب شد هميشه در راهپيمائي شرکت مي کرد چون در زمان طاغوت علاقه زياد به کتاب هاي ديني داشت هميشه مي گفت که ما بايد راهي که خداوند گفته است در پيش بگيريم . نبايد ما از راه منحرف شويم ما بايد به کتاب هاي ديني آشنا شويم و حرف هاي آقاي دستغيب را فراموش نکنيم . يک روايت که شهيد جهانبخش اتابکي براي عده اي از رفيقان تعريف کرده بود : شهيد مي گفت که من يک خواب ديدم که يک نفر از آل محمد ( ص ) در خواب ديدم که تمام ملت را در شاه چراغ جمع نموده است و مي گويد که مردم بيائيد جمع شويد ملت که جمع آوري شدند . بالاي بام شاه چراغ رفت و فرياد زد که اي ملت دنبال مال دنيا نباشيد و انشاء الله امام زمان ( عج ) خواهد آمد انشاء الله اسلام در تمام دنيا شناخته و پيروز خواهد شد . شهيد که بعد از اين حرف که آن شخص زد که يک دفعه تمام شهر به صدا در آمد که من وحشت زده از خواب پريدم و از خانه بيرون رفتم که پدرم هم بيدار شد و گفت کجا مي روي گفتم که تمام شهر شيراز به صدا در آمده است بلند شو تا من و تو هم برويم بعد که حالم سر جا آمد ديدم که شب مي باشد و خبري نيست حدوداً سه ماه ديگر که در شيراز کار کردم ديدم که در گوشه کنار مردم مي گويند که بايد شاه برود تا اين که انقلاب شد . شهيد جهانبخش اتابکي هميشه در راهپيمائي شرکت مي کرد و يک روز هم مأمورين شاه که از گاز اشک آور استفاده مي کردند آن را گرفته بودند و مدت 2 روز در شهرباني باز داشت کرده بودند که پدر و مادرش اطلاعي نداشتند و يک نفر ناشناس ضمانت ايشان شده بودند که به زندان نرود و تعهد از ايشان گرفته بودند که در راهپيمائي شرکت نکنند باز فردا صبح هم رفت و گفت اگر ما قطعه قطعه که شويم بايد دستور امام را اجرا مي کنيم . تا انقلاب پيروز شود . خلاصه اين شهيد علاقه شديدي به اسلام داشت و هميشه نماز و کتاب هاي ديني و مذهبي را مطالعه مي کرد يادش به خدا و اسلام بود در روستا که محل سکونتش بود مي رفت براي ديدني قوم و خويشان مردم آن روستا را به انقلاب و دين و نماز آشنا مي کرد و بچه ها را در همان روستا به راهپيمائي وادار مي کرد به کشاورزان آن منطقه مي گفت که ما با کشورهائي مثل آمريکا و شوروي در جنگ هستيم و شما بايد کشت گندم زياد بکنيد و زمين خالي نگذاريد که تا ما به آمريکا و ديگر کشورها احتياج داشته باشيم ما بايد کشت گندم در کشور خودمان خودکفا باشيم اين دستور امام مي باشد . خلاصه شهيد جهانبخش اتابکي يه شخص زحمت کش و هيچ آزاري به کسي نمي کرد . شهيد اتابکي در تاريخ 14/1/60 که از طريق راديو اعلام نمودند که هوابرد شيراز آن ها که مدرک راهنمائي دارند براي خدمت داوطلبانه مي توانند به اين مرکز مراجعه کنند در روز چهاردهم فروردين ماه سال 1360 فوراً مراجعه نمود و اسمشان را ثبت کردند . تا چند روز که کار پرونده ايشان را تمام مي کردند که چون دور شد خيلي ناراحت بود و مي گفت چرا اين کار را فوراً انجام نمي دهند تا ما بتوانيم در اين جنگ شرکت کنيم . مي آمد منزل با ناراحتي و مي گفت که امروز هم کارمان تمام نشد . خلاصه در مدت 10 روز که رفت و آمد داشت يک روز از ايشان ضامن خواسته بودند آمد به منزل و به پدرش گفت که ضامن از من خواستن شما بايد يک ضامن پيدا کنيد . پدرش پهلوي يک مغازه دار به نام احمد سياهي رفت و آن مغازه دار به شهيد گفت که من ضامن شما مي شوم ولي شما خدمت نمي کني . ايشان جواب داده بودند که شما ضامن من بشويد تا بعد هم خواهيد ديد که من خدمت مي کنم يا نه . خلاصه مغازه دار ضامن شده بود در ژاندارمري مرودشت اما در ژاندارمري هم مثل اين که يک ژاندارم هم گفته بود که شما فردا تا پس فردا فرار مي کني اما شهيد اتابکي در جواب گفته بودند که شما کارتان خود را انجام بکنيد و به شما مربوط نيست که من خدمت مي کنم يا نه شهيد جهانبخش اتابکي در دوره دانش آموزي در هوابرد شيراز قبول شد و به خدمت مشغول مي شود در مدت چهار ماه که دوره آموزشي اسلحه و چتر بازي را ديده بود و بعد از چهار ماه که دوره ديدند به ايشان دست دوستي دادند و به تهران در مخابرات منتقل شد در حدود سه ماه در تهران در پادگان لويزان در مخابرات خدمت مي کرد که اين 3 ماه يک بار براي مرخصي آمد و هميشه مي گفت : که يک موقع مي شود که من به جبهه بروم با صدام بجنگيم وقتي که مرخصي تمام شد و به لويزان رفت يک رمز بسيار عجيبي ياد گرفته بود که نمي شد که سر در بياوريد شهيد دوران مخابراتي را در تهران و در پادگان لويزان تمام کرد و به شيراز بازگشت وقتي به شيراز آمد براي ديدن پدر و مادرش آمد گفت که من به جبهه مي خواهم بروم . تا روزي که از شيراز به جبهه اعزام شد براي خانواده گفت : که يک نامه هم براي دامادش شهريار زارع دادم در اتابک زندگي مي کردند و در آن نامه چندين کلمه ذکر نموده است که خود نامه را در همين زندگي نامه پيوست مي نمايم شهيد اتابکي براي جنگيدن به جبهه حق عليه باطل اعزام شد در منطقه شوش رقابيه فعاليت مي کرد و نامه هاي زيادي مي فرستاد و در نامه ها از وضع جبهه زياد مي نوشت و مي گفت که به اميد خداوند و امام زمان ( عج ) صدام رفتني است و اسلام پيروز خواهد شد و پرچم اسلام در کشورهائي که غير مسلمان هستند زده خواهد شد . که بدانند که اسلام دين و حقيقت مي باشد . شهيد حدوداً 2 ماه در جبهه بود که به مرخصي بازگشت و در حدود 10 روز ايشان مرخصي داشت که يک روز ديگر مانده بود که مرخصي تمام شود و حرکت مي کرد و به جبهه باز مي گشت شهيد هميشه در خط امام و به پيام امام گوش مي داد شهيد جهانبخش اتابکي در مدت 5 ماه در جبهه بود البته در حمله شوش و رقابيه هم شرکت داشت که باز به مرخصي مرحله سوم آمد که برايمان تعريف مي کرد و مي گفت : که حمله با رمز يا زهرا ( س ) که مي خواست آغاز شود و نيروي ما مي خواست حمله کند و پنج روز طول کشيد که يک شب عراقي ها به ما حمله کردند که بسياري از نيروها و تجهيزات عراقي را به غنيمت و به اسارت گرفتيم و فردا شب ساعت 2 نيمه شب حمله ما شروع شد . و ما تمام خاکريز ها و سنگرهاي عراقي ها را گرفتيم و آن منطقه که ساعت 4 و 5 بود گرفتيم و تمام نيروهاي فريب خورده شکست داديم خلاصه خيلي زياد مي گفت که اين شربت شهادت چه رنگي است که نصيب ما نمي شود خلاصه بار آخر که مرحله سوم مرخصي بود خودش مي گفت که انشاء الله اين دفعه نوبت خرمشهر مي باشد که از چنگال فريب خوردگان عراق بيرون بکشيم . مي روم به اميد خداوند حتي به پدرش گفت پدرجان مي بايد بروم اگر يک ساعت سر وقت که براي من تعيين شده اضافه تر در اين جا بمانم خيانت به خون شهداء کردم بايد روز جلوتر بروم . اين بار در تاريخ 15/1/61 آمد که در تاريخ 25/1/61 به اهواز باز گردد که در حمله طريق القدس عزيز به درجه رفيع شهادت رسيد و در تاريخ 27/2/61 در شهرستان مرودشت به خاک سپرده شد البته در ميان اندوهي از مردم شهرستان و روستاي اتابک حسين آباد دو کوهک و محمودآباد و اسماعيل آباد و ديگر مردم شهيد پرور مرودشت يادش گرامي باد و راهش پر رهرو باد .