بسم الله الرحمن الرحيم
زندگي نامه شهيد علي اکبر روستا
در يکي از روزهاي گرم تابستان از ماه شهريور سنه ي 1346 ه.ش در بيمارستان مسلمين شيراز چشم به جهان گشود . چنان زيبا و به قول معروف قابل دار بود که همه ي پرستاران آن قدر دوستش داشتند که هدايايي به او مي دادند . مدت شش روز در بيمارستان بود و سپس او را به روستاي خود يعني بند امير کربال آوردند . وضعيت مالي خوبي نداشتيم و براي تامين مخارج بيمارستان مجبور به فروش چند گوسفندي که داشتيم شديم . پدرم " خدا قرين رحمتش کند " نام او را علي اکبر گذاشت . در دوران کودکي بسيار بيمار مي شد علت آن هم اين بود که مادرم به علت مشغله ي زياد نمي توانست زياد به او رسيدگي کند ( روزها قالي مي بافت و شب ها به کارهاي ديگر از جمله طبخ نان مي پرداخت ) اما با اين همه روز به روز بزرگتر مي شد و علاقه ي پدر و مادرم به او بيشتر تا جايي که طاقت دوري ايشان را نداشتند و حاضر نبودند لحظه اي او را از خود دور کنند . زماني که به سن هفت سالگي رسيد در دبستان روستا او را نام نويسي کرديم و چون به مادر علاقه ي عجيبي داشت از دبستان تا خانه در آغوش مادر قرار مي گرفت و مادر هم او را نوازش مي کرد در کارهاي خانه به او کمک مي کرد و بعد از انجام تکليف مدرسه به مغازه ي کوچکي که پدر در روستا داشت مي رفت و به او هم کمک مي کرد . داراي رفتار خوبي بود و هميشه با ديگران برخورد خوبي داشت . چون مسجد روبروي منزل ما قرار داشت هر زماني صداي اذان را مي شنيد به مسجد مي رفت و نماز مي خواند . دوران ابتدايي و راهنمايي تحصيلي را در روستا به پايان رساند و من برادرش او را در دبيرستان دکتر علي شريعتي مرودشت ثبت نام کردم چون نمرات خوبي داشت او را بلافاصله ثبت نام کردند . چند هفته اي به مدرسه رفت اما به دليل علاقه ي شديدي که به پدر و مادرم داشت از ادامه تحصيل خودداري کرد و به روستاي بند امير بر گشت . ام کم کم به جوان رشيدي تبديل شد و برق خوشحالي در چشمان پدر موج مي زد . ( پدر برادر جوانش را از دست داده بود و به همين خاطر علي اکبر را خيلي دوست داشت ) او در همه ي کارها به خانواده اش کمک مي کرد و اگر اقوام هم از او چيزي مي خواستند دريغ نمي کرد بسيار شوخ طبع بود و با همه با صميمت ومهرباني برخورد مي کرد . مدتي روي يک بيل مکانيکي کار کرد اما باز هم پدر طاقت دوري فرزند را نداشت او به مغازه آورد تا در کنار خودش کار کند. او حتي نمي توانست براي يک لحظه ناراحتي مادر و پدر را ببيند. من ( برادرش) قطعه زمين کشاورزي داشتم که در کارها به من کمک مي کرد تا زماني که کنار ما بود به هيچ چيزي فکر نمي کرديم . او خيلي دوست داشت من داراي فرزند پسر شوم اما اولين فرزند من دختر شد ولي با اين وجود او خيلي بچه ها را دوست داشت . در تاريخ 18/11/1365 به خدمت سربازي اعزام شد او را البته به پادگان ولي عصر شيراز بردند و بعد از آن به پادگان آموزشي نور آباد و سپس به پادگان شهيد دستغيب اهواز منتقل شد بعد از مدتي به گردان 19 فجر اعزام شد و به منطقه شلمچه رفت و در توپخانه 9 نبي مشغول به خدمت گرديد .در نامه هايش هميشه تاکيد مي کرد که مراقب پدر و مادرمان باشم و نگذارم که احساس تنهايي بکنند و از عشق و علاقه ي خود به آن ها سخن مي گفت از صفاي جبهه مي نوشت از شبهاي جمعه و دعاي پر طراوت کميل خلاصه در جبهه بود که معناي زندگي و مبارزه در راه خدا را فهميد . در زمستان سال 1366 آن ها را با توپخانه به فرماندهي حاج مشفق به جبهه هاي مريوان اعزام کردند علي اکبر در نامه هايش از او تعريف بسيار مي کرد پس از عمليات جبهه هاي حلبچه و مريوان به او 30 روز مرخصي استحقاقي و تشويقي دادند . او به خانه بازگشت و بعد از چند روز استراحت و ديدن اقوام به من گفت که مي خواهم گواهينامه رانندگي بگيرم و بالاخره هم موفق به دريافت گواهي نامه شد . يک روز يک قاب عکس در داشت به خانه آمد و گفت برادر اين عکس قشنگ شده است من هم گفتم خيلي زيبا شده است . انگاري خودش هم مي دانست که ديگر بر نمي گردد حتي به ما گفت که مي خواهد همسر اختيار کند اما ما اين حرف را جدي نگرفتيم . روزهاي آخر مرخصي به ديدن اقوام و خويشان رفت و با همه خداحافظي کرد و دوباره به جبهه هاي جنگ رفت در همين زمان در اثر يک پاتک دشمن زخمي و شيميايي مي شود او را به اهواز منتقل مي کنند و به او مرخصي مي دهند تا به خانه برگردد اما او به خانه نمي آيد و اين بار به جبهه ي جزيزه مجنون مي رود پس از چند روز اقامت در جزيره دشمن به آن جا حمله مي کند و در تاريخ 4/4/1367 همان روزي که دشمن تک زده بود به شهادت مي رسد . ساعت 11 صبح 5/4/67 من با خبر شدم و بلافاصله به اهواز رفتم وقتي به پادگان شهيد دستغيب رسيدم ساعت 5 صبح بود . پيرمردي آن جا بود رو به من کرد و گفت شما بسيجي هستي و من هم براي اين که بتوانم برادرم را ببينم گفتم بله او در ادامه گفت از عمليات جزيره ي مجنون هيچ کس بر نگشته من خيلي ناراحت شدم . ساعت 7 صبح توانستم با آقاي خادم صادق فرمانده واحد علي اکبر تماس بگيرم او گفت برادرت به ماموريت رفته است گفتم يک نامه به من بدهيد تا بروم به منطقه و برادرم را ببينم او به من گفت مگر تو بسيجي هستي گفتم بله گفت بيا داخل پادگان او به من گفت برادرت مفقودالاثر شده است . حس عجيبي به من دست داد و خيلي ناراحت شدم اما تلاش مي کردم شايد او را پيدا کنم و به بيمارستان هاي شهرهاي شيراز اصفهان اهواز سرزدم وهمه جا را گشتم ولي خبري از او نبود . روزها سپري مي شد و مادرم خيلي بي تابي مي کرد تا اين که در بعد از ظهر غم انگيز تابستاني سال 76 بعد از ده سال بي خبري خبر شهادت برادرم را در ساعت 4 بعد از ظهر از راديو فهميدم .