بسم الله الرحمن الرحيم
زندگي نامه شهيد منصور قاسم زاده . با سلام و عرض اردات خدمت آقا امام زمان و نائب بر حق او و با درود به روان پاک تمام شهيدان گلگون کنف انقلاب اسلامي و سلام و درود به رهبر و تمامي ياران اسلام اينک دستها و زبان از نوشتن و گفتن عاجزند و فقط گوشه کوتاهي از زندگي نامه شهيد منصور قاسم زاده از عمليات افتخار آفرين والفجر هشت تقديم به دوستداران انقلاب پر شور حضرت مهدي (عج) و نائب بر او حضرت امام خميني در کشورمان مي گردد . شهيد منصور قاسم زاده در خانواده اي مذهبي که با آداب و سنن اسلامي و از طبقات متوسل به امامان و راه و روشي آنان به دنيا آمد و از همان اوائل طفوليت و کودکي با شور و علاقه به مذهبي اسلام و يادگيري قرآن داشت و پس از آن که دوره دبستان را گذراند مانند هر بچه اي ديگر با علاقه فراوان وارد مدرسه راهنمايي شد اضافه اينکه شهيد پسر اول خانواده بود و پدر و مادري بعد از مدتها انتظار داراي اين فرزند شدند خلاصه خيلي به او علاقه و محبت داشتند و هميشه او را در درس خواندن و يادگيري مسائل مذهبي تشويق مي کردند او هم با موفقيت تمام اين دوره را هم پشت سر گذاشت . در همين موقع بود که شهيد منصور قاسم زاده با آموزشهاي که دايي او (شهيد سيد عبدالعظيم قاسم زاده ) در رابطه با مسائل مذهبي و سياسي در برنامه هاي فوق العاده مي داد آشنا مي شد و وارد دبيرستان شد و در آنجا نمرات بالايي داشت و موفق بود . ايشان قبلاً هم که تظاهرات بود به کمک دايي خود اعلاميه بر عليه حکومت ستم شاهي بين مردم پخش مي کرد در مجالس اسلامي در مسجد هم شرکت مي کرد بعد از انقلاب در پايگاههاي نيرو مقاومت شرکت داشت مخصوصاً در نيرو مقاومت پايگاه شهيد معصومي فعاليت زيادي داشت و او علاقه زيادي به زندگي نامه امامان داشت و کتابهايي که مي خريد و تماماً در همين رابطه بود و از آنها سرمشق زندگي خود را گرفت . شهيد منصور قاسم زاده در دوره دبيرستان برداشت سر مي گذاشت که ملت سلحشور و دلاور ايران با عراق در جنگ بود در اين هنگام که احساس کرد وظيفه اي بس بهتر و زيباتر به دوش دارد و اين بود که از آب و خاک کشور عزيز اسلاميمان دفاع کند و از آن را از هجوم بي امان دشمن قسم خورده نجات دهد ، با کوششي و خون خود درخت نونهال اسلامي را آبياري نمايد . جوانان گروه گروه به سوي جبهه مي شتافتند تا مردانه در مقابل اين هجوم بي امان دشمن اسلام ايستادگي کنند و سرزمين اسلامي خود را از هرگونه تعرضي مصون دارند شهيد که مشغول درسخواندن در دبيرستان فني و حرفه اي بود و چند بار براي موفقيت از طرف معلمان و در درسهايش مورد تشويق قرار گرفت . ناگاه از اين رو به آن رو شد و انگار که کسي او را مي خواند و تصميم خود را گرفت که از فرصت و موقعيت کمياب استفاده کند و جهت ياري هم ميهمانان خود و ايستادگي در مقابل دشمن اسلام و قرآن با حضور در جبهه از والدين خود کسب اجازه کرد تا مدرسه را شرکت نموده و به جبهه هاي نبرد بشتابد اين درخواست با نارضايتي والدين همراه بود و موجب دلتنگي او را فراهم آورد و مادام درس را مي داد . تا اينکه توانست با بيان دلايل قاطع و استوار و بيان زندگي نامه امامان مخصوصاً سالار شهيدان امام حسين عليه السلام والدين خود را راضي کرد و بار سفر بست و سفر خود را آغاز نمود او در مواقع رفتن با شور و شوق و علاقه به اسلام و امامان و کشورمان بود و خيلي خوشحال بود که در جمع ياران امام زمان قرار مي گرفت و آري رفت تا بتواند شايد خدمت هر چند ناچيزي به انقلاب اسلامي کند رفت تا به ياري همسنگران خود در جبهه حق عليه باطل بشتابد آري دقت تا به دنيا و دشمنان بگويد ما از اسلام خود و از انقلاب و ميهن خود تا آخرين نفس دفاع مي کنيم و به دشمنان اجازه نمي دهيم که کوچکترين خللي در آن به وجود آورند . شهيد وقتي که در جبهه بود در نامه هايي که مي داد از حال و هواي آنجا سخن مي گفت چند بار به جبهه رفت و در عمليات شرکت کرد و خاطرات خود را نوشته است و در نامه هايي که مي فرستاد خانواده را دلداري مي داد و آنها در نامه هايش ارشاد و راهنمايي مي کرد و نوشت که خوشحال و شاد باشيد در آخرين بار که به جبهه رفت در عمليات والفجر هشت به آرزوي ديرينه خود رسيد و به سوي معبودش شتافت و در حالي که نور ايمان از وجودش تابان بود و هميشه مي گفت که در سوگ من لباس عزا نپوشيد و گريه نکنيد زيرا من به آرزوي رسيدم . روحش شاد . سخني از وصيت نامه شهيد : مي روم شايد بتوانم که از اين راه خدمتي به اسلام و امت شهيد پرور شهرمان بکنم ديگر نمي توانم بمانم و دوري عزيزان را تحمل کنم . زندگي خاطره اي بيش نيست به زندگي دل مبنديد که هيچ ارزشي ندارد . اين بود خلاصه اي از زندگي نامه شهيد منصور قاسم زاده که در ضمن در پايگاه نجف اشرف عضو فعالي بودند . اميدوارم که بتوانم راه شهيدان و سالار شهيدان را ادامه دهيم و از زير مسئوليت سنگيني که در برابر خون شهيدان در قبال اسلام موفق و سرافراز بيرون آئيم و خدانگهدار همه ياران اسلام باشد . والسلام تهيه کننده علي قاسم زاده برادر شهيد منصور قاسم زاده .
ان الذين يقاتلون فى سبيل الله صفا كانهم بنيان مرصوص با سلام و درود به رهبر كبير انقلاب اسلامى ايران پير جماران خمينى بت شكن و با سلام و درود فراوان بر رزمندگان اسلام كه به دفاع از ميهن اسلامى خود برخاسته اند وصيتنامه خود را شروع ميكنم. ديگر طاقتم سرآمد و صبرم به پايان رسيد ديگر نمى توانم در شهر بمانم و دورى دوستان خود را تحمل كنم چشمانم از نگاه شهيد ؟؟؟ چونكه عزيزان وطن پرپر مى شد در وطن در شهرستانها پيكره هاى ؟؟؟ اين عزيزان بودم. ديگر نمى توانستم بمانم و شاهد شهادت عزيزان باشم. هوسهاى انسانى مرا به طرف خود مى كشيد و در حال كشيده بود ؟؟؟ وظيفه اى ديگر داشتم وظيفه اى بس سنگين كه ما به آن را اتمام داد وظيفه اى كه اگر به طرف آن بشتابيم مگر گول هوسهاى نفسانى را بخواهيم خود و بس نمى روم تا وظيفه اى را انجام دهم اگر چه يك دانش آموز هستم و بايد درس بخوانم و درس خواندن در هر مدرسه مانند يك سنگر در جبهه است ولى من ديگر مدرسه برايم تاريك شده است و ديگر نميتوانم در تاريكى مدرسه بمانم و تا كى بمانيم و شاهد باشيم كه اينچنين عزيزان ما در جبهه ها پر پر شوند و ما در اينجا سرگرم درس خواندن هستيم آرى بايد درس خواند و بايد در مدرسه ماند ما آينده خدمتگذار جامعه اسلامى و امت اسلامى باشيم ولى با هركس الان چه خدمتى مهمتر از جبهه ها مى باشد ما كه الان به سن بلوغ
رسيده ايم ودر مدرسه ها سرگرم درس خواندن هستيم وظيفه داريم در مقابل متجاوزگر بايستيم و مدرسه را رها كنيم چون الان اگر نرويم و به ياران نرسيم پس كى ديگر خواهيم رفت و اگر نرويم فردا خواهيم ديد كه عقب افتاده ايم و ديگر به ياران عزيز خود نخواهيم رسيد چونكه آنان به موقع شروع كردند و در راه خدا جهاد كردند. پس منهم وظيفه دارم كه كمك كنم پس از اين لحظه كه وصيت را مى نويسم تصميم مى گيرم كه
د رمدرسه خود را رها كنم و به كمك ديگر برادران بشتابم و من تنها يك آرزو دارم و آن اين است كه يا زيارت يا شهادت. و در آخر از پدر و مادر عزيزم مى خواهم كه از بديهاى من درگذرند و مرا ببخشند و شما بايد بدانيد كه اين وظيفه اى بود كه برگردنم گذاشته شده بود و اين وظيفه كليه جوانان مسلمان مى باشد كه بايد آن را انجام دهند و من مى روم تا وظيفه ام را انجام دهم هر چند كه شما اجازه نمى دادى ولى بايد از جان فرزند خود در راه اسلام گذشت. و مرا حلال كنيد پدر و مادر گراميم از اينكه از شما خداحافظى نكردم وبى اجازه رفتم بايد مرا ببخشيد. و من الله التوفيق. و اما شما اى خواهران عزيزم مى دانم كه دورى برادر براى شما مشكل است ولى ديگر چه كارى مى شودكرد چون وظيفه من بوده كه مردم و خدمت كنم و اگر هر چه اين راه كشته شوم هيچ اشكالى ندارد و از شما خواهران عزيزم مى خواهم كه در مرگ برادرتان گريه نكنيد و به جاى لباس عزا لباس شادى بپوشيد همين طور كه امام حسين (ع ) به خواهرش حضرت زينب فرمود خواهر ؟؟؟ از شما خواهران عزيزم مى خواهم كه در دورى من بسيار خوشحال باشيد و در آخر وصيتم سخنى با تو همشهرى عزيزم دارم. از شما ملت شهيد پرور مسلمان شهرم مى خواهم كه حضورتان را در جبهه هاى حق عليه باطل را ثابت نگه داريد و دريغ نكنيد كه جبهه ها به شما عزيزان نياز دارد. والسلامغلى من افتع الشهدين خدايا خدايا تا انقلاب مهدى خمينى را نگهدار امام را دعا كنيد. والسلام