بسم الله الرحمن الرحيم
شهيد تازه جوان غدير جمالي در سال 1348 در شهر مقاوم و مذهبي دزفول و در خانواده اي خوب و متدين کودکي پا به عرصه وجود نهاد که او را غدير ناميدند نام غدير انسان را بياد ولايت مولاي متقيان علي (ع) مي اندازد و شايد اين هم نامي و دست تقدير با هم باعث شدند که غدير عزيز نيز چون مولايش علي در جواني و با سن کم راه حق را دريابد و در اين راه گام بردارد و چون او عاقبت قرباني راه سرخ ولايت و امامت گردد . 6 ساله بود که به اتفاق خانواده از دزفول هجرت کردند و به سوي جهرم آمدند و او قدم به دبستان ابتدايي قائم مقام گذاشت و دوران ابتدايي خود را با موفقيت در اين دبستان به پايان رسانيد و وارد مدرسه راهنمايي امير کبير گرديد و بعد از طي دوره راهنمايي وارد دبيرستان خواجه نصير شد که چند ماهي بيشتر در اين دبيرستان نبود که شوق جبهه او را از درس و مدرسه بازداشت شهادت دوستان همکلاس و هم پايگاهيش در بسيج و نيز تعريف هايي که بچه ها از جبهه مي کردند و نيز احساس مسئوليت سنگيني که در قبال اسلام و خون شهيدان مي نمود عزم او را در رفتن به جبهه جزم کرد و او قدم به ديار عاشقان الله و سنگر جندالله گذارد انروز صبح از خانه به قصد رفتن به مدرسه خارج کي شود و تا ساعت 2 بعد ظهر مي شود که به خانه نمي آيد خانواده همه ناراحت دربدر به دنبال او مي گردند و نيز به مدرسه مي روند تا شايد اثري از او بيابند که متوجه مي شوند او امروز صبح اصلاً به مدرسه نرفته است و صبح با ديگر همرزمان عازم کوي حماسه سازان کوي گمنام گرديده است . و همان طور که هر کس اولين بار وارد جبهه مي شود فضاي معطر جبهه او را به خود جذب مي کند او نيز ديگر به شهر آمدن و در شهر ماندن و به کارهاي خود پرداختن را بي معني مي دانست حدود 12 بار عازم جبهه شد و در غالب عملياتها شرکت داشت از جمله در عمليات خيبر و در جريان تصرف جزيره مجنون عمليات بدر و والفجر 8 که شهر فاو آزاد گرديد در عمليات کربلاي 4 که تعداد زيادي از همرزمان او به شهادت رسيدند نيز شرکت داشت که از اين حمله جان سالم به در برد و به جهرم بازگشت . مدت زيادي طول نکشيد که يکي از بهترين دوستانش که هميشه در پايگاه هاي مقاومت خاتم النبين و منتتظر المهدي هميشه همراه و ياور يکديگر بودند به نام شهيد نبي الله صادقي در جبهه خرمشهر به شهادت رسيد . شهادت اين همسنگر عزيزش او را بسيار اندوهگين و در ادامه راهش مصمم تر نمود . ديگر تا نيمه هاي شب بر سر قبر دوستي که شب ها تا ديروقت با هم در بسيج فعاليت داشتند و به هم قول داده بودند که اگر يکي از آنها شهيد شد ديگري آنقدر نيز در جبهه بماند تا زماني که شربت شهادت را بنوشد . مي نشست و رازهاي نهانيش را با او مي گفت و از هجر او تاب و قرار نداشت . در جريان ختم نبي بود که با شهادت مجتبي صادقي آشنا شد و با او پيمان دوستي بست که اين دوستي نيز مدت زيادي به طول نينجاميد و حدود سه ماه بعد اين عزيز نيز در عمليات نصر 4 به شهادت رسيد. ديگر غدير جاي خود را در شهر و در ميان خانواده و دوستان نمي ديد او خانه و مأواي خود را در جبهه که يادگار همسنگران شهيدش بود مي دانست و مرتب مادر و خانواده را روحيه که يادگار همسنگران شهيدش بود مي دانست و مرتب مادر و خانواده را روحيه مي داد و سفارش به صبر و استقامت مي کرد . بارها به مادرش مي گفت که مادر اگر شهيد شدم صبر کن و استقامت داشته باش و چون آخرين فرزند خانواده و نيز داراي اخلاقي نيکو و حسنه بود مورد توجه و علاقه تمامي اقوام و خويشان و خانواده و دوستان بود و مسئله شهادت او برايشان بسيار گران و سنگين مي نمود در جريان عمليات کربلاي 10 نيز همچون گذشته در گردان ابوذر فعاليت داشت و مانند قبل با اين گردان هميشه پيروز در عمليات شرکت نمود و از فاتحان دلاور شهرهاي حلبچه ،خرمال، بياره و دو شهر ديگر که در اين عمليات آزاد گرديد ه بود و بعد از اين عمليات سالم به آغوش پر گرم خانواده بازگشت. شهيد علاقه فراواني به اعضاي خانواده خصوصاً مادرش داشت و به او احترام زيادي مي گذاشت و نيز سفارش زيادي نسبت به صله رحم مي کرد و خود نيز بسيار به اين مسئله پايبند بود بر روي مسئله نماز و روزه حساسيت زيادي نشان مي داد و هميشه از طرفداران جدي نماز جمعه و جماعت بود و اغلب با دوستانش در نماز جماعت امام زاده محمد حاضر مي شد و نماز را به همراه عموم به جا مي آورد. چهره اي شاد ، نگاهي با محبت، کلامي گرم ، قلبي فراخ ، و سينه اي وسيع تر داشت که رازهاي فراوان يک شهيد را در خود نهان کرده بود . بسيار کم رو و سر به زير ، متين و در عين حال مهربان و خوش برخورد و با وجود سن کم بسيار متخلق به اخلاق اسلامي و پايبند به اصول شرعيه اسلامي بود . در چهره اش عجيب نور شهادت به چشم مي خورد چندانکه کساني که او را نمي شناختند و براي اولين بار او را مي ديدند اغلب به دلشان واضح مي شد که اين هم از جمله نشان کرده هاست و از جمع گلچين هاي الهي است خصوصاً اين بار آخر که از جبهه آمده بود چهره اش بسيار بشاش و نوراني شده بود و به مادرش گفته بود : که مادر اين بار ديگر بر نمي گردم و حتماً شهيد خواهم شد . در خرداد ماه سال 67 همراه با کاروان عظيم حضرت محمد (ص) عازم جبهه هاي نبرد شد تا بار ديگر به فرياد هل من ناصر رهبرش خميني لبيک گويد و تا دم آخر در راه ياري حسين زمانه اش تلاش و جان فشاني کند و اين بار نيز با ياران ديگرش در گرد آن ابوذر در عمليات بيت المقدس 7 شرکت مي نمايد و بعد از ايثار و جانبازي هاي فراوان در حاليکه مي رود براي همرزمانش گلوله توپ بياورد عدف ترکش خمپاره هاي مزدوران آمريکا و شوروي قرار مي گيرد و ترکشي به ناحيه گردن او مي خورد و او عارفانه چون پرنده اي سبکبال در دل آسمان شهادت بال و پر مي گشايد و معراجي سرخ را در قلب ؟؟؟ آغاز مي کند . آري غدير مي رود و مي رود پرواز مي کند تا آنجا که در اوج آسمانها به رب حقيقي اش که رب الارباب است مي پيوندد و در جوار رحمت بيکران او بعد از سالها عطش و بي تابي آرامش و اطمينان مي يابد و مصداق حقيقي اين آيه را در مي يابد که : يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربک راضيه مرضيه فادخلي في عبادي و ادخلي جنتي . روانش شاد و راه سرخ حسيني اش مستدام باد .