بسم الله الرحمن الرحيم. زندگينامه شهيد بسيج محمد حسين نيک اختر
حسين در روز 19 آذرماه 1344 در جهرم و خانواده اي مذهبي و متوسط چشم به جهان گشود، او از همان اوان کودکي علاقه شديدي به نماز و احکام مذهبي داشت اما از ما پنهان مي کرد و ما هم احساس او را درک نمي کرديم که ببينيم چه کمبودي دارد فقط اين را مي دانستيم که هميشه براي ما و همسايگان فرزندي بسيار ساکت و باهوش بود و سن 7 سالگي وارد دبستان شد و دوران ابتدايي را با نمرات عالي به پايان برد. در اين دوران بود که حسين بطور کلي عوض شد و اصرار زياد در نماز خواندن و تلاوت قرآن داشت در سن ده سالگي بود که تلاوت قرآن و نماز را کاملاً فرا گرفت، پس از آن پا به دوران راهنمايي گذاشت از آن به بعد بود که غير از کتابهاي درسي و داستاني به سراغ کتابهاي پرمحتوا و پرمعني رفت در کتابهاي مذهبي بخصوص قرآن و نهج البلاغه پشتکار فراواني در يادگيري آن داشت و در دوران انقلاب در بيشتر تظاهرات شرکت داشت و شبها بر پشت بام بانک ا... اکبر را سر مي داد در موقع حمله به ژاندارمري به ياد دارم که حسين يک قوطي واکس آورده بود و پس از سخنان امام که بايد همه چيز را مردم به نيروهاي مردمي و کميته ها بسپارند آن واکس را برد و تحويل داد، حسين از همان اوان علاقه عجيبي به امام امت پيدا کرده بود و هميشه بر سر زبانش بود و اگر کسي توهيني به انقلاب مي کرد با تمام قاطعيت در جلوي او مي ايستاد. از خصوصيات اخلاقي حسين در خانه اين بود که هيچوقت صدايش را بلند نمي کرد و هميشه اطاعت کامل از ما داشت و اگر هم ما اشتباهي مي کرديم در پنهان سفارش مي کرد در بين بچه ها نمونه بود و هميشه خنده بر چهره نقش داشت و همچنين حساسيت عجيبي با دروغ و غيبت داشت هميشه از اين جلسات دوري مي جست و ما را سخت از اين دو سم مهلک سفارش و نهي مي کرد و هيچوقت به فکر ماد يات و جسم خود نبود. حسين سوم نظري را به پايان رساند در اين روزها حالت حسين عوض شده بود. و چهره او حالت ديگري داشت هر روز که مي گذشت او بيشتر تحت تأثير جو محيط قرار مي گرفت و بيشتر به فکر آخرت مي افتاد تا اينکه عشق جبهه به سرش افتاد و ما که مانع او مي شديم مي گفت من که يک عمر گناه کردم مي توانم جوابگوي خون شهدا باشم؟ آيا چيزي دارم که به درگاه خدا هديه کنم غير از جان ناقابلم. اولين باري که به جبهه رفت به ما اطلاعي نداد فقط اين را گفت که چند روزي به اردو خواهم رفت بعد از آموزش به جبهه رفت و مدت چهار ماه در پل کرخه براي بازرسي مشغول به کار بود بعد از اين مدت چند روزي به مرخصي آمد پس از اينکه مرخصي ايشان به پايان رسيد دوباره راهي سفر شد که ما مانع آن شديم و او مي گفت که وجود ما خيلي لازم است اسلام به امثال ما احتياج دارد ما به او گفتيم که لااقل ديپلم خود را بگير و بعد برو او در جواب مي گفت که ديپلم دنيوي بدرد نمي خورد و اصل مدرک و آخرت هست و به هر صورت براي دومين بار عازم سفر شد واي کاش مي دانستم که سفري که در پيش دارد و برگشتي در آن نيست که صورتش را بوسه باران کنيم، در نامه هايي که برايمان مي نوشت مي گفت که دعا به جان امام يادتان نرود دعا به جان رزمندگان و پيروزي نهايي آنها يادتان نرود آخرين نامه حسين در روز 23/4/62 بدست ما رسيد که آن نامه را در روز 14/4/62 نوشته بود و روز 24/4/62 بود که خبر شهادت او را به ما دادند آري حسين در مورخه 19/4/62 در جبهه زبيدات در خاک عراق به شهادت رسيده بود و به آرزويش نائل گرديد. يادش گرامي و راهش مستدام باد والسلام. خدايا، خدايا، تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار
بسم الله الرحمن الرحيم. محضر مبارك خانواده گرامى و محبوب خودم سلام عرض مى كنم. سلام گرم و صميمانه من را از فرسنگها راه، از روى كوهها، دشتها، بيابانها، و شهرها با صميمى ترين توصيف ها بپذيريد. اميدوارم كه در اين ماه مبارك شما بهتر و بيشتر تكليفتان را نسبت به خدا انجام دهيد، باشد كه باعث خشنودى خداوند كريم و بزرگ واقع شود. و اميدوارم كه حالتان نيز همواره خوب بوده تا بتوانيد به اسلام و قرآن خدمت نماييد. پدر و مادر و خواهر و برادران عزيز و مهربانم! الآن نزديك 12 روز است كه از شما جدا شده ام تا بتوانم به اسلام و قرآن و ميهن عزيزمان در راه خداى تبارك و تعالى خدمت نمايم. راستش را بخواهيد دلم براى شما خيلى تنگ شده است، اما انسان در اينجا خود را به خدا خيلى نزديكتر احساس مى كند. غرض از مزاحمت اين بود كه مى خواستم سلامتى خود را به شما اطلاع داده و همچنين از اوضاع و احوال شما نيز مطلع شوم. و لطفا جواب نامه را به آدرسى كه در پشت پاكت قيد شده است ارسال داريد. مطلب ديگر اينكه فعلا به ما مرخصى شهرستان و حتى شهر براى تلفن زدن را نمى دهند. زيرا ما در خط مقدم هستيم و فاصله ما تا شهر انديمشك بسيار زياد مى باشد، لذا اگر برايتان نمى توانم تلفن بزنم عذر مى خواهم، مطلب ديگر اينكه از لحاظ من هيچگونه ناراحتى نداشته باشيد، زيرا ما در منطقه كوهستانى مى باشيم و دشمن در زير پاى ما قرار داد و خطرى ما را تهديد نمى كند. و از شما تنها خواهشى كه دارم اين است كه برايم اشك نريزيد و اشك براى آخرت و قيامت بريزيد. زيرا همه ما بالاخره آخر خواهيم رفت، آنهم سوى او. ديگر بيشتر از اين مزاحم اوقات گرانبهاى شما نمى شوم و شما را به خداى بزرگ مى سپارم. اگر ابراهيم تلفن زد و يا سوال من را گرفت سلام او را برسانيد. ضمنا، نامه را به اعزام نيروى جهرم واقع در خيابان 17 شهريور ببريد ؟؟؟ بدستم برسد. باميد زيارت كربلا. محمدحسين نيك اختر. منتظر نامه شما هستم.