کنگره ملی شهدای استان فارس

جمعه 10 بهمن 1404
15:27
امامعلی بذرفکن

امامعلی بذرفکن

فرزند ولی

تاریخ تولد
1325/11/11
تاریخ شهادت
1357/05/28
محل شهادت
آبادان
محل تولد
داریون
بسم الله الرحمن الرحيم
زندگي نامه شهيد امام علي بذرافکن
وي در خانواده اي روستايي در سال 1325در روستاي داريون متولد شد ودوران کودکي وجواني را در همين روستا طي کرد ودر همان جا به تحصيلات ادامه داد ومدرک ششم قديم را پشت سرگذاشت وبعد از تحصيلات به کار کشاورزي مشغول بود تا اين که در سال 1344 از خانواده ما خواستگاري کردند وبا من ازدواج کردند واز آنجا که در روستا رسم بود که زود ازدواج کنند در سال 1349خداوند فرزند دختري به ما عطا کرد.وبعد از9ماه ايشان به خدمت مقدس سربازي رفتند وايشان بعد از دو سال از خدمت ترخيس شدند وباز به کار کشاورزي آمدند تا اين که فرزند ديگري خداوند به ما عطا کرد که ايشان اسم او يوسف گذاشتند وبعد از مدتي با نداشتن رونق کار کشاورزي ما به اتفاق خانواده مجبور به مهاجرت به شهر خرمشهر نزد عموي خود به کارگاه سنگ بري رفتيم وايشان در آن جا مشغول کار شدند وبعد از مدتي خداوند پسر ديگري به ما عطا کرد که اسم او را مسلم گذاشتيم.وبعد از مدتي کار به شهر ازنا در استان لرستان جهت کاردر معدن سنگ به آنجا رفتيم ودر آنجا خداوند دختر ديگري به ما داد وکار ما به خوبي پيش مي رفت تا اين که در سال 1357ايشان جهت قرارداد با کار خانه عمويش به آبادان رفت.ودر روز 28مرداد 1357 به اتفاق پسر عمويش به سينما رکس آبادان رفته بودند که در آنجا براثر حادثه آتش سوزي که در آنجا رخ داده بود ايشان به اتفاق پسر عموي خود به درجه رفيع شهادت نائل آمدند که بعد از سه روز به خانواده ما خبر دادند وما به اتفاق خانواده به آنجا رفتيم.روحش شاد ويادش گرامي باد
<br>
بسم الله الرحمن الرحيم
از زبان همسر شهيد:زماني که خداحافظي کرد رفت آبادان قرار شد که بعداز 15روز برگرده که15روز تمام شد ولي نيامد که ما زنگ زديم که ببينيم چه شده گفت:که 3يا4روز ديگر برمي گردم کاري پيش پام افتاده.که در آن زمان خونه عموش آبادان بودکه با پسر عموش که مجاهد دانشجو بود با هم رفته بودند سينما رکس آبادان براي تماشاي فيلم که ما با تماشاي تلويزيون متوجه شديم که سينما را آتش زدن که در همان وقت پسرش که 9سال داشت مي گفت که بابام داخل اون جا بوده گفتم نه عزيزم آبادان خيلي بزرگ حالا خدا مي دونه که بابات کجا باشه که فردا صبح از آبادان به ما زنگ زدند وگفتند که پدر بچه ها شهيد شده...خوابي که از شهيد ديدم،در خوابم آمد که سه تکه آهن به من دادوگفت از اين ها خيلي خوب نگهداري کن.والسلام