بسم رب الشهداء . زندگينامه شهيد بزرگوار حميد صابري . محل تولد : روستاي کوشک قاضي . تاريخ تولد : 5/1309 ، تاريخ شهادت : 10/2/61 . شغل مغازه دار . تاريخ تفحص و به خاک سپاري : 22/4/1361 مصادف با 21 ماه مبارک رمضان عمليات بيت المقدس در منطقه فکه . آري قلم بر روي کاغذ خواهر لغزيد و از تمام آن اثراتي بر جاي خواهد ماند که گوشه هايي از زندگي شخصي بس عزيز را براي ما بازگو کند تا آينده ساز مسلمانان جهان باشد هر چند قلم قاصر است و به قولي مثنوي هفتاد من کاغذ مي شود ، اما سرگذشت چنين عزيزاني براي تجليل از خون پاکشان نوشته مي شود . در تابستاني گرم و سوزان اوايل مرداد ماه سال 1309 در روستاي کوشک قاضي پدري به نام مشهور ملامحمدنبي قلبش در سينه اش مي تپد . انتظار تولد سومين فرزندش را مي کشد و در حاليکه سر از روي کتاب آسماني قرآن حميد و مجيد برنمي داشت و با خداي خود راز و نياز مي کرد . ناگاه خبر رسيد که خداوند به شما سپري عطا فرمود ، فرزند را حميد نام نهاد و از همان روز پيوند ناگسستني با خداي خود بست . حميد در خانواده اي معتقد به دين و با ايمان اما ساده و مستضعف پا به عرصه وجود گذاشت . پس از سپري نمودن دوران کودکي در سال 1315 قدم به مدرسه گذاشت که از همان ابتدا روي پاي خود بايستند . بلي چنين است زندگي مردان خدا کار و زحمت و مشقت اما لذت بخش و با صفا ، بالاخره در سال 1321 بعد از سپري نمودن دوران ابتدائي دست از تحصيل کشيد و خود را مهياي يک زندگي ساده و معنوي نمود . وي از دوران نوجواني ارادتي خاص به خاندان نبوت داشت و در همه حال خود را شيفته و دلباخته امام زمان مي دانست و ذاکر امام حسين ، تا اينکه درس هيجده سالگي به خدمت سربازي اعزام و بنا به گفته همقطارانش در فنون نظامي از بهترين سوارکاران به شمار مي رفت در همان زمان چون فردي معتقد به اسلام بود اکثرا با فرماندهان جبار به علت مسائل مذهبي درگيري پيدا مي کرد . اطاعت نکردن از دستورات تا به جاي فرماندهان باعث شد که دو دندان خود را از دست بدهد که اين نيز مقدر الهي بود که نشانه اي باشد براي روز شهادت و پيداکردن جنازه اش در صحراي گرم خوزستان . خلاصه در همان دوران سربازي بود که لقب ذاکر امام حسين به خود اختصاص داد و دائم در نوحه سرائي و تعزيه خوانيها شرکت مي کرد . علاقه سرشاري به امر ديني از خود نشان مي داد و بدان عشق مي ورزيد . پس از پايان خدمت سربازي جهت مشرف شدن به حرم اباعبدا... الحسين (ع) ثبت نام کرد ولي با مخالف حکومت وقت روبرو شد . شهيد حميد صابري در سال 1331 با يکي از نزديکان خود ( دخترعمو ) ازدواج کرد و سپس براي کسب مقامش عازم شيراز شد و در جوار حرم حضرت احمدبن موسي به مغازه داري پرداخت . پس از مدتي مريضي سخت و دشواري عارض او گرديد ، بطوري که تمام بستگان از وي قطع اميد کردند و دکترها نيز همينطور ، اما شهيد در همين حال دائم شفاي خود را از حضرت بقيه ا... خواستار و از ايشان استمداد مي طلبيد تا اينکه شبي حضرت حجة ابن الحسن را در خواب ملاقات مي کند و شفاي عاجل خود را از او مي گيرد و اما در همان شب آقا امام زمان نويد شهادت را به او مي دهد . پس از صحت کامل به اتفاق خانواده به زيارت حضرت رضا (ع) مشرف مي شود و در کنار مرقد ثامن الائمه به نوحه سرايي بدين عنوان مي پردازد . زير خنجر گفت شاه تشنه لب ، تشنه ام تشنه ، تن حسين چاک چاک ، چو برگ گل امشب است . گويا در همان زمان به نداي هل من ناصر ينصرني حسين (ع) لبيک مي گفت و خود را براي روز موعود آماده مي نمود نامبرده بارها به خدمت مراجع بزرگ تقليد از جمله مرحوم آيت اله بروجردي و آيت اله گلپايگاني و ساير مراجع رسيده بود که اين خود نشانه پيوند با روحانيت مي باشد . وظايف ديني خود را در مساجد از جمله مسجد جامع کوشک قاضي ، مسجد حوض ماهي ، مسجد شيرازيها ، مسجد شيخ آباد ، مسجد جامع فسا و پايگاه مقاومت فتح مسجد الزهرا را ادا مي نمود . در اين مورد سرپرست پايگاه با چشمي گريان اظهار مي داشت هر چند شهادت حق او بود وليکن پايگاه بي پدر شد و همواره از رهنمودهاي حجت الاسلام ارستجاني از همان اوايل زندگي بهره مند بود . بطوريکه امام جمعه موقت شهرمان در چندين مرحله از سخنرانيهاي خود ايشان را دوست 30 ساله خود قلمداد کرد و خود را صاحب عزا داشت و در سوگ او گريست . شهيد در ظهور انقلاب فعاليت چشمگيري داشت به اعلاميه هاي پي در پي امام امت پاسخ مثبت مي داد و در تمام راهپيمائيها و تظاهرات شرکت داشت . اکثر اوقات دست از کسب و کار مي کشيد و در جوار روحانيت آگاه جهت پيشبرد انقلاب به تبليغ مشغول مي شد . هنگام ورود امام به ايران شهيد با تني چند از دوستانش به اتفاق حجةالاسلام ارسنجاني به مدت يک ماه جهت استقبال و خيرمقدم گويي امام به قم رفتند . با آمدن امام به ايران و دادن پيام شهيد نيز گوش به فرامين ايشان مي دادند . مثلا زمانيکه امام (ره ) دستور فرمان جهاد دادند . جهاد کشاورزي و کمک به کشاورزان . من خاطره اي از آن زمان به ياد دارم که اين شهيد بزرگوار با ماشين خودش ما را سوار مي کرد با فرزندان خودش به طرف روستاي کنکان ـ باتيان کوشک قاضي و خيرآباد مي برد جهت درو گندم کشاورزان . و يا زمانيکه امام دستور نهضت سوادآموزي دادند من برادرزاده شهيد و يکي از فرزندان بزرگوار شهيد ضمن ديدن دوره آموزشي کوتاه مدت از طرف آموزش و پرورش که بعدا به شکل نهضت سوادآموزي برنامه ريزي شد . تقسيم شدند جهت آموزش در روستاي دهويه از توابع بخش رونيز ، همين شهيد بزرگوار جهت همکاري با اين امر مهم ما را به آن روستا برد و پس از آشنايي با افراد محل و اسکان ما در آنجا به فسا برگشت و مقداري وسايل مورد نيار برايمان آورد . يا با تشکيل حزب جمهوري اسلامي اکثر اوقات با ماشين خودش ما را به آنجا برد تا بتوانيم در فعاليتها شرکت کنيم و حتي از آن زمان نيز خاطره اي دارم که گاهي اوقات من و شوهرم مي رفتيم درب منزل عمويم ( شهيد حميد ) تا با فرزندش به حزب برويم و يا گاهي اوقات براي تفريح به بيرون برويم به محض اينکه سوار ماشين مي شديم ايشان با خنده رويي مي گفتند : برادر ، خواهر کجا برويم و بعد خودش مي گفت اين ماشين غير از راه حزب راه ديگري بلد نيست برود . اصطلاح خواهر و برادر که آن زمان افراد حزب خطاب به يکديگر مي گفتند و شهيد جهت مزاح و خنديدن و شاد کردن روحيه ما اين کلمه را تکرار مي کردند . زمان به تندي و برق آسا مي گذرد و بالاخره جنگ صدام افلقي به دستور آمريکاي جنايتکار به ميهن اسلامي ما آغاز شد و شهيد پيوسته فرزندان خود را به حضور در جبهه تشويق مي کرد و حضور خود در جبهه را نيز لازم و ضروري مي دانست لذا مادر و پدر خود را رها کرده و از همسر و فرزندش و ديگر رزمندگان در جبهه پيوست و در عمليات فتح المبين به اتفاق ديگر برادران قسمتي از خاک عزيز اسلام را از لوث مفسدين پاک کرد پس از اتمام مأموريت براي بار دوم عازم جبهه گرديد و به دوستان خود مي گويد که من فقط اين مدت که در جبهه بوده ام سهميه عمر خود مي دانم . سرانجام روز موعود فرا مي رسد همان روزيکه حضرت مهدي (عج) به او نويد شهادت را داده بود . 10/2/61 همزمان عمليات بيت المقدس مکان فکه .آري رسيد آن روزيکه محبوبش وعده کرده بود زير آفتاب سوزان کربلاي خوزستان در حاليکه صداي يا مهدي ادرکني از ل بان عزيزش برمي خواست تاب مقاومت را از دست داده بود چون سرورش حسين بن علي (ع) با جسمي مجروح و زباني تشنه به زير خاک گرم خوزستان به ملاء اعلي پيوست و همانطوريکه در نوحه هايش مي خواند زير خنجر گفت ، شاه تشنه لب ، تشنه ام تشنه ، تن حسين چاک چاک ، چو برگ گل امشب است . خودش نيز تشنه لب و با بدني چاک چاک دعوت حق را لبيک گفت و گوشت و پوست او با خام کربلاي ايران عجين گشته و استخوانيش نيز در گلزار شهداي فسا در جوار ديگر شهداي عزيز اين شهر و ديار به خاک سپرده شد . زيرا جسد مطهرش پس از 72 روز از شهادتش در روز 19 ماه مبارک رمضان در ماه تشنه لبان مشخص و در روز 21 ماه رمضان مصادف با شهادت مولاي متقيان به خاک سپرده شد . از ثمره زندگي اين شهيد بزرگوار 2 دختر و 6 پسر به جاي مانده بود که يکي از فرزندانش نيز به نام رحيم در سن 17 سالگي در سال 65 و در عمليات کربلاي 5 محل شلمچه به شهادت رسيد و به پدر بزرگوارش پيوست زيرا او نيز ادامه دهنده راهش بود و در غياب پدرش نوحه سرايي مي کرد و اکنون نيز يک نوار کاست از نوحه سرايي شهيد حميد و فرزندش شهيد رحيم به جا مانده است . درود خدا بر شما عاشقان دلباخته . و اما از خصوصيات اين شهيد بزرگوار حميد صابري يکي مردمداريش که زبانزد خاص و عام بود . مردي پيش سلام و براي کوچکترها احترام خاصي قايل بود . به همسر و فرزندان خويش علاقه اي سرشار داشت و نزد بستگان و آشنايان سمت سرپرستي عهده دار بود و واقعا حلال مشکلات بود . گفتم که شهيد براي کوچکترها به خصوص جوانان احترام خاصي قائل بود براي مثال : ايشان با هم سن و سالان خودش و يا بزرگترها به نماز و دعا مي پرداخت و افراد کوچکتر خودش از جمله جوانان فاميل را دور هم جمع مي کرد و روزهاي جمعه براي تفريح و سرگرمي بيرون مي برد و با آنها فوتبال بازي و يا داوري مي کرد که معمولا جايگاه ايشان براي فوتبال بالاتر از فرودگاه فسا مشهور به رودخانه غزکو بود . و اين درسي بود که جوانان فاميل از ايشان ياد گرفته بودند که در عين مذهبي بودن اهل تفريح و سرگرمي نيز بودند و به همين دليل در فراق اين شهيد بزرگوار همه جوانان فاميل احساس بي کسي مي کردند . از خصوصيات ديگر شهيد اينکه خيلي خوش مشرب و مهماندوست بودند . خاطره دومي که در اين مورد از شهيد دارم .اينکه براي ازدواج اولين فرزندشان که البته فقط براي مراسم عقد حضور داشتند و بعد به شهادت رسيدند بعد از مراسم عقد ، مراسم پاگشا داشتند و مي خواستند عروسشان را به منزل دعوت کنند . يادم هست که شهيد بزرگوار تمام فاميل که حداقل 100 نفر داشتند دعوت کرد و با کرايه کردن چند ماشين همه را جهت صرف ناهار به امامزاده اسماعيل و بعد هم ميان جنگل برد و در همانجا نيز نماز و دعايش به جا و فوتبال با جوانان نيز به جاي خودش بود و من آنقدر از حرکات آن روز عمويم لذت بردم که با وجود گذشت چندين سال اما هنوز خاطره آن روز در ذهنم مجسم است و اما خانواده محترم وي نيز به دليل همين مهمان نوازي عمومي و به بهانه سالروز شهادت وي هر سال در تاريخ 21 ماه مبارک رمضان همه اقوام را در منزل يکي از فرزندانش به نام محمود که ايشان نيز از جانبازان جنگ تحميلي مي باشند دعوت کرده و بعد از صرف افطار مراسم دعا برگزار مي شود به يادبود آن شهيد بزرگوار و فرزندش رحيم . از خصوصيات ديگر شهيد دلسوزي و دل رحيمي شهيد و يا به تعبيري که قبلا گفتم حلال مشکلات بود و سومين خاطره من از شهيد در اين مورد است . به ياد دارم سال 1355 برادر کوچکم به نام جلال سخت مريض شد و پدرم به دليل اينکه کارگر نانوايي کارخانه قند بود نمي توانست به او برسد و دکترها نيز گفته بودند اين کودک دچار بيماري ؟؟؟ باقله اي شده و از دست ما کاري ساخته نيست . چون دير شد و بايد سريع او را به بيمارستان شيراز منتقل کنيد و خودمان هم اورژانس نداريم . يادم هست مادرم فورا پيش عمويم شهيد حميد رفت و جريان را برايش گفت و ايشان بدون فوت وقت خيلي سريع او را به شيراز بدند و بعد از مداوا و بهبودي او را به فسا برگرداند و اکنون برادرم که مهندس شرکت نفت مي باشد زندگي خودش را در مرحله اول خداوند و بعد مديون همين شهيد بزرگوار مي داند . خاطره چهارم من که در مورد احترام گذاري شهيد به اقوام و خويشان مي باشد اين بود که سال 55 يا 56 بود ايشان با خانواده و چند نفر از اقوام مي خواستند به مشهد مقدس بروند جهت خداحافظي به منزل ما آمدند در حين خداحافظي سوال کردند که آيا همه شما ( 9 نفر اعضاي خانواده بوديم ) به مشهد مقدس رفته ايد ؟ مادرم گفت يکي از دخترانم به مشهد نرفته و بقيه رفته اند . شهيد رو کرد به خواهرم و گفت سريع وسايلت را آماده کن تا فردا صبح زود بيايم و تو را با خودمان همراه ببرم . خواهرم از اين موضوع خيلي خوشحال شد و با آنها به مشهد رفت و برگشت و مي گفت در طول مدت مسافرت با من مثل بقيه فرزندانش رفتار مي کرد . پنجمين خاطره من از شهيد بزرگوار در رابطه با صله رحم و عيادت و سرکشي از بيماران طايفه بود . يادم هست سال 1360 شوهرم ( داماد برادر شهيد ) عمل پا انجام داده بود و در بيمارستان نمازي بستري بود و شهيد که خيلي به ايشان علاقه داشت مرتب به شيراز مي آمد و از شوهرم عيادت مي کرد و حتي زمانيکه مي خواست از بيمارستان مرخص شود با توجه به اينکه همين خودم برادر شتم و هم شوهرم 5 برادر داشت اما عمويم با ماشين خودش و به همراه يکي از فرزندانش که رانندگي مي کرد آمدند بيمارستان و ما را مرخص کردند و بعد هم داخل شهر شيراز گشتند و داروي شوهرم را پيدا کردند و بعد به فسا برگشتيم . اگر اين شهيد بزرگوار مي فهميد کسي از افراد فاميل بيمار هست حتما به او سر مي زند و او را تنها نمي گذاشت . و اين احترام گذاري عمويم آن قدر براي شوهرم اهميت داشت و با توجه به اينکه فقط براي دو سال 59 و 61 عمويم را مي شناخت اما آن قدر کرامت و بزرگواري از ايشان ديده بود که هنوز بعد از گذشت 22 سال از شهادتش ، شوهرم اظهار مي دارد که هيچوقت چهره او از جلوي من محو نمي شود و هر روز برايش قرآن مي خوانم حتي اگر شده يک آيه و در هنگام مشکلات براي خودم يا اقوام و خويشان به ياد او مي افتم و جهت حل مشکلات به آنها کمک مي کنم . شهيد با توجه به داشتن شغل و همسر و 8 فرزند اما همانند يک مومن و مسلمان واقعي با الگو گرفتن از حضرت علي (ع) به همه کارهايش از جمله نماز جماعت ـ دعا ـ صله رحم ـ نيکي به پدر و مادر ـ تفريحات سالم ـ عيادت و سرکشي از بيماران و همه فعاليتهاي مذهبي و اجتماعي خود رسيدگي مي کرد و همه را به موقع انجام مي داد . شهيد در رابطه با شغلش ( مغازه دوچرخه فروشي ) خيلي با انصاف بود و اين مطلب را اکثر افراد اين شهر که آن زمان از شهيد دوچرخه خريداري کرده اند يادآور مي شوند که شهيد خيلي با انصاف بود دوچرخه را به طور اقساط و با قيمت مناسب و بدون بهره و سود مي فروخت و حتي جهت تعمير بعضي مواقع از افرادي که مستمند بودند بابت تعمير پولي نمي گرفت و خلاصه در کارکاسب با مراجعين خوش اخلاق و خوش رفتار و بشاش بود . شهيد مادرش را خيلي دوست مي داشت و مادرش نيز بالعکس و شهيد هميشه به مادرش مي گفت انشاءا... که من داغ شما را نبينم و مادرش نيز همين مطلب را اشاره مي کرد . خيلي عجيب از آنجائيکه هر دو نيتشان خيلي پاک بود بالاخره داغ يکديگر را نديدند . به اين طريق که عمويم براي بار دوم به جبهه رفت و مادربزرگم مقداري کسالت داشت ، عمويم که به جبهه رفت يکماه بعد مادربزرگم فوت کرد و اين خبر به عمويم نرسيد و حدود کمتر از يکماه بعد نيز عمويم به شهادت رسيد و آن موقع ديگر مادبزرگم زنده نبود تا داغ فرزند عزيزش را ببيند و خلاصه خواست خداوند با آنها يار بود تا آن دو عزيز داغ يکديگر را نبينند . روحش شاد و راهش پررهرو باد .