بسم الله الرحمن الرحيم
برادر شهيد محمدرضا عابدپور که در سال 1342چشم به جهان
گشود..در ادريبهشت ماه سال 1361نيز به مقام والاي شهادت رسيد .برادر شهيد محمد رضا عابدپور فرزند محمد ابراهيم پور ؟؟؟زراعت کار که تا به هنگام شهادت نيز ؟؟؟زندگک ي مي کردند و خانواده اي نيز تشکيل نداده بودند .و در خانه پدري زندگي مي کردند و فزرند پنجم خانواده نيز مي باشند و فرزند آخر پسر خانواده مي باشد .و محمد رضا پسري با قدبلند و صورتي سيفيد و موهايي خرمايي و چمشان سبز و از نظر اخلاقي زبان زد خاص و عام بود هميشه عادت داشت که در هر کاري خانواده و براي به دست آوردن در آمد روزانه به پدرش نيز کمک مي کرد. و در امور کشاورزي نيز پدرش را ياري مي کرد قبل از اين که تکليف برسد واجبات را به خوبي انجام مي داد وقتي که بزرگتر شد و16ساله شد شبي نبود که نماز شب را نخواند و به رختخواب نيز برود و هميشه دوست داشت نمازي را که مي خواند به جماعت بخواند آن را در مسجد جامع زاهد شهر به جاي آورد .و روحانيون که به اين محله تشريف مي آوردند و جا و مکاني نداشتند به آن ها جا و مکان مي داد و اگر چه خانه کوچک و محقري داشتند. باز آن ها را در جمع خود مي پذيرفتد و گر چه مقدار غذاي خانه شان که بود از مختصر غذاي خود دريغ مي کرد و آن را به ميهمانش نيز بدون تعارف مي داد.ايشان تحصيلات خود را در مقطع متوسطه در دبيرستان فسا ادامه دادند و ديپلم تجربي خود را از آن نيز اخذ کردند که در طول تحصيل نيز فعالتي هاي ويژه اي را در زمينه انقلاب انجام دادند که يککي دو بار هم تحت تعقيب ماموران دولت قرار رفتنذ ولي با تلاش آن نيز نجات پيدا کردند .و در منطقه اي که ايشان زندگي مي کردند مانند جاهاي ديگر قشرهاي مختلف مردم وجود داشتند و در اين ميان محمد رضا نيز با دوستان خود تشکيل يک اکيپ را داده بودند که در جهت حفظ ارزش هاي انقلاب و اسلام کوشش مي کردند و به تشکيل پايگاه مقاومت نيز شدند .که حدود يک سال بعد در ماه محرم در شب هشتم محرم قرار بود توسط افراد ضد انقلاب به پايگاه حمله شود آنان به دليل وجود باند اطلاعاتي آن ها در منطقه شان توطئه آن ها خنثي شد و آن ها توانستند با هوشياري کامل و خونسردي و آرامش بدون استفاده از سلاح گرم بر آن ها پيروز شوند که در اين حمله نيز دستش جراحت برداشت ولي او اصلا علت اتفاق ماجرا را به خانواده اش حتي مادرش نگفت و از جمله دوستان ايشان که همکاري لازم را با او داشتند مي توان عالي رضا سرافراز ،حاج آقا اميري، عباس پور ،اصغر پور و جعفري اميري را نام برد .تا اين که وقتي امام فرمان تشکيل بسيج را دادند. عضو بسيج پايگاه شد و منتظر بود نيز هر چه زودتر تحصيلاتش به پايان رسد و براي آموزش و اعزام به جبهه آماده شود تا اين که در سال 59 يا 60بود که تحصيلاتش را به پايان رساند و بعد از ديدن آموزش روانه جبهه شد و در حدود 4بار به جبهه رفت و برگشت .که در برگشت اول من و برادرش براي او گوسفندي قرباني کرديم .و او گفت مرا خجالت مي دهيد گفتم که نه انشاء الله ؟؟؟پيروز شود و من بتوانم نذرم را ادا کنم .او عادت داشت در نيمه هاي شب که بيشتر مردم به خواب رفته اند نيز به راز و نياز با خداوند مي پرداخت و هق هق گريه و ناله هايش و دعاهايش سکوت سرد اتاقش را در هم مي شکست . و او از خداوند مي خواست که خداوند اين سعادت را نصيب او کند که بتواند به شهادت برسد .در شب اول عيد نوروز وقتي که امام و بني صدر براي عرض تبريک آمدند يکي از اعضاي خانواده گفت بنازم به اين رئيس جمهور که او در جواب گفت که نه اشتباه نکنيد او به رزمندگان خيانت مي کند و به رزمندگان مي گويد شما به جلو برويد و من از پشت شما را تقويت مي کنم ولي وقتي رزمندگان به جلو مي رفتند پشت آن ها را خالي مي کرد و باعث شهادت بيشتر رزمندگان و از بين رفتن آن ها مي شد .من يک بار به او پيشنهاد زن گرفتن دادم و او گفت من زني دارم خوشکل و رعنا گفتم کجايي هست گفت من آرپي چي دارم که تا قلب دشمن را هدف مي گيرم و تا آرپي چي بر دوشم است زن نمي خواهم چون بدين وسيله از ناموسم با اين آن نگهداري مي کنم .و او ناراحت بود از اين که به شهادت نمي رسيد ولي مادر او را نيز دلداري مي داد و مي گفت تو بايد فعلا از مملکت دفاع کني تا به هدفت برسي. دوستانش تعريف مي کردند که حتي در جبهه از نماز شبش غافل نمي شد و از ترکش هاي تفنگ هاي دشمن هراسي نداشت و معتقد بود تا خدا نخواهد برگي از درخت نمي افتد .او ديداري را با امام (ره) ئنيز داشتند که از اين ديدار بسيار خوشحال و خشنود بودند و از خانواده مي خواستند نکند کاري کنند که دل پير جماران را به درد بياورند .و يک بار هم در منطقه فکه در سال 13561نيز در هنگام پيشروي به سوي سپاه دشمن نيز به آروزي خود رسيد و توانست به فيض رفيع شهادت نائل شود .تا اين که بعد از 3روز که به شهادت رسيده بود به خاک رفت و علت اين تاخير آن بود که جنازه او به زاهدان سيستان و بلوچستان رفته بود و بعد برگشت خورده بود .آن شب بهاري هنگامي که درختان شکوفه هاي سفيد خود به طبيعت لبخند مي زدند و طبيعت زندگي دوباره خود را آغاز کرده بود. مادرم از آن حادثه با خبر شد و تکبير را سر داد و خداوند را سپاس گفت که آرزويش فرزندش مستجاب نموده است .خوشا آنان که دار فاني را وداع گفتند و رفتند .روحش شاد و يادش گرامي باد.