بسم الله الرحمن الرحيم
زندگي نامه شهيد اسماعيل ارسال
شهيد اسماعيل ارسال در سال 1337 عيد قربان در شهرستان کازرون ديده به جهان گشود.او يک فردي بود که از کودکي تا سن ؟؟؟ خيلي مهربان بود و هميشه سعي مي کرد که به مردم نيکي کند و به پدرومادر خود احترام فراوان داشت و همه او را دوست مي داشتند و از دست و زبان او راضي بودند و به کساني که از نظر مالي ضعيف بودند کمک مي کرد در کارهاي خير شرکت مي کرد و به بازي فوتبال علاقه فراوان داشت او کلاس دوم راهنمايي بود لذا چون پدر نامبرده خرج روزمره خود را به کفاف زندگي نمي رسيد وي مجبور شد که مدرسه را ترک نمايد و خود را مشغول کار کردن نمود تا اين که به کمک پدر خود معاش زندگي را تامين کند فعاليت هاي شهيد قبل از انقلاب و بعد از انقلاب فعاليت شهيد اين بود که در تمام تظاهرات ها شرکت مي کرد و به مردم مي گفت بيائيد و تظاهرات کنيد و حتي به روستاها مي رفت و مردم را به تظاهرات کردن دعوت مي کرد شهيد هنگامي که در کازرون حکومت نظامي برقرار شد او و دوستانش شب ها به پشت بام ها مي رفت و نداي الله اکبر سر مي داد در کوچه و خيابان ها و در محل و مغازه ها شب هاي دور موقع اطلاعيه امام را با همکاري برادران پخش مي کرد حتي به شهرستان ها هم مي برد يک شب که در هنگام فعاليت بود او را دستگير کردند و مي خواستند او را تحويل ساواک بدهند که يک دفعه صداي او را شنيديم و به دنبال او رفتيم و حتي او را در جلوي پدرش شکنجه مي دادند تا توانستيم با مشتي او را آزاد کنيم بارها هم در تظاهرات به او تيراندازي کردند ولي با هوشياري خود و به قدرت خدا توانست جلوي گلوله هاي دژخيمان پهلوي مقاومت نمايد به مردم مي گفت ما بايد نيروي ايمان داشته باشيم و وحدت کلمه را حفظ کنيم تا بتوانيم اين حکومت فاشيست را از بين ببريم او بعد از انقلاب که پيروز شد در مساجد شب ها نگهباني مي داد و بعد از اين که امام آمد او به خدمت زير پرچم اسلام رفت و حتي دوستانش را دعوت کرد که بيائيد در اين موقع حساس خدمت کنيد شهيد حتي در دوران حکومت پهلوي به دنبال او آمدند ولي او قبول نکرد و روي دفترچه آماده به خدمت برايش آماده کرده بودند مهر غيبت زدند ولي او هيچ اعتنائي نکرد تا موقعي که امام آمد و خودش را به حوزه نظام وظيفه معرفي نمود و بعد او را به شهر عجب شير بردند و آموزشي را در آن جا به پايان رسانيد و بعد از اين که تقسيم شدند به کردستان اعزام شد و بعد از مدتي که در سنندج مستقر شد و چون از رانندگي آشنائي داشت داوطلب شد که رانندگي را به عهده بگيرد در هنگامي که يگاني از ارتش سنندج در سردشت ماموريت داشت که ضد انقلاب را پاکسازي کند وي چون شهامت اسلامي داشت ماموريت مهمات به بار مي کرد و از پادگان سنندج به سردشت به عهده گرفت حتي چندين بار بين راه به او حمله مي شود ولي دست از مبارزه خويش نمي کشد دوستانش به او گفته بودند که آخر خودت را در راه سنندج و سردشت از بين مي بري و به آنها گفته بود که شهيد شدن شعار ماست و مرتب به ماموريت خود ادامه مي داد و چندين بار به او نيراندازي کردند و به ماشين او خسارتي وارد شد و هنگام برگشتن از ماموريت باز به او حمله کردند که فرمانده آن هم همراه او بود طوري با دشمن برخورد کردن که دشمن پا به فرار گذاشت و بعد از چهار ماه که در سردشت بانه به پاکسازي تمام کرده بودن و مي خواستند به مرخصي بيايند در بين راه سردشت و بانه به آنها حمله مي شود و بعد از چند ساعت درگيري به درجه رفيع شهادت نائل مي گردد. روحش شاد ويادش گرامي باد