کنگره ملی شهدای استان فارس

جمعه 27 شهریور 1405
09:47
ابراهیم صالحی

ابراهیم صالحی ( رشادت در:جنگ تحمیلی اول (دفاع مقدس))

فرزند منصور

تاریخ تولد
1351/06/01
تاریخ شهادت
1365/10/04
محل شهادت
شلمچه
محل تولد
خوزستان - آبادان - آبادان
وضعیت تأهل
مجرد
مسئولیت
رزمنده
بسمه تعالي
متن زندگي نامه شهيد ابراهيم صالحي ؛ شهيد ابراهيم صالحي از پدري به نام منصور و مادري به نام فاطمه در خانواده اي متدين و مذهبي در آبادان در شهريور ماه سال 1351 متولد شد او فرزند سوم خانواده بود .شهيد شش ماهه بود که خانواده به کازرون هجرت کردند زيرا پدرشان اهل کازرون بود و چون به شغل رانندگي مشغول بودند و برايشان فرقي نداشت که کجا زندگي کنند ترجيح دادند که به زادگاه مادريشان برگردند .البته مادر ايشان خانه دار و از اهالي آبادان بودند . ايشان سواد کافي نداشتند 6 کلاس بيشتر درس نخواهنده بودند با وجود اين همه همت و تلاش خود را براي تربيت درست بر اساس دين مبين اسلام و آداب برتر اسلامي گمارده بودن . ابراهيم در سن شش سالگي براي کسب علم و دانش و طي کردن پله اي ترقي دانش وارد مدرسه ابتدائي گلبن کازرون شد بسيار به درس و مدرسه علاقه زيادي داشت و دوستان زيادي نيز داشتند و از همان کودکي داراي منش و اخلاق پسنديده بود که همه را به خود مجذوب مي کرد و چه در فاميل و چه در مدرسه و چه در محله همه او را دوست داشتند و هيچ گاه در طول عمر کوتاه خود باعث رنجش و آزار ديگران نشد . هميشه پس از تمام شدن ساعات مدرسه به مسجد محله مي رفتند و ساعتها در آنجا به مطالعه ، عبادت ، گفتگو هاي مفيد مي پرداخت. به همين دليل يک روز که دير به خانه رفته بودن .مادرشان با ناراحتي به ايشان گفتند که چرا تمام وقت خود را در مسجد مي گذرانيد و ابراهيم در جواب مادرش مي گويد: مادر من علاوه بر انجام دادن تکاليفم در آنجا با اصول و احکام دين و عقايد اسلامي بيشتر آشنا مي شوم که ارزش آنها در زندگيم کمتر از درس و دانش نيست و اين حرف او با سن کمش براي مادر ايشان بسيار عجيب بود و مدت زيادي مردم محله به اذان گفتن ايشان در بلندگوي مسجد عادت کرده بودند و مي توان گفت که در پايگاه مسجد محله شان و به وجود آوردن آن نقش بسزاي داشت .پس از گذراندن دوران ابتدائي با موفقيت وارد مقطع راهنمائي شدند و آن دوران را در مدرسه راهنمائي قدسي گذراند و توانست کلاس سوم را به همين منوال ادامه دهد و بعد از اين بود که به مادرش گفتند که من مي خواهم به جبهه بروم مادرشان در جواب مي گويد تو هنوز چه از نظر جثه و هيکل و چه از نظر عقلي در شرايطي نيستي که بتواني به جبهه بروي ، تو در پايگاه مسجد بمان آنجا هم همانند جبهه است .شهيد بعد از شنيدن اين حرفها چيزي نمي گويد و تا دو روز نيز به خانه باز نمي گردد . مادرشان فکر مي کنند که مطابق معمول در مسجد و پايگاه است احتمالا شبها را نگهباني مي دادند و تنها چيزي که موقع ترک خانه به مادر گفته بود اين است که اگر من به جبهه رفتم و شهيد شدم برايم گريه نکنيد براي امام حسين عليه السلام گريه کنيد .مادرش به مسجد مي رود و از دوستان ابراهيم سراغش را مي گيرد و آنها مي گويند مگر شما نمي دانيد که ابراهيم به جبهه رفته است، مادرش شناسنامه اش را به بسيج مي برد تا ببيند اسم ابراهيم در آنجا هست يا نه ، در آن جا کپي شناسنامه به او نشان مي دهند و مي گويند که به جبهه اعزام شده است ، ولي با مقايسه کپي شناسنامه و اصل آن متوجه مي شوند که آن سه سال بزرگتر کرده است و پس از 15 روز که مي گذرد از بنياد شهيد نامه اي به درب منزل آنها مي برند که در آن نوشته بودن شهيد مفقودالاثر ،شهيد در کربلاي 4 در تاريخ 4/10/1365مفقودالاثر مي شود . هنوز هم پيکر ايشان را نياوردهاند ، آقاي حسيني پيش نماز مسجدشان مي گويند که با چهره اي بشاش و نوراني لباس غواصي پوشيده و سوار بر قايق مي شوند و اينگونه بود که به لقاء الله پيوسته و هنوز هم برنگشته است . والسلام
QR Code

برای مشاهده این صفحه QR کد را اسکن کنید