بسم رب الشهداء : آنان که ره عشق گزيدند همه - در محفل عشق آرميدند همه - رفتند رسيدند به منزل گه عشق - با دوست به ملاقات نشستند همه ان الله اشتري من المومنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه يقاتلون في سبيل الله فيقتلون و يقتلون شهيد حسينيان همه يکي از مجاهدان في سبيل الله بود که در اين عمر کوتاه اما پربرکتش جز مجاهدت و مبارزه در راه خدا دريغ ننمود و سرانجام به عشق عظيمتش که شهد گواراي شهادت و رسيدن به لقاء الله بود دست يافت شهيد حسينيان در سال 1343 در يک خانواده فقير اما مذهبي ديده به جهان گشود او در زندگي از هوش سرشار و رشد غير منتظره اي برخوردار بود در سال 1349 پا به دبستان نهاد و در سن هفت سالگي نماز خواندن را شروع کرد و در سال 1355 با راهنمائي هاي برادرش که در حوزه علميه قم تحصيل مي کند پا به صحنه مبارزات سياسي مذهبي گذاشت در سال 1357 هم گام با ملت قهرمان ايران فعاليت هاي چشم گيري را شروع کرد و اولين پرچم مبارزات صغاد با دست او ساخته شد که در روي آن نوشته بود . اکنون که ديده هيچ نبيند به غير ظلم بايد زجان گذشت که از اين زندگي چه سود اکثر شب هاي آن سال در کوچه ها و خيابان ها مشغول شعار نوشتن بود و روزها يا به تظاهرات مي رفت يا به صحرا مي رفت و مي گفت مي خواهم خود را براي جنگ با آمريکا آماده سازم و هرگز غذايي با خود نمي برد و با علف هاي صحرا مدارا مي کرد و هميشه خود را با کارد يا چماقي که خود ساخته بود مسلح مي کرد و سرانجام بعد از پيروزي انقلاب دست از مبارزه با دشمنان دين و انقلاب برنداشت و با آن ها مبارزه مي کرد در جريان ؟ بني صدر همه نقش بسيار فعال و افشاگرانه اي داشت او در زندگي به کارهاي هنري و فرهنگي و صنعتي بسيار علاقه داشت به طوري که خود يادداشت کرده بود در عرض شش سال تعداد 700 کتاب مطالعه کرده بود و در قصه نويسي و شعر نويسي ماهر بود به کارهاي صنعتي بسيار وارد بود و علاقمند بود از جمله يک تفنگ با دست خود ساخته بود که هنوز موجود است از سال 1359 تا سال 60 در کتابخانه شهيد مطهري صغاد فعاليت مي کرد و عضو انجمن اسلامي آن بود و از وقتي که امام فرمان بسيج را صادر کرد و با تخصص بسيج در صغاد وارد بسيج شد و تا آخرين روزهاي حيات عضو آن بود سرانجام در شهريور سال 60 با شوقي خواست وارد سپاه پاسداران آباده گرديد و بعد از مدتي و بعد از مدتي به پيشنهاد سپاه براي ادامه تحصيل به صغاد بازگشت اما تاب ماندن را نداشت هميشه منتظر لحظه اي بود که تحصيلش تمام شود و دوباره وارد سپاه شود اما اين انتظار هم طولي نکشيد که لحظه موعد فرا رسيد و به نداي حسين زمان پاسخ داد و همراه با برادران ديگر عازم شيراز شدند و بعد از ديدن دوره هاي رزمي به شهر خود بازگشتند اما اين بار از قبل بيشتر بي تابي مي کرد که گوئي کبوتر جانش دگر تاب ماندن در قفس تنش را نداشت و هر لحظه اي مي خواست پرواز کند او به لباس سپاه علاقه خواستي داشت او آرم سپاه را آرم شهادت و لباس پاسدار را کفن شهيد مي دانست و آرزوي مي کرد که در هر جا که شهيد شود با لباس پاسداري و بي کفن به خاک برود خداي بزرگ هم به خواست او عينيت داد و همان طور که او آرزو مي کرد همان طور شد يک روز خوشحال و خندان آمد و گفت خواهرم مي خواهيم فردا به جبهه برويم لباس هايم را آماده کن تنها چيزهائي که برايم مي گذاري اول عکس امام را در شناسنامه ام جاي بده و يک کتاب سرود برايم بگذار و يک لباس سفيد وقتي مادرش گفت برو ترا به دست خدا مي سپارم اما دلم مي خواست درسش را تمام کند بعد هر کجا که مي خواستي بروي گفت مادر اگر حج گردن کسي کسي باشد مي تواند به وقت ديگري بگذارد فرداي آن روز عازم جبهه شدند و بعد از چند روز از اهواز نامه داد و خانواده خود را براي شهادت خود آماده مي کرد و بعد از چند روز ديگر از جبهه بستان نامه ديگري داد و گفته بود که دعا کنيد که قبل از پيروزي شهيد شوم او چون عاشق خدا بود خدا هم عاشق او گرديد و از لطف خود دريغ نکرد و در بامداد روز سيزدهم آذر ماه در حالي که هيجده بهار از عمر پربرکتش نمي گذشت ديدار حق را لبيک گفت و به لقاء الله پيوست روحش شاد و راهش پر رهرو باد .