بسم رب الشهداء و الصديقين
شهيد علي ناز شريعتي فرزند محمد علي در تاريخ 1332 در خانواده اي مستضعف و عشايري در دل کوه و در دشت چشم به جهان گشود تولد او در سياه چادر و در دل کوه و دَمن تصادفي نبود ، خداي او جل و اعلاء مي خواست که با تولد اين نوزاد در دل دشت و دَمن روحش را با دشتي از صفا و جسمش را با سختي صخره ها و کوهها مقاوم روزهاي زندگي سخت آينده اش سازد او تا سن 5 سالگي با تماشاي دشت و تنفس در دل طبيعت با سختي و استواري و مشکلات خو مي گيرد او و پدر و مادرش از آينده درخشان او مطلع نيستند که روزي اين نوزاد پرورش يافته در دل کوه به جنگ شياطين انسي خواهد رفت و با شهادت خويش در آزادي و آزادگي و شجاعت و شهامت و تحول خواهيد آفريد ، شهيد عليناز در 5 ساله نشده بود که پدر و مادرش را با هم از دست مي دهد و اين هم مشيت خداست که در دل کوه پرورش يابد و درد و رنج يتيمي را هم بکشد تا چون پيامبرش يتيم گردد و تحت کفالت و تربيت تنها برادرش قرار گيرد .در سال 1332 شهر دبيران مدرسه دوليت نداشت و يا اگر هم داشت در دسترس او نبود لذا به مکتب خانه مي رود تا ضمن فراگيري اصول و فروع دين به صورت مکتبي و حوزوي با دين خدا و اسلام محمدي آشنا گردد او 4 يا 5 سال در مکتب خانه برفراگيري قرآن و فراگيري و ختم عم يتسائلون که رسم مکتب خانه بود به يادگير تجويد و ختم قرآن مجيد پرداخت او که در مضيقه سخت اقتصادي بود مجبور به ترک مکتب خانه مي شود و در سن هفده يا هجده سالگي راهي امارات مي شود و بعد از 6 ماه بر مي گردد و دوباره به کويت مي رود و بعد از شش ماه به شهر و ديارش بر مي گردد او اينک جواني است درس خوانده و آماده ازدواج در سن 19 ساگي با دختر عمويش ازدواج مي کند که ثمره اين ازدواج دو پسر به نام هاي عزيز اله و روح اله مي شود که روح اله فرزند دومش بعد از شهادتش در عمليات والفجر دو حاج عمران متولد مي شود و اما زندگي اجتماعي و سياسي او در هشت سال دفاع مقدس او که روحي متحورانه و خدايي داشت و در عين دل نازکي در کوه و دشت با دردها و رنج ها و مصيبت ها رفيق و شفيق بود و در تظاهرات سال 1357 همراه با شهداي زنده اي که امروز پاسدار ، جانباز و يا در صف شهدا آرميده اند .اولين تظاهرات را در مهرماه 1357 با کمک دوستانش به راه انداخت و جز محدود کساني بود که در صف اول تظاهرات کنندگان مرگ بر شاه مي گفت و در شروع جنگ تحميلي قبل از رمضان 1361 به عنوان بسيج همراه با ديگر همرزمانش علي شريعتي دبير آموزش و پرورش و عباس شريعتي پاسدار و براي ديدن آموزش نظامي و گذراندن معلومات نظامي به پادگان شهيد آيت اله دستغيب منطقه 9 کازرون اعزام شد اما با اينکه از نظر روحي از اعتماد به نفس فوق العاده برخوردار بود از نظر جسمي نير مستوجب تعريف و تمجيد است . که متولدي ديگر را مي طلبد و با روحي قوي و جسمي آماده و ورزيده اولين بار از دبيران به داراب يک هفته در داراب و سپس به پادگان فسا حدود ده روز و آنگاه به پادگان آموزش نظامي شهيد دستغيب کازرون رفت و يک ماه رمضان را در تابستان گرم کازرون از 1/4/1361 الي 30/4/1361 در حال روزه آموزش هاي لازم را طي کرد و سپس بعد از 4 روز مرخصي به شلمچه اعزام شد و سه ماه در شلمچه و سوسنگرد و هويزه در خط مقدم آر پي جي زن بود و او در اين اعزام چهارماه و نيم بسيجي بود که پس از اتمام ماموريت و برگشت موقتش به روستا به خدمات فرهنگي پرداخت او با روحي بزرگ و بزرگوارش بزرگترين اختلافات عشيره اي بين اهالي روستا که چند زباني و چند طايفه اي اند را به صلحي پايدار مبدل نمود و سپس به تاسيس اولين پايگاه مقاومت براي اعزام نيروي منظم و تبيغات فرهنگي با کمک دوستانش پرداخت و دراين ميان با علاقه اي که به سبرپوشان پسادار داشت او را واداشت که پاسدار وظيفه باشد و آدم "استصعم من قوه" را بر سينه بزند .او بعد از اينکه پاسدار وظيفه شد و درصف سبرپوشان سپاه قرار گرفت تمام هم و غم خويش را در دفاع مقدس به کار برد او با اينکه سواد مکتبي داشت و واحدهاي دانشگاهي را پاس نکرده بود در درک دين و فهم ولايت فقيه و فلسفه گري 75 روزه فاطمه الزهرا سلام اله عليها شناختش عميق بود .لذا هم در بعد فرهنگي و تبليغاتي و تدارکاتي استراحت نداشت و بيشتر از اين مقدار در دوره اي تخصصي آموزش نظامي و کماندوئي شرکت مي کرد که در کنار روح نازک و لطيف و هم بزرگش از جسمي ورزيده و بدني آماده برخوردار باشد و لذا در عمليات والفجر دو حاج عمران از طرف فرماندهان رده بالا به عنوان گروهان براي فتح يک قله استراتژيک انتخاب مي گردد او در دوندگي و وزنه برداري در رديف صاحبان مدال اين رشته بود او با شهادت همرزمانش در حاج عمران شمار زيادي از بعثي ها را به درک واصل مي کند و هم تعداد زيادي تانک TV2 را آتش مي زند و با جنازهاي قطعه قطعه و پاره پاره به لقاء اله مي شتابد و در صف خونين شهداي کربلا قرار مي گيرد .روحش شاد و راهش پر رهرو باد . والسلام