زندگي نامه شهيد حسن صادقي : حال نظري اندک و مختصر به زندگي اين شهيد عزيز و مظلوم اختصاص داده مي شود تا روشن شود که او چگونه زيست و در زندگي خود چه افکاري را دنبال نمود و از اوايل زندگي دنبال چه چيزي بود و چه سختي ها و مشقاتي تحمل کرد و بعد از گذراندن اين مشکلات به آرمان واقعي خود که همان شهادت باشد رسيد و از ميان خانواده رفت و به ملاقات ياران و دوستان و عشق خويش ( خدا ) رفت . شهيد حسن صادقي فرزند درويش حسين در سال 1346 ديده به جهان گشود وقتي او وارد اين خانواده متدين و مذهبي شد اوضاع مالي آن ها چنان تعريفي نداشت زيرا پدرش پير بود و توانائي کار کردن را نداشت و فرزندان بزرگ خانواده به دليل زندگي کردن در محيط عشايري و کمبود بهداشت و نبود واکسن به بيماري سرخک دچار شده بودند و همگي از بين رفتند تنها فرزنداني که اين خانواده داشت يک خواهر و يک برادر بود که يک سال از حسن بزرگ تر بود به طوري که مادرش در اين باره مي گويد حسن روي خاک به دنيا آمد و روي خاک هم از دنيا رفت آري زندگي فقيرانه اين شهيد بزرگوار با درآمدي که مادر و خواهر اين شهيد از قالي بافي به دست مي آوردند تأمين مي شد بالاخره حسن به سن 6 سالگي رسيد با تمام سختي ها او را براي يادگيري علم و دانش و براي تربيت اسلامي و ساختن فردي که بتواند در آينده مسئوليتي را در جامعه به دوش بگيرد به مدرسه فرستادند پس از گذراندن دوره ابتدائي در مدرسه راهنمائي مهديه ثبت نام کرد در اين دوره بود که او مي توانست پاره اي از مشکلات پدر و مادر خود را حل کنند او در اين سنين با کار و زحمت دست و پنجه نرم کرد و بسياري از مشکلات خانواده را حل مي نمود در سال اول دوران تحصيل را به درس خواندن مي گذراند و تابستان به کار و کوشش مشغول بود و اندک زماني گذشت و گفت مي خواهم کمک خرج خانواده ام شوم چون خانه اي که در آن زندگي مي کرد تنها يک اتاق داشت گفته بود که به کمک برادرم مي خواهم خانه را تکميل کنم خلاصه اول مهر شد او در مدرسه شبانه شرف ثبت نام کرد و روزها به کار و تلاش مشغول بود و شب ها به مدرسه مي رفت و ادامه تحصيل مي داد او در اين مدت با شرکت در گروه مقاومت بسيج دانش آموزي به عضو فعال تبديل شد و اين مهر و محبت زنده اي بود که با کار و تلاش پدر و مادر و برادر خويش را به زندگي اميدوار مي کرد او از زماني که عضو بسيج شده بود حال عجيبي داشت و عکس امام را قاب گرفت و به مادرش گفت : زماني که من شهيد شدم اين را جلو ماشين بزنيد و خلاصه آگاه بود و از شهادت خويش خبر داشت او در اين دوران عکس هاي زيادي از خود مي گرفت و به برادرش مي گفت من مي روم و اين عکس ها باقي مي ماند او هميشه از جمع دوري مي کرد و حالتي عجيب و مظلوم داشت و خيلي به دعا و راز و نيايش علاقه داشت هر گاه کسي در منزل نبود شروع به خواندن قرآن مي کرد او علاقه زيادي به رساله امام داشت حتي در جبهه امتحان رساله گرفته بودند و او قبول شده بود و به عنوان جايزه او را به حرم مطهر امام رضا ( ع ) بردند خلاصه چه بگويم هيچ کس آزار و اذيتي از او نديد و هم چنين در همه امور به مردم کمک مي کرد در ميان اقوام و خويشان او حلال مشکلات بود هر کس از او چيزي را درخواست مي کرد او بدون هيچ چون چرائي برايش انجام مي داد گفتم که حسن مشغول کار بنائي بود هر جا که کار مي کرد اگر که مي دانست که آن صاحب خانه از نظر مالي اوضاعي ندارد مزدي از او نمي گرفت و در طول اين مدت هر ماه به جبهه کمک مي کرد او بيشتر وقت خود را به مطالعه کتاب مي گذراند البته بايد بگويم اکثر کتابهائي که او مطالعه مي کرد جنبه مذهبي و اخلاقي و اجتماعي داشت و او از مطالعات خود آن چه را برداشت مي کرد براي پدر و مادر خويش توضيح مي داد و راجع به اسلام و احکام آن و روش و سنت پيامبر و ائمه اطهار ( ع ) موضوعاتي را مطرح مي کرد اين طور بگويم که او از ماديات به کلي به دور بود او اعتقاد داشت که زندگي مثل بادي است که مي گذرد انسان بالاخره از اين دنيا مي رود پس چه بهتر که در راه حق تعالي کشته شود حسن به همه فهماند که عقيده الهي داشتن تنها هنر انسان نيست بلکه پاسداري کردن از آن نيز امري واجب مي باشد نام و راه حسن در تاريخ ماند و در شمار مجاهدين نهائي قرار گرفت . امروز همه کشور ما شهيدي است شاهد و شاهدي است شهيد که از حوض عشق وضوي خون گرفته است و در کربلاي حادثه نماز شهادت مي خواند و پروردگار عالم فرشتگان را به تماشا مي خواند تا اين اشرف مخلوقات را تماشا کنند و بر آنان سجده کنند خدايا بار الها چه گويم دستانم فلج و زبانم لال و قلمم بي جوهر است که من کيستم ؟ من کيستم که بتوانم اين ايثار گري ها را توصيف نمايم و پرواز اين عاشقان را ترسيم کنم . و در پايان مي پردازم به سال هاي آخر زندگي شهيد حسن صادقي او در سال 1364 مدرک تحصيلي سوم راهنمائي خود را گرفت و قصد ثبت نام در ارگان دولتي را داشت و تا چند ماه بعد هم چنان مشغول کار و تلاش بود ولي او از تصميمي که براي ثبت نام در ارگان هاي دولتي گرفته بود پشيمان شد زيرا معتقد بود نيازي به داشتن شغل در آينده ندارد زيرا مي خواست برود به همان جائي که عاشقش بود سپس در تاريخ 28/6/1356 در جبهه هاي حق عليه باطل ثبت نام کرد و قبل از اعزامش در خانه يکي از همسايه ها وصيت نامه گران بهاي خود را نوشت و به همسايه چنين گفت تا زماني که من به جبهه اعزام نشده ام از نوشتن وصيت نامه من به خانواده ام خبر ندهيد . و سپس به اهواز پادگان امام تيپ المهدي اعزام شد او در طول اقامتش در جبهه نامه هاي پر ارزشي را براي خانواده اش مي نوشت که باعث دلگرمي آنان مي شد و سپس بعد از دو ماه به مرخصي آمد خيلي چهره اش نوراني ، مظلوم و معصوم شده بود و سپس پس از طي يک هفته به جبهه رفت و به دوستانش چنين گفته بود که بچه ها اين بار من شهيد مي شوم و به آرزويم مي رسم . پس براي شهادت من ناراحت نباشيد و در تاريخ 19/10/1365 در عمليات کربلاي 5 به درجه رفيع شهادت نائل آمد و به لقاء الله پيوست . آري او به آرزوي ديرينه خود رسيد و با کوله باري از اميد رفت و با به جا گذاشتن اثري جاويد از خود رفت و افتخاري شد براي خانواده خود و الگوئي براي جامعه .